X
تبلیغات
رایتل
X
تبلیغات
جشنامه

عیدانه

چهارشنبه 11 فروردین 1395 ساعت 09:00

متن زیر را دوست عزیزمان جناب آقای علی امین زاده ارسال کرده اند. با سپاس فراوان از ایشان ...

نمی دانم چرا بعد از سالهای سال، هنوز از این اتفاق لذت می برم: وقتی به عید دیدنی رفته ای و ناگهان مهمان دیگری هم از راه می رسد! از فاصله ی نواختن زنگ در به وسیله ی مهمان جدید تا ورود آنها به خانه، میزبانان، عین خدمه ی یک بمب افکن جنگ جهانی دوم سریع، بی توقف و هماهنگ  با یکدیگر شروع به فعالیت می کنند تا ظرف های میوه خوری تمیز شده، کارد و چنگالها شسته شده و چیدمان شیرینی و میوه ها در ظرف هم بسان تابلوهای رئال، کمپوزیسیونی متوازن و چشم نواز داشته باشند.

مهمانان وارد می شوند. انگار در کلاس اول باشم و بخواهم در آموزش حرف «خ» لغت خانواده را یاد بگیرم: پدر، مادر، یک دختر و یک پسر. سوالاتی آنچنان کلیشه ای را باید پاسخ دهم که می توانم بدون پرسیدن سوال بعدی، تمامی سوالاتشان را تا انتها پاسخ دهم. اما خب، تک تک پرده های این نمایشنامه ی کهنه باید همیشه در نهایت دقت اجرا شود. حس خوردن عرق آویشن را دارم که حتماً باید با یک نوشیدنی طعم دار تر آن را پایین دهم وگرنه فاجعه ای رخ خواهد داد!

در برابر تلخی چنین انسانهایی نمی توان با برگ شوخی و بذله گویی بازی کرد. باید با جا خالی از آجرهای رفتاری آنها مدت حضورشان را سر کنی. افرادی که خود را همطراز اساطیر یونانی می دانند و از فراز کوه المپ به ما، رعایای خود، می نگرند. پسری که قرار است برای ادامه ی تحصیل به خارج برود و دختری که رشته ی پزشکی را تازه تمام کرده و والدینش بسیار مصرند که نام شناسنامه ای دخترشان به «دکتر» تغییر کند چرا که دارند او را با همین نام مخاطب قرار می دهند.

و امسال من باید نهایت لذت شگفت زدگی بچگی ام را دوباره تجربه کنم: یک خانواده ی دیگر هم از راه می رسد! این اوج را دوست دارم. درست عین اوج یک اثر ارکسترال که آهنگساز، از تمامی سازها با همه ی ظرفیت و مهارت استفاده می کند، اکنون صاحبخانه ی میزبان هم بازپسین و سری ترین ادوات پذیراییش را برملا می کند تا در این مصاف نابرابر پیروز میدان باشد.

اعضای خانواده ی میزبان، حرکت تعارف ظرفهای شیرینی، میوه، چای و کلوچه های نخود را به توالی و عین بالرینهای سنت پیترزبورگ با ظرافت، دقت و بی نقص تکرار می کنند. دیالوگهای کلاسیک تعارف برای هر مهمان با احساس کامل بیان می شود. انگار آنتونی هاپکینز دارد تمرین دیالوگ می کند. آخر او عادت دارد تا هر بند دیالوگهای نقشش را تا 200 بار تکرار کند تا در صحنه ی فیلمبرداری بتواند آن را ذاتاً بیان کند.

مهمان نخست، عزم رفتن دارد. دو پاکت با طرحی شاد از گلها در دستان مرد و زن میزبان ظاهر می شود! پیچیده ترین هم خوانی صداها را در اجرای یک اپرای کلاسیک ایرانی به نام «تعارف» شاهد هستم.  اصرار برای دادن عیدی و امتناع فرزندان مهمان از پذیرفتن. اما این اپرا قرار نیست پایان خوشی داشته باشد. دختر مهمان دست زن میزبان را پس می زدند: «زن دایی من دیگه بزرگ شدم دکتر شدم. عیدی نمی خوام!» پسر خانواده به همراه والدینش قبلاً به سرعت به سمت کوچه و خودرویشان فرار کرده اند. حتی برای من هم که برخوردهای نامتعارف زیادی را دیده ام این یکی جدید است. در انحنای قامت مرد و زن میزبان که بعد از بستن در به سمت من می آیند به خوبی می توان تصویر یک لغت را دید: دل شکسته.

تعمداً نگاهم به سمت صفحه ی تلویزیون بزرگ اتاق می لغزد تا گمان کنند نه چیزی دیده و نه شنیده ام. در تلویزیون، چند خواننده در فضایی پر زرق و برق بسان سیاه مست ها تلو تلو می خورند. برای جلوگیری از تداخل اصوات صدای تلویزیون آنقدر پایین آورده شده که تقریباً شنیده نمی شود. پانتومیم این نمایش خوانندگی مبتدیانه تر از آن است که نگاه را بتواند برای مدت طولانی ثابت کند.

انگار نقشم را خوب بازی کرده ام چون رفتارشان رگه های خجالت زدگی را نداردهر چند گهگاه سر در گوش هم می برند و زمزمه هایی می کنند. سفتی عضلات صورتشان حین این زمزمه ها آشکارا از درد زخم بی اعتنایی و غرور سرد مهمانشان حکایت می کند.

برخلاف اولین مهمان، مهمان دوم صحبتهای شنیدنی تری دارد. سربازی پسر بزرگشان و اینکه عید به مرخصی نیامده است. دردناک است غصه های چنین پدر و مادری را بشنوی. والدینی که مدام از خصلتها و عادتهای فرزند غایبشان صحبت می کنند تا بلکه دلتنگی خودشان را کمتر کنند. و در لابلای این درد دلها، آنتراکت صوتی این والدین با امر و نهی های متوالی به پسر دومشان که پانزده-شانزده ساله می نماید در حال اجراست: امر ونهی برای درآوردن کاپشن، نخوردن چای داغ و.... واقعیتی می بینم که جرات بازگو کردن آن را برای این والدین ندارم: پسر بزرگتر به بهانه ی مرخصی «نمی خواهد» به این خانه برگردد. خدا می داند سومین پسر که 6-7 ساله می نماید برای فرار از این دوزخ چه دستاویزی را خلق کند.

نگاهم به سمت پسر کوچک می لغزد. یک شیرینی دانمارکی برداشته است. در نیمه ی بالای آن در یک فرورفتگی مقداری مربای قرمز رنگ است. بی اعتنا به کل جهان، انگشتانش به ظرافت، یک خلال بادام روی شیرینی را جدا می کند، خلال بادام، با حرکاتی یاد آور ظریف ترین جراحی ها، در مربای روی شیرینی فرو می رود. تکه های کوچک مربا، آرام آرام به کمک خلال خورده می شوند. آنچه مرا شگفت زده می کند، ظرافت حرکت است: خلال در تمام مدتی که واسطه ی تخلیه ی مربا است هرگز نمی شکند.

مدت زمان ایفای نقش من در این نمایش به اتمام رسیده است. از خانه ی میزبان که بیرون زده ام همه ی تلاشم رسیدن سریعتر به خانه است. سرمای هوا همه ی تخیلاتم را پرانده است. اما نه آنقدر که فکر اجرای یک تجربه ی ناب و جدید را از من بگیرد. با عجله درب جعبه ی شیرینی  را باز می کنم. یک شیرینی دانمارکی با مربا و خلال بادام روی نیمه ی بالایی اش را در بشقاب گذاشته ام. من تمام شب را وقت دارم تا همانند آن کودک مربای بالای شیرینی را با 10 خلال بادام موجود روی آن تخلیه کنم.

تا الان 4 خلال را شکسته ام. پنجمین خلال را که در مربا فرو می برم از دلم می گذرد: کاش من هم عیدی می گرفتم! انگشتانم نه می توانند با خلال بادام مربا را استخراج کنند و نه حتی می توانند عیدی بگیرند. هرگز انگشتانم را  اینقدر زمخت و یغور و بی استفاده احساس نکرده بودم.

نظرات (12)
یکشنبه 3 مرداد 1395 ساعت 00:14

نمیدونم چرا این رو خوندم دلم گرفت!
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 ساعت 16:46

محتواش جالب بود... داستان تکراری مهمانی های تعارفی ما... تفاوت آدم ها با همدیگه و فرارکردن نسل جوون تر ازین مهمانی ها...
باز هم میگم نثر انگار سکته داره...می تونه خییلی روون تر باشه:-)
دوشنبه 30 فروردین 1395 ساعت 21:44

خیل خوب بود این نوشته
حالا که بعد از سالها تقریبا دیگه عید دیدنی حال و هوای قدیمو نداره( واسه ما که اینطوره...) شما خیلی خوب مارو به اون حال و هوا بردی و کاملن این صحنه ها برای من زنده شد
ممنون از شما و این نوشته زیبا که خارات زیباو شرین گذشته ها رو تداعی کرد
دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 01:41

جناب امین زاده واقعا نمیدونم چی بگم....بی نهایت لذت بردم ازخوندن این پست زیبا و دلنشین.
انگار که بیننده ی یه فیلم بودم که خودمم حساشو باتک تک سلولهام درک کرده بودم....
مثل همیشه قلمتون جادو میکنه و نقاشیهای بی نظیری رو خلق میکنه...قلمتان مانا و جاودان گرامی
یکشنبه 15 فروردین 1395 ساعت 18:19

با تشکر از دوستانی که لطف کردند و کامنت گذاشتند.
جداً برام جالب بود که این متن توی ذهن هر کدام از شما چه خاطرات یا افکاری میاره.

ممنون از لطفی که داشتید. آپلود جدید توی وبلاگتون داشتید یه خبر بهم بدید بیام بترکونم!
جمعه 13 فروردین 1395 ساعت 01:45

سلام
آقای علی امین زاده
چطوری بگم که خوندن متونی که بنام شما چاپ میشه سیرائی نداره خوش باشی و ایرانی
پنج‌شنبه 12 فروردین 1395 ساعت 22:06

متن خیلی زیبایی بود واقعا لذت بردم.
امسال یه حرکت جالبی رو در خودم امتحان کردم و اون هم اینکه سعی کردم بجای فرار هر ساله از این دید و بازدیدهایی که گاها واقعا غیر قابل تحمل می شوند، همه ی دید و بازدیدها را بروم همراه خانواده و در جمع خودم رو جوری جاری کنم که از اول تا آخرش به بگو و بخند و تعریف از خاطره ها بگذرد. امسال اولین سالی است که واقعا در جمع خانواده های فامیل احساس سبکی و خوبی داشتم . طوریکه احساس کردم واقعا دلم برایشان تنگ شده است. می دانید همه مان ته تهش همان آدم های دهه ی 40-50-60 هستیم که خزیده ایم زیر یک نقاب سرد و یخی! کافی است یکی ما بخواهد یک روزنی به زیر آن نقاب پیدا کند! همه مان دوباره صمیمی می شویم و یخمان کم کم آب می شود و بعدش از ته دل می خندیم!
راستی امسال هم عیدی های جالبی گرفتم! 35 ساله باشی و همچنان عیدی بگیری و آنقدر ذوق زده بشوی که میزبان هم به سرشوق بیاید از عیدی دادنش، معرکه است!!
راستی!
خواستم به باران بگویم اینبار هر کسی آن سوال را درباره ی رنگ پوست دستت پرسید، با افتخار و غرور نشان شان بده و بگو که این رنگ را خیلی هم دوست داری، هر چند که ممکن است بقیه دوستش نداشته باشند، اما مهم تو هستی و اینکه باهاش راحتی و اصلا هم دلت نشکند! خیلی هم قشنگ تر نشانش بده مثلا با یک دستبند زیبا! تا اینطوری دیگر کسی جرات نکند این حرف ها را به تو بگوید.
پنج‌شنبه 12 فروردین 1395 ساعت 17:24

سبزه دلت را به نیت آرزوهایت، هر چه که هست گره بزن، شادی؛ زیبایی؛ لطافت و خوشی های پایدار تقدیم وجودتون سیزده بدرتون مبارک از ته دل خوشحال میشم به منم سر بزنین
9651
پنج‌شنبه 12 فروردین 1395 ساعت 14:51

سلام
یادآور صحنه های فیلم ها بود مثل اینکه دارم می بینم من خودم تجربه اینها را ندارم ، در مناطق ما فقط دو عید ( فطر و قربان ) وجود داره و در این دو روز دید و بازدیدها هم به این صورت است که صبح بعد از پایان نماز عید ( حدود ساعت 9 ) تا موقع اذان ظهر بچه ها برای گرفتن عیدی و پسران بالغ و مردان به منازل اقوام ( محارم ) برای تبریک عید می روند و از عصر تا حدود 10 شب دختران بالغ و زنان برای تبریک عید در منازل بزرگترهای فامیل ها جمع می شوند.
پنج‌شنبه 12 فروردین 1395 ساعت 09:36

سلام
نوشته ی بسیار زیبایی بود ... ممنون

عید دیدنی و عیدی گرفتن و داستان هایش !! چرخه ی تکراری اجرای یک سنت پسندیده در نکوهیده ترین شکل ممکن آن (!!) ، نه اینکه همه جا و همیشه به این صورت باشد ولی درصد بالایی از این اجرا ، ناپسند شده است ...

متاسفانه این سنت در خیلی جاها به یکی از روش های جنگ سرد ، تبدیل شده است ؛ خانواده های مرفه تر با یک غرورِ فروتنانه و خانواده های متوسط با پررنگ کردن واقعیتی که هرگز وجود ندارد و خانواده های ضعیف با حضور سیاه لشکری خود ، بازیگران این آئین چند هزار ساله در فرهنگ مریض این مرز بوم هستند ... فرهنگی که باید در آن کودک باشی تا لذت ببری و هر قدر بزرگتر می شوی هضمش سخت تر و درکش دردناکتر می شود ...

آن روزها که کودکتر از این حرفها بودیم که معنی خیلی از رفتارها و کنایه ها را بفهمیم !! چه لذتی داشت اسکناس های نو و تا نخورده ی دو تومانی که برخی از بزرگترهای فامیل می دادند و تا عید به پایان برسد چقدر برای شمردن آنها و مرتب کردنشان دلخوش بودیم ... سال 2535 ( که همانا 1355 باشد !! ) اولین حساب بانکی من با مبلغ 140 تومان که عیدی هایم بودند افتتاح شد ...

پنج‌شنبه 12 فروردین 1395 ساعت 03:09

متن بسیار بسیار بسیارررر فوق العاده بود و همه لحظه هاشو انگار همون جا نشستم و خودم دارم تجربه میکنمفقط نمیدونم چرا قسمت انگشتای متن منو برد به خیلی دور دورااااااااااااااا
واقعا کاش اون انگشتهای بچگیم باهام بودن ________ میتونستم عیدی بگیرم و متوجه غرور و دل شکوندن مهمونا و حتی میزبانها نشم______دستای پینه بسته ی من که از بچگی کار کرده و زحمت کشیده....از بچگی این ذستها زجر کشیده و زخمها و سوختگی ها دیده کسی با این همه زجر و تلاش بهش نمیگه چرا دستهایی که باید الان جوون بودن این همه پیر شدن....به جاش هر عید دیدنی رفتم با این جمله مواجه شدم.....باران دست راستت چرا انقدر پوستش سیاه تره از دست چپت.......اون وقت سیبی که دارم پوست میکنم دستمو نوازش میکنه و با اشک ملایمش دستمو خیس میکنه که من میدونم قصه ی دستتو .رو میکنم بهشون میگم 6 ماهگی دستمو کردم تو چای داغ جاش مونده.مگه نمیدونستین....در جواب میشنوم نه نه هر سال سیاه تر و خراب تر داره میشه به خودت برس تو جوونی 25 سالته ولی ....جوابشونو نمیدم و به سیب میگم بیا دلم آتیش گرفته اشک نریز رو دستام بیا آتیش دلمو خاموش کن...........با وجود این همه زجر و سختی حتی در کودکی دلم میخواست الان همون انگشتها رو داشتم(من کودک کار بودم)کاش میشد دلها رو بهتر میکرد
چهارشنبه 11 فروردین 1395 ساعت 22:50

عالی عالی عالی
یک بار .. دو بار .. سه بار ..
حین خوندنش یه لبخند گنده! رو لبم بود و آخرش هم خیلی عالی ..
همه ی لذت ها و حسرت های این متن رو توی چند دقیقه تجربه کردم!
و چقدر این روزا چنین متنایی کمه ..
واقعا تبریک میگم بهتون .
امیدوارم زندگی همه ی ما پر از این تجربه های ناب و جدید باشه
و همچنین امیدوارم در سال نو زود به زود متنای پربارتون رو بخونیم و لذت ببریم
"زندگی از لبخندی ترواش میکند که لابلای تک تک حروف الفبا پنهان شده .."
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد