X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
X
تبلیغات
جشنامه

لبخند خدا

سه‌شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 09:00
دوست خوبمون  آقای علی امین زاده ، یک بار دیگر دست به قلم شده  و داستانی زیبا و تاثیرگذار با عنوان "لبخند خدا"  را خلق نموده اند. با سپاس فراوان از این دوست عزیز و گرانقدر

«بعد از دو هفته، هنوز که هنوزه هیچی! هیچ! مگه یه اعلام دریافت و راه اندازی مجدد سایت چقدر زمان میبره آخه!؟»
این، جنگ ذهنی و درونی من با خونسردی و بی خیالی سرویس دهنده ی وب سایتم بود. واقعیت اطراف من، با این جنگ ذهنی، تفاوتی عمیق دارد. زنها تمامی صندلیهای ایستگاه اتوبوس را قرق کرده اند. مجبورم لم داده به سازه ی ایستگاه منتظر بمانم. چندان نیازی به سایبان و صندلی نیست. در هوای شامگاهی می توان بیشتر، تن را به طبیعت سپرد.
در ترمینال، بساط دوره گردها به راه است. پیامهای بازرگانی آنها هم با حداکثر توان صوتی و احساسی خبر از خسرانی غیر قابل جبران در صورت عدم خرید می دهد میوه های نوبرانه، سبزیجات، تی شرت و...کبریت. هر یک از این فروشنده ها در تلاشند پر طمطراق تر و بلندتر از بقیه محصولاتشان را تبلیغ کنند و این فروشنده ی کبریت، عجب تضادی دارد. نه صدایی، نه تبلیغی. فقط یک مقوا که رویش نوشته شده: دو عدد کبریت آشپزخانه 1000 تومان.
تضادش برایم جذاب است. مشتریهایش را نگاه می کنم: زنی، پوشیده در چادری سیاه که لبه های چادرش با سفیدی خاک انگار ملیله دوزی شده باشد. به نظر یک کدبانوی حرفه ای می آید. مردی لاغر و مسن، شبیه آهنگسازان قرن 19 بازنشسته ای متین و موقر. چند بچه مدرسه ای که می ایستند، نگاه می کنند و فقط خدا می داند از هیکل مچاله ی فروشنده و بساط کبریتهایش چه طنزی برای خود ساخته اند که می خندند و می روند. مردی میانسال، که تا می آید کبریت را بردارد، موبایلش زنگ می خورد و از بساط فاصله می گیرد. مردم می آیند، می بینند، می روند. گاهی هم کبریت می خرند. مرد میانسال موبایل به دست، باز می گردد. این بازگشت او برای کبریت فروش هم چرایی دارد. خسته و خمود سر برآورده و این مرد میانسال را نظاره می کند. زنی می آید، زانو می زند، اسکناسی را در کاسه ی فروشنده می اندازد، دو کبریت بر میدارد و می رود. مرد میانسال جعبه های کبریت را پس و پیش می کند.
-می خوام ببینم عکس کدومش قشنگ تره اون رو بخرم.
جبر زمانه، کبریت فروش را ناتوان تر از آن کرده است که به این جمله ی طنز آلود پاسخی دهد. فقط مرد را نگاه می کند. نگاهش چنین گلایه ای دارد: حال و حوصله ی طنازی ندارم! یا بخر یا برو!
مرد میانسال بی اعتنا به این امر و نهی بی کلام، انگار بی سواد باشد، از فروشنده می پرسد:
چنده؟
فروشنده گویی تمام توانش را بخواهد یک جا خرج کند به کندی، با دست به تابلو اشاره می کند. مرد میانسال سر بر نمی دارد. فروشنده، با صدایی بسان آخرین رمق سربازی وامانده و اسیر می گوید: دوتاش هزار.
زن و مرد جوان با کودکی در آغوش زن، جلوی بساط او توقف می کنند. مرد همان مراسم زانو زدن و دو کبریت و یک اسکناس را اجرا می کند و می روند.
اما مرد میانسال گویی در حال حلاجی پیچیده ترین معادلات تئوری نسبیت باشد، متفکرانه می گوید:.
آها! هزار! خب بذار ببینم.
دیگر حتی من هم کلافه شده ام. این مرد میانسال بازیش گرفته؟ کبریت فروش هم بی حوصله شده است و نگاهش را مرتب به چپ و راست می چرخاند. بسان کشتی اسیر شده در یک طوفان انگار کمک را می جوید اما دریغ از یک یاریگر! او باید تنها با این گردباد  سرد و کشنده طرف شود که دارد مایملک دستفروشی او را زیر و رو می کند.
مردم از جلوی کبریت فروش عبور می کنند. بی اعتنا، گاهی توقفی کوتاه و به ندرت، خریدی سریع. مرد میانسال هنوز کبریتها را زیر و رو می کند.ناگهان، آن کندی پرده ی اول نمایش سرعتی سرسام آور می گیرد. شاید یک ثانیه طول کشید نه بیشتر. درست زمانی که اطراف مرد کبریت فروش برای لحظاتی خلوت می شود و هیچ کس به این دو توجهی ندارد، مرد میانسال یک جعبه ی کبریت بر می دارد و می گوید: دوتاش برام زیاده! خرد هم ندارم! باقیش برا خودت!
آنچه به سرعت در دستان کبریت فروش چپانده می شود آشکارا مبلغی بسیار فراتر از 1000 تومان دارد. تمام تعلل مرد میانسال برای این بود که این لحظه فرا برسد. لحظه ای که هیچ کس در اطراف کبریت فروش نباشد. شاید او، خود زمانی دستفروشی یا شاگردی کرده و می داند دیدن مبلغ زیاد در دستان یک دستفروش، وسوسه گر دله دزدان سرگردان خیابانهاست. مرد میانسال سریع بر می خیزد. او نمی خواهد ستایش بخشندگیش را از کبریت فروش گدایی کند. کبریت فروش حرکتی کندتر از آن دارد که به صورت و چشمان مرد برسد . ناباورانه از مبلغی که در دستانش دارد سرش را بالا می آورد. زیباترین قوس و قزح لبخند در چهره ی چروکیده و تیره ی او شکل می گیرد. تقریباً تمامی دندانهای ردیف بالایش پیدا می شوند. دهانش به خنده باز می شود. ردیف دندانهایش زرد است. کثیف است. اما لبخندش دل را به پرواز در می آورد. موسیقی صدایش تابلوی لبخند را تکمیل می کند:
-ممنون!
کبریت فروش هنوز لبخند می زند. مدتها می شود که پول را پنهانی در جیب شلوارش فرو برده است. صدایش ضعیف تر از آن بود که به مرد میانسال برسد. نقاشی که این لبخند را بر چهره ی او ترسیم کرده، هرگز منتظر دیدن تابلویش نمانده است.
اتوبوس رسیده است و همه در حال سوار شدن هستیم. قسمت مردانه چندان شلوغ نیست. کنار پنجره نشسته ام و صندلی کناری من خالی است.آن طرف اتوبوس صندلی تکی ردیف من نیز خالی است. افکار بد قولی شرکت سرویس دهنده ی سایت دوباره به سراغم می آید. برای گریز از این افکار، چشم می چرخانم. در تک صندلی ردیف من، مردی نشسته است. بی عار و بی خیال تخمه می شکند. پنجره را تا انتها عقب کشیده. باد حرکت اتوبوس صورتش را قلقلک می دهد و او آشکارا از این طنازی طبیعت و تکنولوژی لذت می برد. چهره اش لبخند دارد. نگاهش مفتون از شادی می نماید. هر از گاهی سر می گرداند و بسان کودکی که اولین بار شهر را می بیند به مردم و ماشینها خیره می شود. یادم نمی آید مشابه این لبخند را در هیچ فیلمی، هیچ تئاتری یا هیچ اپرایی دیده باشم. این خنده، آسمانی است. تجسم عشق و محبت. این، خنده ی خداست.



در کف اتوبوس، در کنار لبخند خدا، یک کیسه وجود دارد و تابلویی مقوایی که روی آن نوشته است: دو عدد کبریت آشپزخانه  1000 تومان
2/3/1395-علی امین زاده

نظرات (21)
یکشنبه 3 مرداد 1395 ساعت 00:11

مثل همیشه عالی!
چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت 19:32

سلام.چه ماجرای قشنگ و جالبی بود.اون قسمت که پول و داد و رفت رو چقد هیجانی تعریف کردید قشنگ انگار که خودم اونجا بودم.اسم پستتونم خیلی خوب بود.لبخند خدا:)
جمعه 14 خرداد 1395 ساعت 12:33

این خنده، آسمانی است. تجسم عشق و محبت. این، خنده ی خداست.
چقدر قشنگ و لطیف نوشتید لذت بردم از خوندنش !چشمانم گریست،اما بر لبانم لبخندی از مهر نشست.
ای کاش تعداد این انسانهای شریف روز به روز زیادتر بشه
در عصری که انسانیت رو به زواله...
پنج‌شنبه 13 خرداد 1395 ساعت 19:35

یعنی واقعا واسه من بود
ممنوووووووووووووووووووووووووونم
عااااااااااااالی مثل همیشه
فقط قلبم به درد میاد و اشک میریزم آخه من تو خود داستان افسانه نیستم
من تو داستانهای شما سهمم خود خود شخصیت دراماتیکه
خسته شده بودم از خودم
از اینکه بابا بسه دیگه آخه چقدرررررررر غم و غصه
ممنووووووووووون که بهم دید قشنگی دادین
یکشنبه 9 خرداد 1395 ساعت 18:34

سلام بر همساده های عزیز و گرامی و عرض ادب و احترام


مدتهاست با خودم تصمیم گرفتم کسی رو قضاوت نکنم و تا از درستی ماجرایی مطمئن نشدم حکم صادر نکنم!
و دارم روی خودم خیلی جدّی کار میکنم ..

امروز با خوندن متن زیبای شما دیدم زهی خیال باطل!
انگار چندان هم موفق نبودم
چرا که منم مثل خیلی از دوستان چیزی نمونده بود مرد میانسال رو با دستان مبارکم خفه کنم!!

متاسفانه نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای "زندگی" رو زده روی دور تند! طوریکه خیلی وقتها اصلا نه میبینیم و نه میشنویم که اطرافمون چی میگذره ..

منم یه بار شاهد بودم خانم جوانی داشت پسر خردسالش رو سوار اتوبوس میکرد که به مدرسه بره، به دیگران التماس میکرد که کارت اتوبوس پسرک رو شارژ کنن که بتونه کرایه رفت و آمدش به مدرسه رو بده .. میگفت من بخدا گدا نیستم پول هم نمیخوام فقط کارت بلیت بچه منو یکیتون شارژ کنید...

قبل از اینکه اقدامی کنم و به قدر بضاعتم کمکش کنم، یه آقای محترم میانسال مبلغی به اون خانم داد و گفت خواهر جان اگه میخوای کارت رو شارژ کن، اگه هم میخوای جای دیگه هزینه کن .. هر طور خودت صلاح میدونی ..
اون روز منم شاهد لبخند خدا بودم ..

ممنون آقای امین زاده عزیز
متن قابل تامل و تاثیر گذاری بود ..
شنبه 8 خرداد 1395 ساعت 17:42

سلام ، افسوس که خیلی ها در این کار خست بخرج میدهند یا حداقلش بگیم سهل انگاری میکنند مثل اینکه احساس میکنند فرصت زیاد دارند در صورتی که اینطور نیست...آنهایی که میتوانند ولی نمیکنند..
شنبه 8 خرداد 1395 ساعت 09:17

آقای امین زاده!
از شما متشکرم به خاطر حس خوبی که با خوندن این متن دست داد.

منم تصمیم گرفتم، از امروز نگاهم رو به اتفاقاتی که در اطرافم می افته متفاوت و عمیق تر کنم! امیدوارم موفق بشم.
جمعه 7 خرداد 1395 ساعت 17:53

چقدر خوب نوشته بودید جناب امین زاده! گمونم یه همچین لبخندی رو روی لب های ما هم نشوندید با نوشته تون! درود بر شما
جمعه 7 خرداد 1395 ساعت 16:39

سلام. ممنون از شما بخاطر دعوتتون:))
قلمت پایدار .
بسیار عالی نوشتی و خیلی خوب ماجزا رو پیش بردید
اولش خواننده از ذست خریدار میانسال کلافه میشه و در نایت متوجه اصل قضیه میشع که خیلی تلنگر خوبی هست برای ما ادمها که کمتر قضاوت کنیم.
بسیار خوب .
+ خداروشکر که سایت هم درست شده و اونجا رومیخونیم.و نگرانی برطرف شده:)
+جهت خنده:) : میگم اینهمه صندلی پست و مقام به
وسیله
اقایون تصرف شده حالا صندلی های اوتوبوس شهری به خانمها برسه که اشکالی نداره:))))
جمعه 7 خرداد 1395 ساعت 13:31

لذت بردم از خوندنش.ممنون
پنج‌شنبه 6 خرداد 1395 ساعت 21:20

آقای امین زاده ی عزیز بی نهایت بابت این پست زیبا متشکرم
به واقع قلبم لرزید
نگاهتون زیباست
و به زیبایی هم روایت میکنید
چقدر خوبه که هنوزم اینجور آدمها روی زمین هستن ...
این لینک هم تقدیم شما
http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/images/1395/ordibehesht/8_smile.jpg
لبخند خدا گوارای وجودتان مهربان
پنج‌شنبه 6 خرداد 1395 ساعت 14:29

از توجه دوستان صمیمانه تشکر می کنم.

مثل این چالش های شبکه های اجتماعی پیشنهاد می کنم بیایید هر کدوم از ما خوانندگان امروز که رفتیم بیرون یه لبخند خدا درست کنیم.

عجله کنید که وقت تنگ است!
پنج‌شنبه 6 خرداد 1395 ساعت 09:41

سلام

خوب نگاه کردن یکی از راههای آموختن است و هر روز هزاران مورد برای آموختن در اطراف ما اتفاق می افتد ...
چهارشنبه 5 خرداد 1395 ساعت 23:32

.....
چهارشنبه 5 خرداد 1395 ساعت 15:23

آقای امین زاده ی عزیز بسیار ممنونم چشمم گریست اما صورتم پر از لبخند شوق شد .
دیدن یا شنیدن انسان های شریف همیشه اشک و لبخند شوقم رو روبه راه میکنه .
( تعداد کل: 21 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد