۱) نخستین ویژگی گفتار عقلانی آن است که نباید پیچیدگی داشته باشد؛ یعنی
دشوار و سخت نباشد. کسی که بتواند در عین حال که عمیق سخن میگوید روشن هم
سخن بگوید، در واقع، اولین مؤلفه عقلانیت گفتاری را داراست.
۲) سخن باید بدون ابهام باشد. واژه های مبهم، عقلانیت گفتاری ندارند. سخن مبهم سخنی است که در آن، الفاظی مثل کم، زیاد، شدید و ضعیف به کار میرود یا الفاظی به کار میرود که اساسا حدود و ثغور مفهومیشان مشخص نیست. در واقع، در اینگونه سخنان، عقلانیت گفتاری نقض شده است.
۳) سخن ما نباید ایهام داشته باشد. ایهام بدان معناست که سخنی دو معنا یا سه معنا داشته باشد و من یکی از آن دو یا سه معنا را اراده کرده باشم، و شما ممکن است معنای دیگری را استنباط کنید. «ابهام» با «ایهام» متفاوت است. ایهام یعنی سخن من به گونه ای باشد که دو معنا داشته باشد. وقتی میگویم خیلی یا کم، یک معنا بیشتر ندارد؛ بلکه خود آن معنای یگانه ابهام دارد. اما گاهی سخن مبهم نیست، بلکه موهم است؛ یعنی ایهام دارد.
۴) در گفتار، باید درباره موضوع گفتار صحبت کرد؛ نه درباره چیزهای دیگر. وقتی موضوع سخنرانی من عقلانیت است، اگر درباره هر چیز دیگری غیر از عقلانیت سخن بگویم، هرچند عمیقترین و ارزشمندترین سخنان هم باشد، عقلانیت گفتاری ندارم؛ چرا که قرار بوده است درباره عقلانیت سخن بگویم. میگویند نظرتان درباره × چیست. آن شخص در مورد هر چیزی مگر × حرف میزند. در کشور ما نیز وقتی از کسی ـ از سیاستمداران گرفته تا مردم کوچه و بازار و حتی عالمان ـ میپرسند نظر شما درباره × چیست، منظور آن است، شما فقط حق ندارید درباره × حرف بزنید و اجازه دارید درباره هر چیز دیگری حرف بزنید. وقتی شما پرسش خاصی دارید، درباره هر چیزی سخن میگویند غیر از آن موضوع. این سخنان، هرچه درست، متین و قابل دفاع باشد، سخنانی است که عقلانیت ندارد.
۵) سخن باید نه مفصلتر از حدی باشد که برای هدف کافی است و نه مختصرتر از آن باشد.
۶) گفتار اقتضا میکند که انسان همواره در نظر داشته باشد که رأی خود را بیان میکند. بین عالَم را گزارش کردن و آرای خود را درباره عالم گفتن فرق بسیاری است. فرض کنید من به چراغی نگاه میکنم و میبینم سرخ است. دوگونه میتوانم حرف بزنم: یکی اینکه بگویم رنگ این چراغ سرخ است؛ دیگر اینکه بگویم رنگ این چراغ به نظر من سرخ میآید. چه فرقی دارد؟ گزاره اول ادعایی درباره عالم است؛ ولی گزاره دوم ادعایی است درباره تلقی من از عالم. در گزاره دوم، نگفته ام عالم اینگونه است؛ گفته ام به نظر من، عالم اینطوری است. اقتضای عقلانیتِ گفتاری این است که در عمل ـ چه تصریحاً و چه تلویحاً ـ به این نکته برسیم که ما عالِم به ماکان و مایکون نیستیم. ما ساختار و سرشت و کارکرد جهان را نمیدانیم. میتوانیم بگوییم که عالم به نظر ما اینگونه است. این اقتضا یک نوع عقلانیت است؛ چون هرگونه دیگر سخن بگوییم، ادعایی کرده ایم که فراتر از توان ماست و چنین ادعایی؛ ادعای خدایی کردن است؛ ادعایی که هیچ انسانی نمیتواند بکند.
استاد مصطفی ملکیان
1 - حالگیری و حال دادن
دو اصلاح بالا چندان مورد استفاده همطاف نیست. اتفاقی! برنامه آیینه خانه رو تماشا میکردم توصیف جناب مرادی از این دو کلمه، جالب بید
حالگیری = تحقیر
حال دادن = تحبیب (عشق ورزی)، تکریم
به نظرم قصد برنامه، تشویق به آموزشدیدن و آموختن و تمرینِ دیدنِ خوبیها و تکریم دیگران بید (دیگرانی که مخلوقات خداوند هستند و خدا مخلوقاتش رو با تمام نواقصشان دوست دارد!)
2- پدر
روایت معروفی از رسول اکرم- صلی الله علیه وآله و سلم- نقل شده که فرمودند:
فرزند
سه حق بر پدر دارد: اول انتخاب نام نیکو، دوم کتابت (نوشتن و سواد آموزی)، سوم
ازدواج، زمانی که فرزند بالغ شد
...
خواستگار: آقای مهندس من تعریف خانواده ی شما را از فلانی زیاد شنیده ام.
پدر عروس: نظر لطفشون بوده.
خواستگار: من ملاکم برای ازدواج اینه که همسرم باید حتما چادری باشه.
پدر عروس: من عذر خواهی میکنم. مثل اینکه جای مناسبی نیومدید!
خواستگار: ولی دختر شما که چادریه!
پدر عروس: درسته ولی فکر نمیکنم مناسب شما باشه
خواستگار: چطور؟!
پدر عروس: خب اگه کسی بیاد خواستگاری دختر من و بگه که من زن چادری می خوام میگم متاسفم و اگه هم بگه من زن مانتویی می خوام بازم می گم متاسفم!
خواستگار: چرا؟!
پدر عروس: برای اینکه کسی که ملاکش برای ازدواج لباس آدما باشه سطح فکرش به خانواده من نمیخوره
برداشت از اینجــــا
3 - ثواب
تصور من اینست اگر در کودکی پدر خود را از دست داده باشید (مثل گرامی مادر من)، احتمالا به خوبی ازش یاد میکنید و حسرت حضورش رو میخورید. اگر در جوانی از نعمت پدر محروم شده باشید باز هم احتمال دارد احساس دلتنگی کنید (بویژه اینکه مادرتان هم به خوبی از او یاد خواهد کرد)
منتهی اگر همچنان سایه پدر بر سرتان است تلاش کنید خوبیهایش را ببینید و کمی بیشتر تحمل و مدارا کنید (بدجنس هم خودتانید)