X
تبلیغات
رایتل
X
تبلیغات
جشنامه

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار ...

چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 09:00

 

خیلی سال پیش ، زمانی که سرباز بودم (!) (حالا می گویند باز رفتم سراغ آلبوم خاطرات سربازی !! ) ، یکی دو نفری توی پادگان داشتیم که اذان می گفتند و منهم هر از گاهی یکجورایی به آنها حال می دادم ، حالا از مرخصی تشویقی گرفته تا برخی ملاحظات دیگر ؛ یکی هم بود که با دیدن من می گفت : " اذان گفتن هم بلد نیستیم که چند روز برویم مرخصی تشویقی !!! "


یک روز همینجوری به سرم زد که مسابقه اذان برگزار بکنم و برای همین یک کاغذ پاره ای نوشته و زدم دیوار مسجد پادگان که فلان تاریخ مسابقه اذان برگزار می کنیم ... با خودم فکر می کردم چند نفری که کم کم رفته اند روی کل کل کردن (!) با این کار موقعیت خودشان را بهتر می فهمند ... خلاصه اینکه این کاغذ روی دیوار بود و زمزمه ها کم کم پیچیده بود ، یک روز یکی از رانندگان آمد و گفت : " آقا ما هم می توانیم بیائیم و در مسابقه شرکت کنیم ؟ " منهم جوابم مثبت بود و پیش خودم فوق فوقش تا 10 نفر حساب باز کرده بودم و می دانستم مشکلی نخواهم داشت ...


چند روز که گذشت یکی مرا به تلفن خواست و بعد فهمیدم از پادگان روبرویی مان است ؛ بچه های جهادسازندگی زنجان بودند و با روسایشان هر از گاهی می رفتیم والیبال و از آنجا مرا می شناختند ... " چند تا از سربازهای ما هم می خواهند توی مسابقه ی اذان شما باشند ؛ مشکلی که نیست !؟ " حالا از کجا خبر به بیرون رفته بود زیاد مهم نبود ولی درحالیکه جواب مثبت می دادم فکر دادن جائزه توی کله ام ویز ویز می کرد !! بچه های خودمان را می شد با مسایل مختلف تشویق کرد و جائزه داد ولی یکی که از بیرون پادگان خودمان بود با آنها فرق می کرد ... دو روز دیگر که از والیبال بر می گشتم خبر دادند که چند نفر از بچه های ستاد فرماندهی شهر هم زنگ زده اند و اسم شان را برای مسابقه نوشته اند ، کاری بود که شروع کرده بودم و کم کم کلافه گی اش داشت شروع می شد !! فرمانده مان مرا خواست و گفت : " شنیده ام که مسابقه برگزار می کنی و شهر را ریخته ای اینجا !؟ " گفتم : " هنوز دو هفته ای مانده است ، برای کسی هم قول نداده ام ، می خواهید کنسل بکنم !؟ " گفت : " نه ... ولی دو تا چیز را فراموش نکن ؛ یکی اینکه با آبروی پادگان مان بازی نکن و دوم اینکه از من انتظار کمک نداشته باش !! " می دانستم منظورش چی بود ؛ آدم خاصی بود ، معلوم بود حواسش به من هست و پشتم ایستاده است ...


یک هفته مانده به مسابقه از دفتر سپاه زنگ زدند و رفتم آنجا ، اول از همه یکی از مسئولین تعاون به من خبر داد که چهار تا از بچه های خانواده ی شهدا را هم دعوت کرده است تا بیایند در مسابقه شرکت بکنند ، این مورد اصلا اجازه نمی خواست بگیرد و دستور می داد ، کمی بعد یکی از پاسدارهایی که خیلی کم با او برخورد داشتیم آمد و یواشکی به من گفت که در برگزاری مسابقه می توانم روی او حساب بکنم ( البته بعدها فهمیدم که از قاریان خوب کشوری هست و مدرک داوری قرائت و ... دارد !! )


روز مسابقه رسید و بچه های خودمان بصورت خودجوش که فرماندهی هم بالای سرشان بود ، کل مسایل حاشیه مسابقه را مرتب و سر و سامان دادند ... همان پاسداری هم که ذکرش رفت ، فرم آورده بود و اول قرائت صحیح را امتحان گرفت و بعد همه را بردیم توی مسجد و پیش حضار که مهمان بیشتر از خودی بود امتحان آواز گرفتیم ... یک جایی هم برای من در نظر گرفته بودند و گفته بودند تو کاری با درستی و غلطی نداشته باش و هر کدام که به دلت نشست را امتیاز بده !! 


تا اذان نفر آخر من یک تلاپ تولوپ اضافی توی دلم بود که برای جائزه چکار باید بکنم ، البته تصمیم داشتم بگویم بعدا جائزه ها را ارسال می کنیم که روحانی سپاه که بعنوان افتتاح حرف زده بود ، جفت پا آمده بود توی صِفَتم که حال می دهد آدم نقد به نقد جائزه اش را بگیرد و ... برای همین از اول تا آخر مسابقه یک چشمم به فرمانده بود که چکار می توانیم بکنیم و او هم اصلا  آنتن نمی داد !!


مسابقه با شور و حال خیلی خوبی پیش رفت و تقریبا نود درصد اجرای مسابقه را همان پاسدارپیش برده بود ، و درهمه صحنه ها من حضور فیزیکی داشتم ( با رنگی پریده و اعصابی داغون و پر استرس !! )  ، مخصوصا وقتی بچه های پادگان ما اذان می دادند ، اوج احساسات و شور و حال بود!! مسابقه تمام شد و مهمان ها مشغول نماز و ناهار شدند و ما رفتیم برای جمع بندی مسابقه ... نفرات برتر معلوم شدند و من ماندم و برگ نتایج مسابقه ... تقریبا دمدمای شروع ادامه برنامه بود و اعلام نفرات برتر که فرمانده مرا صدا زد و گفت : " تا اینجا با تو بود و من از تو راضی هستم ... بعد از این را تو کاری نداشته باش !! " نفس راحتی کشیده و گفتم : " حداقل این را یک ساعت پیش می گفتید تا ناهارم زهرمار نشود !! "


بعد از ناهار نوبت اختتامیه شد و مدعوین کلی به به و چه چه کردند و از سخنان فرماندهی هم معلوم بود خیلی ذوق زده شده است !! نفرات اول تا سوم را نیم سکه دادند و بعد بقیه ی شرکت کننده ها را ربع سکه دادند و حتی برای 10 نفر از سربازها که در کار پذیرایی و مجلس گردانی بودند دستور 5روز مرخصی تشویقی صادر شد و همه چیز در نهایت خوشی تمام شد ...


موقع بدرقه مهمانان ، یکی از آنها مرا به فرمانده سپاه نشان داد و گفت : " ایشون هم خیلی زحمت کشیده بودند ، جائزه شان را لابد بعدا می خواهید بدهید !؟" خندید و گفت : " آره ... خیلی مخصوص است !! گفته ام هزینه ی سکه ها را بزنند به حسابش ، تا تسویه بدهی هایش باید اینجا بماند ... "

 

...

...

...

 

توکل کردن هم خوب است و هم ضروری است ، ولی از سختی کار و خون دل خوردن کم نمی کند !!

 

برچسب‌ها: خاطرات
نظرات (15)
سه‌شنبه 1 دی 1394 ساعت 17:51

سلام
لذت بردم از این خاطره ی زیبا
خدا قوت
پاسخ:
سلام
لطف دارید ...
جمعه 27 آذر 1394 ساعت 22:38

به جان خودم اینم تعریف کنم دیگه میرم!!!

همین دوستم تعریف میکنه :

یه روز تو دفتر مدرسه با معلمها دور هم نشسته بودیم ، من گفتم بچه ها ، پسرعموی من گازیه، خیلی پسر خوبیه ، دنبال یه دختر خوب میگرده ، شماها هیچکدوم دختر خوب سراغ ندارین ؟ پسرعموم میخواد که خانمش زیبا باشه ، تحصیل کرده باشه ، از خانواده اصیل باشه ، نجابت و کدبانوگریش هم بیست باشه ، شما کسی رو سراغ ندارین ؟

میگفت یکی از همکارام یه پشت چشمی نازک کرد و گفت :
واه واه ! ببخشیدا خانوم فلانی .. ولی فکر نمیکنی پسرعموت یه کم توقعش بالاست ؟
بعد رو میکنه به همکار بغل دستیش و میگه : والا بخدا ، مردم چه توقع ها دارن ! طرف خودش گازیه !! اونوقت دنبال دختر تحصیلکرده و نجیب و اصل و نسب دار هم میگرده !!!

دوستم میگه برگشتم بهش گفتم نه بابا سوء تفاهوم!! شده انگار .. پسرعموم گازی نیست که .. گازیه !!! بابا گازی .. از اون گازیا که گانون بلده
پاسخ:
حالا بمونید ، اینجام خلوته ...

یکی از دوستای من از بدآورد روزگار عکاسی تدریس می کند ، هم در هنرستان هنرهای زیبا ، هم در دانشگاه ، هم خصوصی و هم عمومی و ... !! این بنده خدا تقریبا توی هر جمله ای که ادا می کند یکبار از کلمه " بقل " استفاده میکند ... وقتی عکس می گیریم بهتر است نور از بقل باشد !! اگر این عکس را بقل فلان تصویر بذاریم فلان و ... صدبار گفته ام نمی شود بجای بغل از کلمات دیگری مثل پهلو ، کنار و ... استفاده بکنی !؟ خلاصه اینکه اصلا توی کَتِش نمی رود که نمی رود !!

در ضمن همکار شما بجای قاضی باید می گفت " پسر عموی من دوگانه سوز است !! هم از توبره دولت می خورد و هم از آخور ملت !! " آن وقت می دید که " گ " را هم جای " غ " قبول می کردند و هم جای " ق " !!!!
جمعه 27 آذر 1394 ساعت 22:31

سلام
منو یادتونه دوستان ؟ نگین هستم از شیراز!!
اراااااااااااادتمند همگی ...

والّا این خاطرات سربازی ظاهراً اینقدر شیرینه که فکر کنم حتی اونایی هم که از سربازی معاف شدن ، تا آخر عمر از خاطرات سربازی تعریف کنن

در مورد لهجه آذری که گربونش برم الهی !!

یه دوست زنجانی دارم شیراز زندگی میکنه
ایشون معلم ابتداییه
تعریف میکنه که یه روز مدیر ازشون خواسته برای کلاسهاشون اسم انتخاب کنن و اسم هم حتما اسم یکی از گلها باشه

ایشون در نهایت شهامت اسم کلاسش رو میذاره : شَگایِگ !!!!(شما بخونید شقایق )
می گفت مدیرمون گفته خانوم فلانی آخه اسم قحط بود ؟ خوب میذاشتی مریم ، نسترن ، لاله ، چه میدونم شب بو ...

میگفت منم خیلی محکم و مصمم گفتم نه آخه من از بچگی به شگایگ خیلی علاگه داشتم !!!!!!!!

می گفت به بچه ها دیکته میگم ، میگم بنویسین چیف!!!
بچه ها میگن خانوم اجازه ؟ چیف چیه ؟
میگم بابا چیف ، همون که توش چِتاب دفترهاتونو میذارین میاین مدرسه ،
میگن آهااااااااان خانوم .. کیف ؟
میگم آره آره همون چیف

میگم بنویسین گیف ، میگن اااااااااااا خانوم گیف یا کیف ؟
میگم نه ، چیف نه ، گیف ، بابا ! گیف !!!!
میگفت دیدم بیچاره بچه ها هاج و واج منو نگاه میکنن و گیج شدن ، توضیح میدادم : بابا گیف ، گیف ، همون چه باهاش آبگوره میریزیم تو بطری !!!
(خوب مسلمون لااقل بگو آبلیمو)!!!!!!!

یکی از بچه ها میگه آهااااااااااان خانوم قیف ؟
دوستم با خوشحالی : آره آره گربونت برم همون گیف
پاسخ:
سلام
به به ... نگین خانوم از شیراز !!
چون می دونم بازهم در ادامه هستید برای همین می روم روی کامنت بعدی تان !!
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 16:05

خاطره ی خواندنی بود. من هم یک ضرب از اول تا آخرش را خواندم.
مرسی از اشتراک!
پاسخ:
سلام
لطف دارید ... ممنون
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 15:51

با اجازه ی صاحبخونه:
سلام جناب فاطمی, نه خبر قارداش؟
خداییش صفتم رو خیلی گلیظ گفتم چون هم حرف " ت " دو بار تکرار شده ، هم تشدید گذاشتم
من اصالتا آذری هستم ولی متولد تهرانم ، تو خونه بیشتر وقتها ترکی حرف می زنیم ولی وقتی فارسی صحبت می کنیم نمی دونم چرا لهجه ی انگلیسی داریم!
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 13:31

سلام
یاد دوران سربازی بخیر
از این قبیل مسابقات همیشه توی پادگان هاهست ولی حقیر بدلیل اینکه صوتی بیشتر شبیه به انکر الاصوات دارم معمولا فقط همون در سمت مربی و سر مربی بودم و سعی میکردم فرمانهای نظام جمع را صحیح ادا کنم و بازم معمولا زمانی که دوره های آموزشی تمام میشد و موقع دادن سردوشی به سربازان میشد بنده ی حقیر بخاطر همون صوت بالائی که داشتم تمامیه یگانهای رژه رونده را دستور به رژه میدادم و بالاجبار جلوی همه هم باید رژه میرفتم ، یادش بخیر چه پوستی ازم کنده میشد !!! یعنی داغون اونم نه اینطوری
پاسخ:
سلام
دوران سربازی ، مرحله ی خاصی از نیاز و ترس و اطاعت و خیلی چیزهای دیگر است و برای همین هراتفاقی در آن زمان می تواند در ذهن و یاد انسان حک بشود !!
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 13:26

ولی خداییش اردبیلی ها لهجه شون نسبت به تبریزی ها کمتره ها آقای امیری
یکیش من
یکیش علی دایی

چطوری یه مسابقه فارسی گویی یا فارسی خوانی بذاریم ؟

من تازه لهجه ام عمل کردم اصلا لوهجه ندارم
پاسخ:
البته شخص بنده هیچ حساسیتی و تلاشی برای لهجه پوشانی ندارم ... تقریبا به سلاست و روانی علامه جعفری حرف می زنم !!
البته من در تهران هم که می روم اول ترکی می گویم اگر طرف فارس از آب درآمد Alt+Shift را می زنم !!
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 13:21

سلام
ببینید من چه روزی اومدم اینجا
در مورد لوهجه ما دارین گیبت می کنید ؟

ناهید خانم نترس من لوهجه شهرضایی بلدم :



انزه = اینقدر زیاد

رود زدم= گریه کردم.

هوچی= هیچی

لوهجه ما که از این لوگت ها بهتره که
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 12:23

سلام....

جهت شادسازی جمعیت اخوان ...پیشنهاد میکنم مسابقه ؛بهترین خاطره سربازیتان را بنویسید؛ ... را برگزار کنیم.... جایزه اش هم با جناب دادو ...

خاطره دلچسبی بود ... ممنون که برای ما تعریف کردید....

حالا خوبه شما دوسال(یابیشتر)‌سربازی رفتید و خاطره هاش رو تعریف میکنید.... پدر بزرگوار بنده که ...کلا یک نیم روز به عنوان سرباز دستگیر شدن و... بعد هم معافی گرفتن .... هنوز که هنوزه دارن خاطره دوران سربازیشون را تعریف میکنند!!!
پاسخ:
سلام
خدا حفظشان بکناد ... نیم روز که خیلیه بقول شاعر :
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است
ور به سختی گذرد نیم نفس بسیار است
پنج‌شنبه 26 آذر 1394 ساعت 11:25

سلام
خاطره ی جالبی بود ، عجب مسابقه ای!
صفتّتم یعنی صورتم ؟
واقعا جایزه ها از جیب شما پرداخت شد؟
خاطره ی جناب امیری هم خیلی با مزه بود، حیف که لهجه ی شهرضایی ها رو بلد نیستم والا ...
پاسخ:
سلام
چند نفری هستند که اگر برحمت ایزدی بپیوندند من براحتی خاطراتم را کتاب می کنم ولی می ترسم تا آنها بروند حافظه ی من از کار بیافتد !!
همسر یکی از دوستان من اصالتا اردبیلی است و البته متولد تهران و از طرف مادری فارس و در خانواده شان فقط پدرشان ترکی حرف می زنند و خودشان کُلُهم فارسی حرف می زنند ، متعصبانه !! البته می گوید پدرم با عمه ام که در آلمان هست وقتی ترکی حرف می زنند سهم لهجه ی کل فامیل را استفاده می کنند !! کلمه ی صُفَت معادل صورت را با غلظت خیلی بالایی از پدر ایشان بیادگار دارم ( صووفَت !! )
نه ... یک شوخی آمرانه بود !!
شهرضا را فرمودند انارش معروفه ، نه لهجه اش !!
چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 16:44

آقای امیری به قول آقا سهیل خدا شادتون کنه که دل ما رو شاد کردید
پاسخ:
چقدر هم دلتان شاد شده !!؟
چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 16:29

سلام
جالب بود .
با اجازه جمعیت نسوان که نمی تونند خاطرات سربازی را تحمل کنند
یه زمونی -سال 62- ما در بقاع لبنان بودیم و یک برادر عزیز اردبیلی هم تو جمع ما بود که تصور می کرد چون موذن زاده اردبیلی است پس ایشون هم میتونن اذان گوی خوبی باشند و البته ته لهجه ایشون اون هم در بین جماعت عرب زبان .. و تو خود حدیث مفصل بخوان ...
راستی یادم اومد این که ایشون صبح ها و تو دوی صبحگاهی هم اصرار داشت شعار بده اونهم عربی ... و مثلا یکی از شعارها بود :
یا قدس یا قدس اننا قادمون اننا قادمون
که ایشون می گفت یا گدس یا گدس اننا گادمون اننا گادمون
هرچی هم بهش می گفتیم برادر لازم نیست شما شعار بدی بخرجش نمی رفت ...
بهتون برنخوره ما مخلص برادران آذریمون بوده و هستیم
این یک خاطره بود که فی البداهه اومد
پاسخ:
سلام
در کامنت مریم خانم اشاره ای کردم به مطلبی که پاک کرده بودم ولی حالا می نویسم ...
من یک همشهری داشتم که صدای خیلی خوبی داشت ولی بیسواد بود و تصویر اذان را ازبر کرده بود و تقریبا همه اش را غلط می گفت ؛ من همیشه می گفتم با این اذان هم می شود کلیسا رفت و هم مسجد !!
تقریبا ششماهی روی بنده خدا کارکردم تا غلط غلوط هایش را رفع بکنم !! مسابقه هم برای این بود که جوک هایی که برای اذان دادن او ساخته بودند را از بین ببرم ... یعنی مسابقه برای نشان دادن ارزش کار خودم بود و این را فقط ولاسکو می تواند درک بکند !!
توی روایت داشتیم که قرار بود فرمانده سپاه به نفرات یکی یک ربع سکه بدهد و جائزه نفرات اول تا سوم را بیاندازد گردن من !! ولی بعد از شنیدن اجرای اذان ها ، مسئول مالی را برگردانده بود دفتر سپاه که برود برای نفرات اول تا سوم ، نیم سکه بیاورد ...
قسمتی از جواب همطاف بانو را اینجا بنویسم که برای من چیزی ندادند و گفته بودند همه را خود خدا یکجا حساب بکند بهتر است !!!
چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 12:33

سلام سلام
به گمانم کشش مسابقه، باعث شد مریم بانو ط ن ب رو از یاد ببرند
پس ط ن ب برای خودم نقدا
و عجب جوایزی... از این جناب فرمانده دست به نقدتان، خوشمان آمد...تصور می کردم الان لوح تقدیری یا کتابی چیزی... به به
خودمانیم ها، هویجوری بدون هماهنگی و اجازه مسابقه برگزار کردن، آن هم در سیستم نظامی و بالادست و فرودستی شاهکار است. باز هم ایول به جناب فرمانده
پاسخ:
سلام

بعضی چیزها را با ذهنیت موجود نمی شود سنجید !!!
وقتی یک ماه قبل یک اطلاعیه به دیوار زده می شود یعنی می خواهد خبری بشود !! متن اطلاعیه می تواند جوری باشد که از مجوز دهنده تا شرکت کننده را شامل بشود !!! ما مثلی داریم که می گوید " به بچه ای که گریه نکند شیر نمی دهند !! "
موقعی که برای سپاه کلاه آمد ( البته هنوز درجه نیامده بود !! ) یک مشکلی وجود داشت و آن اینکه چند تا رسمی زیردست من بودند و این قاعده ی بازی را بهم می زد برای همین به من گفته بودند همیشه کلاهم توی جیبم باشد و وقتی به دفتر سپاه در شهر می روم کلاه بگذارم ، چون آنجا همه ارشدو رئیس بودند !!
چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 10:48

- ننوشتید که اخرش شرکت کننده ها چند نفر شدند؟
- و ننوشتید وقتی شما تصمیم گرفتید مسابقه برگزار کنید چه جایزه ای برای برنده ی مسابقه در نظر گرفته بودید؟
- درسته که فرمانده خودشو زده بوده به اون راه، ولی من مطمئنم در طول مسابقه شما رو زیرچشمی نگاه می کرده و تو دلش به حال زار و نزار شما می خندیده - شانس اوردید فرمانده، آدم فهمیده ای بوده و مسابقه رو آبرومندانه ختم کرده
- فکر می کنم بعد از خوندن پست شما جمعیت اخوان تصمیم بگیرند یک پست رو به بیان خاطرات سربازی اختصاص بدن...خوش به حالشون!
- اگه این کار رو بکنند منم برای اینکه از بقیه کم نیارم از خاطرات سربازی همسرم می نویسم
پاسخ:
راستش دقیقش یادم رفته بود ترسیدم دروغ بنویسم ، حدود 27 - 28 نفر شده بودند ... ولی یادم هست یکی از بچه های شاهد روز قبلش زیادی تمرین کرده بود و صدایش گرفته بود و نتوانست بیاید اذان بدهد ولی به او هم جائزه دادیم !!
فرمانده ای که نتوانستم نامش را بنویسم (!!) حالا رده اش خیلی بالاست و واقعا آدم خاصی بود، نصف کارهایش را با ابروهایش انجام می داد !!
ما تا فینال هستیم
چهارشنبه 25 آذر 1394 ساعت 10:41

سلام
- یک جایی خوندم پسرها 2 سال می رن سربازی بعد تا اخر عمر خاطرات این 2 سال رو تعریف می کنند !
- خاطره تون خیلی جالب بود و اینقدر کشش داشت که من یک نفس و بدون وقفه خوندمش برای اینکه بفهمم اخرش چی شد!
- معلومه شما درجه دار بودید که می تونستید به سربازها مرخصی تشویقی بدید و به قول خودتون بهشون حال بدید!
- حال شما رو می فهمم . یک سال من تصمیم گرفتم از سیزده به در که برمی گردیم خونه، برای شام به برادرشوهر و جاریم که از تهران امده بودند بگم بیان خونه ی ما، وقتی به برادرشوهرم گفتم با صدای بلند به خانواده ی خودشون و خانواده ی ما گفت امشب همه مون دعوتیم خونه ی داداشم!
خودتون فکر کنید ما خسته و کوفته از سیزده به در برگشتیم و 40-50 نفر رو شام دادیم اونم با حداقل امکانات!
پاسخ:
سلام
جمله ای که فرموده اید عمومیه !! حالا یک کمی غلظتش را بالا ببرید به سربازی دادو می رسید !!

من این مطلب را نوشتم و موقع انتشار کلا برق رفت ، نصفش ذخیره خودکار شده بود و بقیه پریده بود برای همین از سر تنبلی چند پاراگراف از اول زدم و ادامه را نوشتم ... از یک طرف به نفعتان شده است که باید دو برابر می خواندید و از طرفی مطلبی که بنوعی در رابطه با کامنت جناب امیری بود در اول نوشته حذف شد !!
وقتی من سرباز بودم ، سپاه نه درجه داشت و نه کلاه !! من ابتدا مسئول اسلحه خانه بودم و در اوایل سال دوم در حد و قواره یک فرمانده گروهان و در اواخر خدمتم یک کاغذ پاره در جیبم داشتم که مرا بعنوان معاون گردان معرفی کرده بودند ؛ من سرباز رفتم و سرباز برگشتم ...
گاه ما در بوته امتحان قرار می گیریم که دَررفتن منطقی ترین راه می باشد ... ولی ماندن و امتحان دادن باعث می شود یک مدار بالاتر برویم !!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد