X
تبلیغات
رایتل
X
تبلیغات
جشنامه

چرا من !؟ چرا تو !؟ (1)

چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 09:01


ابلیس از جایگاه ویژه ای برخوردار بود ، به سبب عبادات و تفکرات و ... که ما از آنها سر درنمی آوریم (!) پله پله بالا رفته بود ، در هر آسمان هزار سال مانده بود و از اهالی آن طبقه بالا رفته بود ، می گویند بالا رفتن او غیر از تلاش خودش مرهون دعوت ساکنان طبقه بالاتر برای همنشین شدن با او نیز بود ، و این چنین رفت تا از همه بالاتر رفت ...


تا جائیکه در آسمان هفتم می نشست و برای فرشتگان منبر می گذاشت و آنها را موعظه می کرد و برایشان حرف می زد ؛ اینجا که رسیدم یاد الهی قمشه ای افتادم ؛ ( چرا !؟! ) و برخلاف سایر فرشتگان مقرب هر از گاهی به گوش و کنار سرکی می کشید و زیاد سرش به کار خودش نبود ، کنجکاو بود و اهل مطالعه ... هر از گاهی هم می رفت توی کتابخانه ی خصوصی عرش که مخصوص مقربین بود می نشست و در کتاب آفرینش نگاه می کرد ، کتابی مدون و عالی که از خواندن آن سیر نمی شد و از اینکه تا این حد خود را بالا کشیده و همنشین مقربین شده بود در پوست خودش نمی گنجید ...


یک روز که شاید هم شب بود و یا عصرگاهی شبیه صبحگاه !! شاید هم مثل شبهای قطبی ؛ روشن و یا مثل روزهای قطبی ؛ نیمه تاریک !! دید انگار وسط میدان عرش خبرهایی است چون یکی از این مقربین دارد بساطی پهن می کند و چیزی در آنجا قرار داده است ، خود را سریعا به آنجا رساند ...


خیلی سخت است که انسانی که در حیطه زمان و مکان اسیر است بخواهد در حالات موجوداتی که فرازمانی و فرامکانی هستند توصیف بنویسد و توضیح بدهد ... مثلا در عالم بالا سریع چه معنی می دهد!؟ یا کلمه زود یا دیر چه کاربردی دارد !؟ در تمام کتاب هایی که نوشته شده اند خواننده ها وقتی می خواهند این مسایل را باهم جمع و تفریق بکنند مثل توپ بیلیارد به دیوارهای اطراف فکرشان می خورند و توی سوراخ "ولش کن" می افتند  !!


خلاصه اینکه نزدیک رفته و می بیند یک چیزی گذاشته اند که تا آن زمان مثل آن را ندیده بود !! می پرسد : " رفیق !! این دیگر چیست !؟ فن آوری جدید است ؟ " میکائیل چپ اندر قیچی نگاهش می کند و می گوید: " خیلی داغ است ، مواظب باش دستت را نسوزاند ، تازه از کوره بیرون آمده است !! نامش آدم است ... “ابلیس با نگاه معنی داری به او می گوید: “دست مرا بسوزاند ، من خودم اِندِ آتش هستم ؛ آنهم آتش بدون دود!! بگذار ببینم چیست !؟ " بهرحال کنجکاو بود و مرزی برای موجودات کنجکاو نیست ... با انگشت چند ضربه به آن می زند و آدم سفالی مانند کوزه صدا می دهد ؛ تق تق  !! با خود می گوید توخالی است !! بعد از سوراخ دهان او وارد شده و اندرونش را ملاحظه می کند ، خالی و پر پیچ و خم !! از سوراخ پائین بیرون می آید و باخود می گوید : " توخالی بود ؛ یک عیب !! سوراخ دررو هم که دارد ؛ دیگه بدتر !! این چیزی در خود نگه نمی دارد !! با این دو عیب محرز آیا استعدادی دارد که وسط عرش او را عرضه بکنند ، همان بازار کهنه فروش ها می دادند دست توریست ها که خوش باشند و دست خالی از سفر برنگردند بهترتر بود !!! "

 

هنوز فکرش مشغول بود ، یعنی چه !؟ می دانست که داستان خلقت همینطور کشکی و سرسری نیست ، این موجود جدید که بود و چکاره !؟ کنجکاوی از یک سو فشار می آورد و بخاطر اینکه از پائین خود را بالا کشیده بود نوعی ترس گریبانگیرش شده بود ، با خود فکر می کرد " این موجود جدید با این تکنولوژی خاص ، جایگاهش کجا خواهد بود ، لابد یک مزیتی دارد که بخاطرش عرش را آب و جارو کرده بودند !! " کمی بفهمی نفهمی حسودی اش گل کرده بود ، می دانست که اینجایی که قرار دارد جای این خاله زنک بازی ها نیست ولی دست خودش نبود ؛ " بروم ببینم چیزی دستگیرم می شود "


یک راست به کتابخانه مرکزی رفت و کتاب آفرینش را ورق زد ، ورق زد و ورق زد ، رسید به آنجائی که خطوط مفهوم نبودند ، آنها در مورد آینده بودند و او را به آنجا راهی نبود ، انگار بقیه کتاب را به خط میخی نوشته بودند و قابل دانلود نبود !! دوباره از اول خواند ، می دانست که برای آینده کسی را اجازه دسترسی نداده اند ولی هرازگاهی مسایلی مطرح می شد و چشم اندازهایی در آن یافت می شد ... یک جایی چشمم به عبارتی افتاد ، چندین بار آن را خوانده بود و از آن خوشش نمی آمد ، آن عبارت در عرش فقط شامل حال او می شد ، چون تنها موجودی بود که از پائین ترین جایگاه بالا آمده بود ، بقیه ششدانگ بالانشین بودند !! هروقت آن عبارت را می دید بدنش مورمور می شد ، ترس به او احاطه می کرد و او را تا مرز سکته می برد ، و همان حالت باعث می شد تا در رفتارش دقت بیشتری بکند و همین دقت باز او را عزیز می کرد ... ولی حالا چیز دیگری در ذهنش پدید آمده بود ، موجود جدید با ساختاری جدید !! دوباره سری به آخر کتاب زد ، چند خط تازه دانلود شده بود و کم کم داشت حق را به خودش می داد ، این موجود جدید که نامش آدم بود کاری می کند که از بهشت بیرون می شود و به پائین ترین جایگاه پرتاب می شود ..  آن عبارتی که دیده بود در مورد این موجود جدید بود و او بیخود سالهای سال خودش را زجر داده بود ... حتماً همین بوده است؛ "در نهایت عزیز بودن دچار غرور می شود و این غرور او را از جایگاهش دور می کند و به بدبختی ابدی دچار می شود ! " در دلش به حال او تاسف خورد ، چرا این جایگاه عالی را از دست خواهد داد !؟ لابد موجود ابلهی بیش نیست !؟ دو عیب اش را که من دیدم ، لابد عیبهای دیگری هم دارد ...


ولی هنوز دودل بود ، آیا واقعاً کسی این عیوب را ندیده است !؟ شاید چیزهایی هم دارد که برای من معلوم نبود !؟ بروم ببینم دیگران در موردش چه حرفی می زنند ، هرچند دانش آنها به پای دانسته های من نمی رسد ولی شاید جرقه ای در ذهنشان زده شده باشد ... هنوز وسط عرش غوغا بود ، فرشتگان دسته دسته می آمدند برای تماشا ، تکبیر می گفتند و به به و چه چه می کردند !! دست به این سفال خشک می مالیدند و خودشان را متبرک می کردند ، با خود فکر کرد " شورَش را درآورده اند ، عقل شان به چشمشان هست ، تا یک چیز تازه می بینند ، زود می افتند به پاچه خواری ، یک کم سواد داشتند می فهمیدند چندان هم چیز متبرکی نیست ... "


بعد راهش را گرفت و رفت یک بستنی بخورد تا دلش خنک بشود ، از خودخوری خلاص شده بود ، عبارتی که برایش زجرآور بود متعلق به موجود دیگری بود و او بی خود ، خود را سالها حرص و جوش داده بود ...


فکر می کرد با درک آن مطلب گنگ روزگارش بهتر خواهد شد ولی دل آشوبی که داشت خیلی زود برگشت و باز او را در خود فرو برد ، حالا بغیر از آن دلشوره چیز دیگری هم او را اذیت می کرد ، تعریف فرشته ها از تازه وارد ، خیلی روی اعصابش بود و حسابی او را بهم می ریخت... 

 

( دنباله دارد )

نظرات (2)
چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 18:37

ابلیس اگر ز باده خوردی یک دم
کردی دوهزار سجده پیش آدم
پاسخ:
باده هم آن باده ها ... آدم هم آن آدم ها
چهارشنبه 14 بهمن 1394 ساعت 09:51

سلام سلام
...رفت یک بستنی بخورد تا دلش خنک بشود
.
گویا منم بستنی لازم شدم (تا الان از این ابلیس خوشمان آمده خوو)
پاسخ:
سلام
آدم ها خواه ناخواه دوستدار ابلیس هستند ، چرا که بر خودآگاه و ناخودآگاه انسان ها از خودشان آشناتر است
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد