X
تبلیغات
رایتل
X
تبلیغات
جشنامه

چرا من !؟ چرا تو !؟ (7)

سه‌شنبه 25 اسفند 1394 ساعت 09:00

 

مار روی شاخه ای پیچیده و به تماشای آدم و حوا مشغول بود ... بین حیوانات او را به عقل و درایت نشان کرده بودند ، چقدر هم به خودش می بالید !! شاید هم مرز حیوان بودن در همین به خود بالیدن بود ؛ وقتی موجودی بداند که از خودش چیزی نیست و همه ی بودنش را مدیون دیگریست و باز به خود ببالد ، مطمئناً در چهارچوب حیوان بودن خودش است !!


اخیراً بدجوری توی مخمصه افتاده بود ، هی از او در مورد آدم سوال می کردند و اینکه چرا باید اینهمه به او ارزش داده شود و اینکه چه مزیتی دارد !؟ آدم در طول این سالهایی که خلق شده بود جز ولگردی در بهشت کاری نداشت و حالا هم که یکی را یافته بود و دیگه بدتر ، سر سوزن حواسی داشت و آن را هم در گرو مِهر زنش کرده بود !! و خیلی سوال که برای دیگران پیش می آمد و برای این سوالات هیچ جوابی پیدا نمی کرد ...


برای مار ساعت ها نشستن و تماشا و فکر کردن ، کار سختی نبود ولی پیدا نکردن جواب برای یک سوال ساده ، خیلی آزار دهنده بود !!


آدم بهمراه حوا وقتی از کنار درخت ممنوعه رد می شد ، بطور ملموسی دچار دستپاچگی شد و این رفتار او از ذهن مار خوش خط و خال دور نماند و یک لحظه با خود گفت : " آهاااااا ... یافتم !! "


همان یک لحظه تمام نشده بود که بیاد ابلیس افتاد و با خود گفت : " مطمئنم که آن ملعون این طرف هاست !! این جرقه کار او بود ... " چندبار هم ابلیس اینگونه به او حال داده بود ولی این بار زیاد خوشآیندش نبود ، می دانست که ابلیس رانده شده و ملعون است و روی سودی که از او بدست می آید نباید زیاد حساب کرد !!


آدم و حوا داشتند دور می شدند و یادش رفت به چه چیزی فکر می کرد و چه جرقه ای توی ذهنش روشن شده بود ، از وقتی ابلیس بنیان نافرمانی را گذاشته بود استرس هم به مشکلات همه افزوده شده بود


- " از کی تا حالا شلغم هم جزو میوه ها شده است !؟ "


حدس اش کاملا درست بود ، ابلیس آنجا بود و طبق معمول داشت با طعنه حرف می زد !!


- " هر چیزی که نفعی داشته باشد ، میوه است ... حتی اگر شلغم بوده باشد !! شلغم یا آناناس شدن دست ما نیست ولی شلغم خوب بودن چرا !؟ "


- " لابد حظ می کنی که داری جواب می دهی و چهارتا خط پشت سرهم می بافی و می شوی عاقل حیوانات !! راستی چرا تا حالا به سوالی که توی ذهنت هست جوابی پیدا نکرده بودی !؟ "


- " منتظر جرقه بودم ... "


- " اینهم بابت تشکر کردنت بود که مرا لعن و نفرین کردی !؟ "


- " راست اش را بخواهی بعد از آن جریان که پیش آمد ، با اینکه یک عالمه باهم دوستی داشتیم ، نمی دانم چرا لعن و نفرین کردن تو اینقدر حال می دهد ، از وقتی این حالت پیش آمده است ، بفکر افتاده ام پائین دمم ؛ بغل گلگیر بنویسم « یارب نظر تو برنگردد !! » "


- " بدبخت ... تو دست و پا داری که گلگیر هم داشته باشی !؟ تو کلا توی گِل مانده ای !!


خیلی خوش بحال شده بود که داشت ابلیس را کُفری می کرد ، سر به سر گذاشتن با ابلیس کار خیلی سختی بود ، ولی وقتی عصبی می شد و کنترلش را از دست می داد می شد یک جنِّ پائین دستی و آن وقت دست انداختن اش سخت نبود ، ولی وقتی آروم می گرفت کسی حریف اش نبود ؛ بی خود نبود که او را عاقل ترین حیوانات می دانستند ، کافی بود تا برای حرص دادن ابلیس کمی از آدم تعریف بکند تا حسادتش گُل بکند و ذلیل و خوار بشود ... یا جریان رانده شدن اش از عرش را یادآوری بکند تا با کله برود زیر زمین !!


- " حالا که تا اینجا آمده ای ، یک راهنمائی بکن !! ما یک عمر باهم رفیق بودیم و پای صحبت های تو می نشستیم ؛ حالا ناراحت بودی و زورت به من رسید و با شمردن ایرادهای من خودت را خنک کردی مهم نیست !! می دانم که جواب سوالم پیش تو است ... آخه این آدم چی داره که اینهمه عزیز شده است !؟ "


- " آدم یک بدبختی رو گردن گرفته که تا حالا کسی آن را بعهده نگرفته بود ، نه من ، نه شما ، نه فرشته ها و نه بقیه ... حالا دارد مزد این بدبختی اش را می گیرد !! "


- " کدام بدبختی !؟ "


- " از وقتی خودت را شناخته ای ، از چه چیزی منع شده ای !؟ "


- " از هیچ چیز ... هر کاری دوست دارم می کنم مگر اینکه خارج از توانم بوده باشد و بدبختی برای من زمانی معنی دارد که قدرت کاری را نداشته باشم !! "


- " باریکلااا ... وقتی کاری از توان تو خارج است بمعنی بدبختی تو نیست ، به معنی محدودیت تو است !! ولی وقتی بتوانی کاری بکنی و از آن منع شده باشی ، اینجا مسئله فرق می کند ... آدم توی زندگی اش یک چراغ قرمز دارد !! و این خیلی زور می برد ؛ می خواهی توضیح بدهم یا تا همین جا برایت کافی است ، برو اینها را کمی مرور کن بعدا باهم حرف می زنیم ، انگار یکی دارد نزدیک می شود ... "


مار موقعیت خوبی برای انتقام یافته بود برای همین پشت سر ابلیس داد زد


- " مِثلِ داستان کسی که داشت و نخورد و دانست و نکرد ... حقا که تو بدبخت ترینی !! با اینکه می دانستی کاری را کردی که نباید می کردی !! "


بعد نفس بلندی کشید ... چه حس خوبی داشت انتقام گرفتن !!


نگهبان بهشت او را از بالای درخت برداشت و گذاشت روی زمین ... و در حالیکه داشت دنبال یکی می گشت و مطمئناً کسی جز ابلیس نبود ، به او متلک انداخت


- " چرا داد و هوار راه انداخته ای ؟ با خودت حرف می زدی ؟ برو یک سوراخی پیدا کن و چند تا ترانه زیرزمینی تمرین کن که فردا توی تی وی برنامه ی شب کوک برگزار خواهد شد !! "

 


نظرات (3)
پنج‌شنبه 27 اسفند 1394 ساعت 19:41

[Forwarded from abdolmajid shoory]
[ Photo, گشت گرد مهر تابناک،ایران زمین-روز نو آمد و شد شادی برون زندر زمین-ای تو یزدان،ای تو گرداننده ی مهر و سپهر-برترینش کن برایم این زمان و این زمین-نوروزتان پیروز شوری ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 ساعت 14:30

کرد بلبل آواز،
خواند در باغ آواز،
خنده زد گل با ناز،
گفت:«نوروز بر همه خوش باد»

سال خوبی را برای مدیران وبلاگ و خانواده های محترم ایشان. امیدوارم در سال جدید هم ما را از کامنتهایتان بی نصیب نگذارید.

روی سخنم با خوانندگان خاموش سایتم هم می باشد!
پاسخ:
سلام
نوروز و نوبهار بر شما دوست گرامی و سایر خوانندگان عزیز مبارک و پرخیر و خوشی بادا...
سه‌شنبه 25 اسفند 1394 ساعت 15:12

سلام سلام
پائین دمم ؛ بغل گلگیر بنویسم « یارب نظر تو برنگردد !! »

و
جریان برنامه شب کوک چیست!؟
پاسخ:
سلام

من اهل تماشای تی وی نیستم ولی بیخبر از انواع برنامه ها هم نیستم !!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد