X
تبلیغات
زولا
X
تبلیغات
جشنامه

عاشقان خیابان

یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 09:00
ضمن آرزوی بهروزی و موفقیت برای جناب آقای علی امین زاده ، از شما دوستان عزیز دعوت می کنیم خواننده ی پست "عاشقان خیابان" باشید که به قلم این دوست خوبمان به نگارش درآمده است.

اسکیپر: داکا داکا داکا داکا [تقلید صدای مسلسل]
سایمون: [در حالی که از حضور ناگهانی اسکیپرگیج و منگ شده است] آه! فرمانده! فکر می کردم از سمت خورشید بهم حمله کنید!
اسکیپر: فکر نکن! ماتت نبره! دقیق نگاه کن! دنبال اونا باش! و هیچ وقت هم توی خط مستقیم پرواز نکن وگرنه عین یه غاز خپل، نفله ات می کنن!
سایمون: بله قربان!
اسکیپر: خب، دوباره تمرین می کنیم!

این، دیالوگی از فیلم «نبرد بریتانیا» است. فیلمی در مورد نبرد هوایی بین نیروی هوایی آلمان با انگلستان و متحدانش در جنگ جهانی دوم. یک نبرد هوایی بی رحمانه که شاید در طول تاریخ جنگهای بشر تکرار نشود. نبردی که حین آن هر دو طرف جمعاً حدود 3400 خلبان خود را از دست دادند.

دیالوگ یاد شده، زمانی است که اسکیپر، فرمانده اسکادران، در حال آموزش نبرد هوایی به سایمون، خلبان تازه کار اسکادران، است. خوب یا بد، جالب یا تاثر برانگیز، این توصیه ی ساده و مهم امروز باید آویزه ی گوش همه ی ما باشد. نه در محیط کار، نه در تربیت فرزند و نه در هنگام سر و کله زدن با رانندگان تاکسی؛ بلکه زمانی که به عنوان عابر پیاده از خانه خارج می شوید. شما، مثل همین سایمون، یک خلبان تازه کار و منگ هستید و دشمنان شما... موتور سواران!

شخصاً چند بار طعم تصادف با موتور سیکلتها را در پیاده رو چشیده ام و بارها و بارها تکبر متعفن... اما نه! موضوع اینقدرها هم جدی نیست. فکر می کنم سر و کله زدن زیاد از حد با ریاضیات یک مقدار ذهن من را خشک کرده باشد! موتور سیکلت سواران ایرانی نوآورانی خلاق و عاشق هستند.

ایده های ناب پزشکی یکی از کشفیات آنهاست. کلاه ایمنی برای گذاشتن روی موتور سیکلت است چون سر انسان از بدنه ی موتور سیکلت بسیار مقاوم تر است! کاملاً درست است! تجربه ی زمین خوردن حین فوتبال روی زمین آسفالت، تجربه ی پرت شدن و ضربه حین کار صنعتی و این اواخر هم ضربه ای که آن تاکسی محترم حین عبور از عرض خیابان به من زد همه اثبات گر این است که بدن انسان از فولاد محکم تر است. بازمانده ی جای زخمهای بدنم این را گواهی می کند! بعد از تصادف با تاکسی محترم، جراح متخصص به من گفت: «صدقه بده چون این ضربه اگه به سرت خورده بود جمجمه ات رو می ترکوند» ای جراح متخصص! ننگت باد! تو بورد تخصصی داری؟ تو نمی دانی مقاومت جمجمه ی انسان چقدر بالاست!  آنچنان که سازه ی فلزی موتور کلاه را نیاز دارد نه جمجمه!
این عدم استفاده از کلاه ایمنی بسیار حائز اهمیت است! حتی در زمستان که موتور سوار مجبور است شلاق باد سرد را روی صورت و چشمانش تحمل کند اصلاً نباید از کلاه و وایزر آن استفاده کند! چشمها به جای آن، باید صورت را 90 چرخاند و اصلاً روبرو نگاه نکرد! مهم نیست یک بچه با آن استخوانهای شکننده اش در خیابان بیاید. مهم نیست یک عابر سلانه سلانه در حال عبور از عرض خیابان باشد! مست باده ی ناب شلاق باد شو! روی از این راه برگیر و 90 درجه ی کناری را بنگر!
چرا محاسبه کردم که 40 کیلومتر در ساعت سرعت، یعنی 11 متر در ثانیه؟! برای خواندن این جمله تو دو ثانیه وقت صرف کردی یعنی با موتورت، 22 متر را رفته ای. نگاهت 90 درجه از روبرو زاویه دارد. تو چقدر زمان نیاز داری تا ببینی روبرویت مانع است و ترمز بگیری؟ وای بر من! این چه فکر خامی است در ذهن من! چرا در زمان واکنش تو شک کردم!

من چقدر خود شیفته و مغرور بودم. من چقدر بی هنر بودم! این همه حافظ دست گرفتم، این همه مثنوی برگ زدم. اما دریغ از یک جو نگاه عمیق به ادبیات. دریغ و افسوس! این را موتور سواران به من آموختند. آن زمان که در پارک به سویم آمدند، در چراغ قرمز و روی خط عابر پیاده برایم آغوش گشودند، در پیاده رو مرا به بوسه مهمان کردند، در مسیر زاویه دار وسط بلوار یاد بادی از عشقشان را به من یادآور شدند و حتی روی پل عابر پیاده نیز صوت دلنشین پرت پرت پرت موتور دو زمانه ی شان درس موتورهای احتراق داخلی و استاد مرحومش را به من یاد آور شد. اینان به جد و جهد سرودند که «همه جای ایران سرای من است» حافظ! چرا گفتی عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها؟ موتورسواران را لا مشکلها!!
آه ای خدا! ای فلک! چرا من آن روز به آن موتور سواری که در لابلای اتوبوسهای ترمینال، در حال ویراژ و حرکت با سرعت زیاد بود با تندی صحبت کردم! شرمم باد! ننگم باد! چرا این عشق شوریده را به سامان نرساندم! او شاید از بحر دیدار من چنین شیدا و مجنون می راند!
چرا فکر کردم آن موتوری که آنقدر با سرعت به سمت من می آمد قصد جانم را کرده تا کیف دستی ام را ببرد؟ کیفی حاوی مجله و چند مقاله ی پرینت گرفته شده. آه خدا! آه ای گنجشک که بر شاخسارها می خوانی، این شعر پشیمانی من را برای آن موتور سوار ببر. از او پوزش بخواه که چرا من خود را سریعاً پشت تیر برق بتونی کشیدم و باعث شدم این عاشق نتواند به من برخورد کند. آیا شرمساری این رفتار تا پایان عمر مرا رها خواهد کرد؟
نمی توانم شرمم را بازگو نکنم. از آن روزی که لاقید و لا ابالی روی موتور بودی. تقریباً لم داده بودی! انگار روی صندلی بیزینس کلاس ارباس 380 امارات هستی. یک دستت به موبایل بود و حرف می زدی. به چپ و راست می رفتی آن هم در بزرگراهی که خودروها عموماً با سرعت 60 کیلومتر در ساعت به بالا حرکت می کنند. چرا هنرت را درک نکردم؟ چرا به راننده ی آژانس گفتم: «بپا اجلش نشی!» و از آن بدتر! آن راننده ی محتاط چرا گفت : «بخوره توی سر خودش! خودش تنها! نه که یکی دیگه رو بدبخت کنه!» راستی، دوست دارم این بار حین موتور سواری چت کنی! می گویند این سریعترین راه رسیدن به بهشت است.
چرا نگاهم به عقربه ی سرعت سنج خودرو افتاد و دیدم روی عدد 60 می رقصد اما تو سریعتر از ما بودی! چرا به راننده گفتم سرعت خودرویش اینک 17 متر در ثانیه است. چرا راننده ی بیچاره را ترساندم که با هراس از من پرسید: «جداً؟! 60 کیلومتر در ساعت اینقدر زیاده؟!» و تو بی اعتنا به این اعداد در هر ثانیه چیزی حدود 20 متر را طی می کردی، چپ و راست می رفتی. می چرخیدی و می رقصیدی و می نوشیدی از این جام!
آن روز که می خواستم از بین میله های پیاده رو وارد ترمینال اتوبوسها شوم، تو بودی و دو دوستت. سه موتور. دو تا از روبرو، از داخل ترمینال تلاش داشتید از لابلای میله ها خارج شوید و یکی هم از پشت سر می خواست وارد ترمینال شود! آه خدا! چرا؟ چرا؟ آخر چرا نفهمیدم نباید آنجا باشم. چرا تلاش کردم از بین شما بگریزم. وای بر من! چرا گاز دادنهای متوالی و چانه های بالا انداخته ی شما سه نفر را در ذهن به تکبر موسولینی، دیکتاتور ایتالیا، تشبیه کردم. چه شباهتی بین مسلک شما و فاشیست وجود داشت؟ مگر شما هم مثل آنها خود را تافته ی جدا بافته می انگاشتید؟
ای عاشقان! خیانتکارانتان را دریابید! آنها که از کلاه ایمنی استفاده می کنند، حداکثر دو نفر روی موتورشان می نشیند و از همه بدتر، پیش از پیچیدن با زدن راهنما، هشدار می دهند. آرام می رانند و همیشه حواسشان به جلوست. اینان چگونه جرات دارند هنر انتزاعی رانندگی شما را به سخره بگیرند! مبادا! مبادا! مباد!

نگاهی به عکس زیر بیندازید. این عدد را من ابداع نکردم، از جایی نقل قول هم نکردم. این، آمار رسمی است که در شهر شیراز دیدم و از آن عکس گرفتم. 18% مرگ و میر. این تابلو از کشتن صحبت می کند! شاید جمله ی فرمانده اسکادران، اسکیپر، را باید به زیر آن اضافه کرد:
....
اوه!
جمله رو یادم رفته! لطفاً خودتون برگردید به ابتدای متن و دوباره بخونیدش!

http://s1.picofile.com/file/8260320876/Story_31_1395_04_25_Motor_bikes_of_Iran.jpg
علی امین زاده-25/4/1395

نظرات (12)
چهارشنبه 20 مرداد 1395 ساعت 03:36

موتور و موتوری چیزی خوبی نیستن کلن:)
شنبه 16 مرداد 1395 ساعت 08:38

از ابراز لطف دوستان تشکر می کنم. خواهشم این است که اگر در دوست و آشنا و فامیل کسی موتور دارد خواهشاً ایشان را توجیه نمایید تا در زمره ی عاملان آن 18% «کشتار» قرار نگیرد!!
چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 21:05

در عین طنز بودن بسیارواقعیت تلخی داشت...
چی بگم...فقط سکوت
چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 15:22

سلام.طنز تلخی بود،واقعیت اینه که ما آدم ها شدیم دشمن قسم خورده خودمون،طبیعتمون،هوامون،زمینمون،دیگه چیزی باقی نگذاشتیم.موتور،پراید،کامیون اینا واقعا وسیله هستن.کار از ریشه که همون تریبت و فکر آدم ها باشه خرابه.
چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 14:13

سلام
خیلی باحال بود علی آقا،خیلی خندیدم.البته واقعا خنده نداره گریه داره مخصوصا این آماری که آخر نوشتید ولی کلا خیلی جالب نوشته بودید:))
چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 14:07

سلام و درود فراوان بر علی جان عزیز
آقا اسمشو میذاشتی هنگ موتور سواران.گویا دل پری داری از این قشر نترس و بیدل ها؟!!!
چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 09:31

سلام.
متاسفانه موتورسواران خودشون پایبند قانونی که برای خودشون و دیگران و برای احترام گذاشتن به حقوق همدیگه هست، نیستند. نه تنها موتور بلکه به نظر من در جامعه خودمون فرهنگ رانندگی بسیار مریضه. از عابر پیاده گرفته تا ماشینهای سنگین. همه و همه در برهه ای قایل به رعایت قوانین نیستند.
چهارشنبه 13 مرداد 1395 ساعت 09:20

اوه واقعا در زندگانی تون اینقدر موتور سواران را سرزنش کردید؟!!؟!؟!؟
باورم نمی شود انسان فرهیخته ای چون شما چنین خبط و خطایی کند!
ما مدیون انسان های با گذشتی چون موتور سوارانیم که این چنین رکورددار آمار مرگ و میرند!
و صد البته مدیون تر به روح پر فتوح عزیزانی که با جان نثاری خود چنین رکوردی را رقم زدند!
یاد یک جمله معروف پدربزرگم می افتم که همیشه میگوید : آنکه سوار موتور می شود خر است! و آنکه ترک موتور می نشیند خرتر!!!
سه‌شنبه 12 مرداد 1395 ساعت 10:24

سلام
نگارشتون خیلی عالی بود، واقعا لذت بردم از خوندن متن!

من هم همیشه از موتورسوارها شاکی‌ام که پابند هیچ قانونی و مقرراتی نیستن، خودشون رو از قید همه چیز آزاد کردن و فقط می‌رن، رها و آزاد!!!

ای وای! شرمم باد! این حرفها چی بود که به این عاشقان سرمست نسبت دادم؟
دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 13:14

سلام
تقریبا عادتمان شده هرچه برایمان مضرر است بیشتر بهش علاقه نشون میدیم و این ارثی از اجدادمان آدم و حواست .
فرهنگ رانندگی هر وقت بین همه ، دوباره عرض میکنم بین همه ، از عابر گرفته تا موتور سوار و سایر وسایل نقلیه ، رعایت بشه اونهائی که خراج از جریان این سیل باشند محکوم به همسو شدن با جریان رعایت قوانین و اجرای فرهنگ صحیح خواهند شد ، اول من شروع میکنم .
یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 12:15

آقا تک چرخ یادتون رفت!
یکشنبه 10 مرداد 1395 ساعت 12:07

سلام

این روزها آدم معکوس بگوید و بنویسد شاید تاثیرش بیشتر بشود ...

خیلی سال پیش پلیس گیر داده بود به کلاه ؛
همسایه ی ما مردی بود در مرز کهولت !! با یک موتور که تا انتهای کوچه روشن نمی کرد که مبادا همسایه ها بیدار بشوند و تا انتهای خیابان که مغازه اش بود ، بخاطر اینکه سرازیری بود !!! پلیس بابت نداشتن کلاه به او گیر داده بود و به پلیس گفته بود ، فرق موتور من با دوچرخه این است که رکاب نمی زنم !! این روزها خیلی از موتورسوارها می خواهند با هواپیما مسابقه بدهند !!!

متاسفانه جوان ها همه ی عقده هایشان را می خواهند با موتور خالی بکنند !! عصرها یک گله موتورسوار راه می افتند توی خیابان ها و تک چرخ می زنند و بیچاره راننده ها از ترسشان توقف می کنند تا این گله رم کرده دور بشوند !!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد