X
تبلیغات
رایتل
X
تبلیغات
جشنامه

دو خاطره از خاطرات سلطانی...

پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 09:00

1-... کسب حلال


http://s6.picofile.com/file/8223494768/_KGrHqNHJDME8gCRjnsBBPI1ScWG_Q_60_35.JPG
آقام با همه کم و کاستی‌هاش در بعضی موارد ، در عبادت و کاسبی فوق العاده مقید به رعایت شرع و دین و احکام کاسبی حلال بود.
مثلا موقع کشیدن جنس مرتب به برادرم می گفت: بشکنه دست کاسبی که شاهین ترازو رو بگیره. بذار کفه مشتری بره پایین تر.
یا اینکه یه روز موقع کشیدن چای خشک واسه یه مشتری به برادرم گفت: اول کفه مشتری رو دستمال بکش بعد. چون قبلش کُنار (همان سدر سرشور) کشیدی که منی سه تومنه و چای خشک یه من هفت تومنه. مبادا یه گوشه کفه ترازو کُنار چسبیده باشه و ما به قیمت چای به مشتری بفروشیم.
با این احوال نیمه شبی که تمام جنسهای بیرون از مغازه رو چیده بود داخل و درکهای چوبی رو ردیف کرده بود و میله رو انداخته بود که مغازه رو ببنده و بره خونه، یه مشتری زن میاد و ادویه جوشانده خنک میخواد واسه مریض که با اون تبش رو بیاره پایین.
آقام اولش میگه که نمیشه و مغازه رو بستیم و به صبح فردا موکول میکنه ولی اصرار زن برای گرفتن جوشانده باعث میشه که آقام دوباره مغازه رو باز کنه و کار مشتری رو راه بندازه.
ولی این وسط خودش هم نفهمید که چرا یکباره قیمت یک قرونی جوشانده رو به زن گفت دوزار! شاید به جبران زحمت مضاعفی که برای باز کردن مجدد درکهای مغازه کشیده بود.
بعد که مشتری جنسش رو گرفت و رفت، آقام دوباره مغازه رو بست و با برادرم راهی خانه شدند. برادرم فانوس کش آقام بود. یعنی اینکه او از جلو می رفت و با نور فانوسی که در دست داشت هم جلوی پای خودش و هم جلوی پای آقام رو روشن می کرد.
وقتی از صحن شاهچراغ که بین مسیر مغازه تا خونه بود رد می شدند، یکباره سکه دوزاری که باز هم معلوم نبود چرا تو دخل نگذاشته و هنوز تو دست آقام بوده، ول میشه و قل می خوره و از تنها سوراخ سنگ سر چاهی که وسط صحن بوده می‌افته داخل چاه.
آقام می‌ایسته و نگاهی به سوراخ سنگ سر چاه می‌اندازه و بعد به برادرم میگه: دیدی...، یک قرون ظلم کردم عوضش دوزار از دستم رفت.



2-... نان و کباب و ریحان


http://s3.picofile.com/file/8223581268/280px_Kabab1.jpg
در همان اوان کودکی، یک روز ظهر که از مدرسه به خانه برگشتم، توی حیاط و قبل از اینکه به پله‌های اتاق خودمان برسم، یکی از زنهای همسایه صدایم زد.
وقتی به نزدش رفتم، یک سینی کوچک که داخلش یک نان لواش بود بهم داد و پولی هم کف دستم گذاشت و قبل از اینکه من هر گونه فکری به مغزم خطور کند گفت: بی زحمت برو زیر بازارچه و از مشد حسن کبابی دو تا سیخ کباب بگیر و بیار. بگو چند تا پر ریحون تازه هم روش بزاره. جلدی هم برو و بیا که گشنمونه.
لوازم مدرسه را روی هره دیوار گذاشته و چشمی گفتم و دوان دوان از در خانه بیرون زدم. وقتی نزدیک بازارچه رسیدم، بوی کباب حسابی پیچیده بود. سینی و نان و پول را به مشدی حسن دادم و سفارش ریحان تازه را هم کردم.
چند دقیقه بعد سفارش حاضر شده بود. کبابهای گرم لای نان، و ریحانهای معطر هم رویشان. عجب منظره اشتها برانگیزی بود...
موقع برگشتن، کمی آرامتر راه رفتم. می‌ترسیدم کبابها بریزند یا ریحانها را باد ببرد. از طرفی نگران بچه‌های شرور محل هم بودم که مبادا با چنگ زدنی کبابها را از دستم بقاپند. در طول مسیر، بوی کباب و ریحان بد جوری دلم را غنج میزد. اهل ناخنک زدن نبودم، اما امید به اینکه زن همسایه به پاس زحمتی که کشیده بودم لقمه‌ای مهمانم کند، دلگرمم می کرد.
وقتی به در چوبی خانه‌مان که در طی روز همیشه نیمه باز بود رسیدم، خیالم راحت شد. از دالان و طول حیاط که رد شدم، یکسر به طرف اتاق زن همسایه رفته و صدایش کردم. زحمت آمدن به حیاط را نکشید. از همان درکهای چوبی که بطرف حیاط باز می شدند خم شد و سینی را از دستم گرفت و دستت درد نکنه‌ای هم گفت و دوباره درک را بست.
بغضی در گلویم پیچید...


پی نوشت: 


- دو خاطره خواندید از خاطرات پدر بزرگوار نگین بانوی نازنین و خان دایی عزیز، که با قلم زیبای خان دایی در وبلاگ خاطرات سلطانی به رشته ی تحریر آمده است.

-  از نگین بانو و خان دایی عزیز سپاسگزاریم برای اینکه به ما اختیار تام دادند تا هر زمان که نیاز بود از نوشته هاشون در وبلاگ همساده ها استفاده کنیم.

نظرات (15)
شنبه 7 آذر 1394 ساعت 13:44

البته سیستم جدید ترازو کج کردن اینه: قیمت رو بهت داده 995 تومن وقت کارت می دی برات 1000 کارت می کشه.
جمعه 29 آبان 1394 ساعت 18:15

نگین بانو جان سلام گرم و صمیمانه ی ما رو به پدر برسونید و از طرف ما ازشون خواهش کنید اگه براشون امکان داره خاطرات سلطانی رو ادامه بدن.
و یک خواهش دیگه: ای کاش می شد یکی از خاطراتشونو به صورت یک فایل صوتی در وبلاگ بذارند
جمعه 29 آبان 1394 ساعت 16:49

جسارتاً منهم از جناب شنگین کلک خواهش میکنم کمی بیشتر در باره این بالش ها توضیح بدن لطفا

من رفتم روی سایت بالشهای هوشمند ولی اینقدر متنوّعه که به نظرم انتخاب رو کمی سخت میکنه ..

میشه لطف کنید بگید کدوم نوعش مناسب تره ؟
ممنونم ...
پاسخ:
سلام
تاجایی که من می دونم مارک های ایرانی و خارجیش هست و در سایز های کوچک و متوسط و بزرگ وجودداره و دو نوع موجدار و ساده داره من چون داداش مصطفی تحقیقاتش را کرده بودند خیلی دنبال مقایسه نبودم و همون مارکی را که ایشون گفتند یعنی مارک هوشمند را
و مدل ساده اش را گرفتم . (فقط با یک مارک ترک مقایسه کردم که هم کیفیت و هم قیمت ایرانیش بهتر بود) و تنها چیزی که فکر می کنم مهم هست بدونید اینه که اگر عادت به
خوابیدن طاق باز یا به پهلو دارید این بالش خیلی کمک میکنه اما اگر عادت به خوابیدن دمر یا
غلتیدن در خواب دارید این بالش کمکی نمیکنه و شاید اصلا قابل استفاده نباشه .
چیزی که من میدونم اینه که برای درست قرارگرفتن مهره های گردن خیلی خوبه و اگر صبح ها
احساس درد در گردن و ناحیه کتف ها داشته باشید با این بالش به کلی مشکلتون حل میشه
اما اطلاعات تخصصی تر را میتونید از خود جناب ستاریان بپرسید .
جمعه 29 آبان 1394 ساعت 16:45

با عرض سلام مجدد و تشکر از همه دوستان بابت کامنتهای زیبایی که قلم رنجه فرمودن

و یک تشکر ویژه از مریم بانوی عزیزم که نظر لطفشون به من و خانواده ام باعث خوشحالی و مباهات منه

مریم بانو جان حالا خوبه نون و کباب و ریحون گذاشتین و اینهمه معترض دارین !!
حالا اگه فست فود بود میگفتیم ضرر داره !
دوستان نون و کباب که دیگه جای اعتراض نداره که

مگر اینکه اعتراض کنید که چرا کنارش برنج نیست که بشه چلو کباب!!

آقا باور بفرمایید غرض عرض سلامی بود و تشکر از دوستان گرانقدر بابت کامنتهای زیبایشان ، وگرنه که من و زبان ؟
الهی توبه

امشب سلطان منزل ما تشریف دارن ، کامنتها رو براشون میخونم و پیشاپیش از لطف همه بزرگواران ممنونم
جمعه 29 آبان 1394 ساعت 11:04

سلام
- نگین بانو جان ممنون برای گلها ما اگه بخوایم از شما قدردانی کنیم باید یک باغ گل تقدیمتون کنیم
- جناب دادو و جناب شنگ! ببم جانها شما دو نفر شیطونی تون گل کرده ها! من از اول بر سر دو راهی بودم که کدوم یک از این دو نوشته رو انتخاب کنم صبح کسب حلال رو انتخاب کردم و ظهر بهم الهام شد که می شه هر دو پست رو گذاشت!
- جناب شنگ یک کم در باره ی این بالش بیشتر توضیح بدید و بگید از کجا خریداریش کردید؟ انواع و اقسامش چیه و ...تنکس
جمعه 29 آبان 1394 ساعت 08:42

با سلام
باتشکر از این خاطرات خاطره بیدار کن مهمان های گرامی

کسبه قدیم طبق همان نظام اوستا شاگردی ، زیر نظر بزرگتر از خودشان کار را شروع می کردند و تا کاری را شروع کرده و به انجام برسانند زیاد با حواشی کاری نداشتند و در دراز مدت آنچه لازم بود را یاد می گرفتند و وقتی مستقل می شدند که خیلی چیزها را در مورد کارشان دریافته بودند ...
در دوره زمانه ی ما همه می خواهند از پله های بالاتر شروع بکنند و برای همین برای استارت اولیه برآورد مبلغ می کنند که فلان قدر سرمایه و فلان قدر اجاره و ... و از همان قدم اول حاشیه به آنها فشار وارد می آورد و متاسفانه با زبان سود و زیان سرمایه باهم حرف می زنند نه کسب و کار ؛ فلذا برای کم نیامدن دخل و ........... !!

زلنبور که پسر بزرگ شیطان باشد ، محل فعالیت اش در بازار است !! و برای در امان ماندن از وسوسه هایش ، بهمان اندازه که فروشنده ها با زدن تابلوی " اینجا با دوربین کنترل می شود " از مشتری ها انتظار درستی دارند ؛ باید یک تابلوی " عالم محضر خداست " جلوی چشم و دلشان بزنند !!



===

در مورد داستان نان و کباب و ریحان ، حتی در بهترین شرایط و بهانه ها می توان سری به تاسف تکان داد ؛

ما یک آموزگاری داشتیم در زمان ابتدایی که برای ناهار به نوبت برخی از بچه ها را می فرستاد تا بروند از انتهای کوچه برایش نان و کباب بگیرند !! نتیجه گیری ما این بود که شاگردهای تنبل و بی نظم را بعنوان تنبیه می فرستد !! یک مدتی گذشت و در خاطرات یک معلم دیگر که پشت سر آن معلم فوت شده تعریف می کرد شنیدیم که آن بزرگوار برای این کار از بچه های فقیر مدرسه استفاده می کرد و هر کسی که برایش ناهار گرفته بود را در ناهار خودش مهمان می کرد و دلیل کارش این بود که این بچه ها از جلوی آن کبابی رد می شوند و بقول خان دایی بزرگوار بوی کباب برایشان خاطره ای بغض آلود می شود !! آدم ها گاه شاهکار می کنند ...

جمعه 29 آبان 1394 ساعت 01:51

سلام...

یکی از دروسی که تدریس میکنم " احکام کسب و کار از دیدگاه اسلام" ... هست ...رفتار کاسب های قدیمی ... واقعا شبیه احکامیه که در این درس هست... مراعات نکاتی که احتمالا اون زمان .... از پدر به پسر و اوستا به شاگرد منتقل میشده ... و به عنوان رفتارهای جا افتاده در کسب و کار .... اجرا میشده...

مواردی که متاسفانه امروز بندرت دیده میشه...... و اگر کسی هم بخواد رعایت کنه ... اینقدر عجیبه که ممکنه حتی سوء برداشت پیش بیاد!!!

خیلی ممنون از نگین بانو و خان داداش گرامی شان ... و همینطور مریم بانو جان ... بابت این پست خاطره انگیز
جمعه 29 آبان 1394 ساعت 01:27

سلام و عرض ادب خدمت خاندان معظم نگین بانو
خوب البته منهم همون مسئله جناب دادو برام پیش اومده بود که معلوم شد بخش کباب برای وقت ناهار اضافه شده .
اما خدا وکیلی چه همسایه بی ...... بوده . من یادمه قدیمها کسبه خیلی به این چیزها توجه داشتند اما این روزها به ندرت می بینم . قدیمها مغازه ای در کوچه ما بود که بعضی اجناس را گاهاً در دو طبقه یا سه طبقه چیده بود و با اینکه همه یک جور بودند اما قیمت های متفاوت داشتند و یکبار که سوال کردم یادمه که جواب داد اون خرید قبلی بوده قیمتش فرق داره . اما چند وقت پیش داداش مصطفی کلی اش بالش طبی هوشمندشون تعریف کردند یعنی اینقدر که من وسوسه شدم یکی بگیرم . خلاصه رفتم در مغازه محل قیمت کردم 185000 تومان بود یک ریال هم ارزانتر نمی داد بعد توی اینترنت سفارش دادم 123000 تومان تازه آوردند درخانه تحویل دادند یعنی این تفاوت همه اش مربوط به کرایه مغازه و مخارج آب و برق و مالیات و ارزش افزوده میشه ؟ اما ازهرچه بگذریم این بالش هوشمند عجب چیز خوبیه . اینقدر برای درد مهره های گردن خوبه که تا سرت را روش نگذاری نمی تونی تصورکنی . البته انواع مختلفی داره که باید بسته به کاربردش انتخاب بشه .
جمعه 29 آبان 1394 ساعت 01:12

مریم بانو جان برای من باعث افتخاره که مطالب ما در وبلاگ وزینی چون همساده ها ، با اینهمه دوستان فرهیخته و انسانهای والایی که اینجا رو اداره میکنن ، منتشر بشه ...

این گلها هم به رسم قدردانی، تقدیم به شما
جمعه 29 آبان 1394 ساعت 01:08

سلامی گرم خدمت همساده های عزیز و گرامی

خدا قرین آمرزش قرار بده همه رفتگان این جمع و همینطور جدّ پدری ما را ... روحشون شاد ...

قدیما کاسبها واقعاً حبیب خدا بودن ..
حلال و حروم معنا داشت و کفّه ترازو همیشه به نفع مشتری میزان می شد ...

امشب خریدی کردم به مبلغ 18300 تومن ، فروشنده کارت کشید 18500 تومن !!
وقتی اعتراض کردم گفت خانم من دیگه رٌندش کردم!!!
با کمال تعجب گفتم آقا مگه من به شما پول نقد دادم که بهانه بیاری پول خرد ندارم بقیه شو بدم ؟ شما کارت کشیدی..

با بی حوصلگی گفت : حالا من از کجا دویست تومنی بیارم به شما بدم ؟!!!!

گفتم مرد مومن ! اصلا چرا اضافه کارت کشیدی که الان بخوای دنبال 200 تومنی بگردی ؟!!!

اینو که گفتم ، قبل از اینکه جوابی بده از مغازه اومدم بیرون در حالیکه مدام از خودم میپرسیدم واقعاً مسبّب اینهمه بی سر و سامانی کیه ؟

در مورد کباب هم الهی بمیرم من ، شنیدنش از زبان خود سلطان دل آدم رو هزار تیکه میکنه
پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 23:57

با سلام
اول تکلیف مرا مشخص فرمائید ...
صبح که این صفحه را باز کردم ترازو بود ولی خبری از نان و کباب و ریحان نبود !!! احتمالا خاطره ی بعدی را وقت ناهار اضافه کرده اند ...
پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 18:56

سلام خان دایی گرامی
به راستی که آنها کاسبان حقیقی بودند خدا رحمتشان کند
قبلنا کتابی خوندم ،اسمش یادم نیست شاید تیمور جهانگشا بود نمی دونم ، زمانی که تیمور لنگ به روستایی در نزدیکی سبزوار حمله می کند ، اهالی ده در برابر او مقاومت می کنند و چون تیمور نمی تواند آنها را شکست دهد،از جنگیدن با آنها منصرف می شود ، بعدها در مورد راز پیروزیشان چنین می گوید: چون آنها کم فروشی نمی کردند و همیشه به دنبال کسب و روزی حلال بودند ،خدا هم از زندگیشان مراقبت می کرد ...
ولی در مورد آن زن : بعد از خوندن خاطره ی کباب و ریحان چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که برای مدتی هم اشک می ریختم و هم می لرزیدم !!! گاهی لحظه ای غفلت، به قدر یک عمر شاید هم بیشتر در خاطره ها و یادها می ماند ،خدا به داد آن زن غافل برسد .
جناب امین زاده ممنون از قلم دلنشین و شیوا و زیبایتان, امیدوارم همیشه بنگارید
پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 15:09

راستی خدا بداد اون زن هم برسه ، یادم میاد تا توی خونه پخت و پزی میشد ، تا چند تا در خونه هم پخش میشد که مباداد بوش رفته باشه
پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 15:06

سلام
انصاف شرط اول کاسبیه !!!نمیدونم چرا ؟؟؟ ولی یا چون کلا ما توی بلاد مسلمانها زندگی میکنیم اینطوریه و یا جاهای غیر مسلمانی هم همینطوره !!! من که از سایر ادیان خبر ندارم ، ولی به وضوح حرام و حلال و خروج از حدود زیاده و بد جوری مردم را آزار میده .
توی یکی از خبرهائی که چند روز پیش خوندم جریان دریافت دیرکرد از اقساط معوقه بصورت استفسائیه ای از چند نفر از عما پرسیده شده بود که متفقا اونو رد کرده بودند ، با یودهائی که بانکها میگیرن و مقایسه ی نهایت پرداختی و مقایسه با مبلغی که رباخوارها میگیرن !!! چندان فرقی نمیکنه !!! اونوقت از کاسب کارها چه انتظاری میشه داشت !!!
وقتی به میزان هزینه ها(اجاره،برق،آب،گاز،کارگر،بیمه،و...) هرچند حقی ندارند که گرانفروشی کنند ولی عدالت کمتر دیده میشه !!
مثلا بعضی از سوپری ها تا یه بچه را میبینند ، هر آنچه دلشون میخواد زیادی میگیرن
خدا بدادمون برسه
پنج‌شنبه 28 آبان 1394 ساعت 09:57

سلام
- تشکر مجدد از خان دایی و نگین بانوی عزیز و پدر گرامی شون ان شاءالله پدر همیشه سرزنده و سلامت باشند و سایه ی پرمهرشون بر سر فرزندان نازنین شون باشه
- اگه خاطرتون باشه قبلا یک پست از خان دایی عزیز خوندیم که از پدربزرگ مادری شون نوشته بودند. اما خاطره ی این پست مربوط می شه به پدربزرگ پدری خان دایی و نگین بانو که این خاطره رو پدر بیان کرده و خان دایی نوشتند.
- حالا که ترازوها شده دیجیتالی و فروشنده ها حساب گِرم رو هم دارند اما منم یادم میاد که قدیما کاسبکارها همیشه کاری می کردند که کفه ی مشتری سنگین تر باشه.
البته خدا رو شکر الانم فروشنده های باانصاف کم نداریم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد