بنام او که هستی نمادی از عظمت اوست
در روزگاران گذشته که سرگرمی ها و دلخوش کنک های امروزی نبوده و تموم همتِ مردم در بهار و تابستون تامین نان زمستونِ شون بوده وتمومِ زمستون را در سرمای کشنده ی اتاق های سرد، به امید تموم شدن سرما پیرزن و رسیدن بهارمی گذروندند،
بعد از خونه تکونی آخرای اسفند و چهارشنبه سوری های بدونِ ترقه و تلفات و پختن نون شیرینی ِشب عید و سبزه و سمنو جور کردن
وبازم بعد از دید وبازدید های اولِ صبح نوروز ،یکی از سرگرمی های ملت ،کوسه برنشین و میر نوروزی بوده...
یعنی داستان خیلی قبل تر از این بوده که به فکر جلال آل احمد بیادو از میرنوروزی و کوسه برنشین ونهضت حروفیه وِقران نحس و ...مقدمه ای بچیند برای نقدی از حکومت و نفرتی که از حکام داشته و در این بین صوفیه و تصوف را هم با نیش گزنده طنزش تا حدودی بنوازد:
جانم برای شما بگوید آداب و اعتقادهای این قلندر ها از این قرار بود که مرکز عالم خلقت را "نقطه " می دانستند و همه ی تکلیف های شرعی را از دوش مردم برداشته بودند و میان خودشان به رمز و کنایه حرف می زدند و حروف ابجد را مشکل گشا تر از هر طلسمی می دانستند و بجای "بسم الله "می گفتند " استعین بنفسی"...
و خیال می کردند اسم اعظم را گیر آورده اند و دفتر دستک های مذهبی شان پربود از نقطه و حرف تک تک مثل ف و صاد و دال و همین جور برای هر حرفی ،نقطه ای معنایی قائل بودند و...
اما خلاصه اعتقادشان این بود بجای پرستیدن خدایی که در آسمان هاست و احتیاجی به نماز و روزه آدم های مافنگی ندارد و همه ِ دعاها و ثناها ،بشر خاکی را بپرستیم .تا شاید ازاین راه یک خرده بیشتر بهش رسیده باشیم و احتیاجاتش را یک کمی بیشتر برآورده باشیم و از این جور حرف هایی که اگر عاقبت به کفرهم کشیده نشده باشد دستکم وسیله تکفیر شده و باعث خون ریزی فراوان از قضای کردگار در ان شهر و ولایت هم همین جور ها شده بود یعنی ملاها و آخوندها قلندرها را تکفیر کرده بودند و ازمسجدها بیرونشان کرده بودند.
یعنی داستان آنقدر ها سابقه داشته که خواجه شیراز برایش بیتی به یاد گار بگذارد :
سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
...واما میر نوروزی و انتخاب قضا قورتکی یکی از بین مردم ،و باز اونجور که جلال روایت میکند انتخاب چوپان خیک برسر کشیده ای به وزارت اعظم، بی اختیار مرا به یاد انتخابات ها می اندازد .
با این تفاوت که چوپان داستان نون والقلم وقتی سر سفره دربار چیزخورش می کنند و بوی الرحمن اش بلند میشه چیزی از مال دنیا –که نه از بیت المال –برای خود برنداشته و باز به قول جلال :
آقا چوپان وزیر شده ی ما سورو ساتشان را بریده بود و گفته بود به رسم ده "هرکس کاشت باید درو کند "
و با این رویه وقتی مرد بچه هایش برگشتند به روستای آبا اجدادیشان و با فروش میراث نیاکان به زندگی معمولی شان ادامه دادند.
اما داستان در این دیار دور باطلی است -که بین بگم بگم ها ،از اختلاس های کوه یخ مانندی که قله کوچکی از آن در اقیانوس سرد و یخ زده می بینیم-ما ملت مبهوت و افسون شده مانده ایم
که رهایی از این دور کی و چگونه است .؟!!
سلام

شکوفه می زند دلم
بی گویش و کوشش
نه زمانی
نه مکانی
نه شنودی
نه شهودی
به بار می نشیند
" در اوج معنا"
عین و شین و قاف
به یادگار در این گنبد دوار
به تکرار
...
و
مهمان این نوبت همساده ها، آقای بهنام طبیبیان از وبلاگ مدارا هستند. ضمن تشکر از آقای طبیبیان، باید به اطلاع دوستانم برسانم که این مطلب 26 بهمن ماه ارسال شده بود. با عذرخواهی از ایشان بابت تاخیر، که به دلیل انتشار هر ده روز یکبار مطلب مهمان است، الان و در این نوبت "شاید اخرین دیدار" را می خوانید:
در یک بعد از ظهر زمستانی که با صبح اردیبهشت تفاوتی ندارد ملزم می شوم که لوازم مورد نیاز پخت پیتزا، این غذای خوشمزه کشنده فرنگی را تهیه کنم. در طول مسیر رادیوی(جوان) ماشین روشن است و نوحه ای با صدای آهنگران پخش می کند. دلیلش را متوجه نمی شوم. مناسبت خاصی نیست. خودرو را نزدیک ایستگاه اتوبوس پارک می کنم. گویا آقای فروشنده به اندازه من عجله ندارد. می خواستم به ترافیک کلافه کننده خیابان انقلاب دچار نشوم که تاخیر مغازه دار چاره ای باقی نمی گذارد. طبق معمول گوشی موبایل وسیله ای خوبی برای اتلاف وقت است! محو تماشای یک فیلم طنز هستم که صدایی مرا متوجه خود می کند: اتوبوس ساعت چند میاد؟ می خواهم پاسخ بدهم همان ساعت که روزهای دیگر می آید که با بی حوصلگی جواب می دهم نمی دانم. پیرزن زیرک تر از این حرفهاست. دعا می کند که خداوند مشکل همه را حل کند! بعد با حالی که نشان می دهد خستگی و ناتوانی ناشی از کهولت اذیت اش می کند خودش را به ایستگاه اتوبوس رسانده و کنار دو خانم دیگر می نشیند. اتوبوس شرکت واحد از راه می رسد. پیرزن از مسیر اتوبوس می پرسد که راننده با صدای بلند پاسخ می دهد: شهداء، میدان شهداء. بی درنگ پاسخ می دهد من می خواهم به گلستان شهداء بروم. راننده محترم می گوید که اتوبوس خط شاهرضا تا پنج دقیقه دیگر می رسد. سر صحبت را با دو خانم کناری اش باز می کند: بعد از چند روز مریضی و بستری بودن در بیمارستان و خانه می خواهم به زیارت پسرم بروم. هفده ساله بود که شهید شد. با گوشه روسری اشکهایش را پاک میکند که اتوبوس از راه میرسد. این بار کنجکاوانه نگاهش می کنم. درون زنبیل مشبک قرمز رنگ خاطره انگیز، یک فلاسک آب یا چای، تعدادی پرتقال، سیب، شکلات و چند لقمه نان و ماست یا پنیر که احتمالا چند برگی ریحان هم در میان آن است و یک زیرانداز وجود دارد. بد جور حالم گرفته می شود. فردایش مشغول قرائت فاتحه برای شهداء هستم که متوجه می شوم مادر شهیدی کنار مزار فرزندش نشسته است. دخترک خردسالی دست مادرش را رها می کند و به طرف این مادر می دود. روسری صورتی بر سر کشیده و موهای طلایی اش از آن بیرون ریخته است. کاپشن شلوار قرمز رنگ و خنده رویی اش یک عروسک زنده از او ساخته است. با مادر شهید گونه بوسی میکند، مادرش هم. یک سیب قرمز رنگ و تعدادی شکلات هدیه این مادر به دخترک و مادرش است. چقدر خاطرات روزهای کودکی را به یاد می آورد. وقتی که به اصرار من اول از همه به گلستان شهدا می رفتیم. از آش و حلوا گرفته تا ویفر و بیسکویت یک بعدازظهر پنج شنبه را به یادماندنی می کرد. پنج شنبه هایی که دیگر مثل گذشته نیست. چرا که بانگ الرحیل والدین شهداء مدتهاست به صدا درآمده است. اگر به زیارت شهداء مشرف شدید با دقت بیشتری به زائرانشان بنگرید. شاید آخرین دیدار باشد...