ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
در چند شب گذشته بر حسب تصادف سریال 6 قسمتی کیفر را برای تماشا انتخاب کردیم.سوژه بسیار ناب و بازی های قدرتمندانه ای داشت (که اندک ضعف کارگردانی را پوشش میداد )و از شما چه پنهان تاثیر خیلی زیادی روی من گذاشت چرا که یکی از نقطه ضعف های بزرگ زندگی من رفاقت است وکل این فیلم حول محور رفاقت میچرخید و (حجت) در رفاقت و به نظرم منظور از نام فیلم هم، کیفر پس دادن همه بود چه آنها که کیفر کم آوردن در دوستی را دادند و چه آنها که کیفر پای رفاقت ایستادن را دادند با دیدن این فیلم یاد دوست بسیار قدیمی سید مصطفی افتادم.من وسید از سال66 با هم دوست بودیم.آشنایی ما از شبی شروع شد که سیدشلوغ و پر سرو صدا در خوابگاه به اتاق ما آمد و با دیدن من که مشغول خواندن حافظ بودم معنی یک بیت شعر حافظ را پرسید و آنقدر از تفسیر آن خوشش آمد که دیگر مشتری دایم اتاق ما شد و من هم از اینکه میدیدم برخلاف تصور من چقدر اهل دل است جذب اوشدم وطولی نگذشت که که این دوستی به عشق پرشور مبدل شد و ما دوستان گرمابه و گلستانه و سفر و حضر و خانه یکی شدیم به جرات میتوانم بگویم سری نبود که از هم مخفی داشته باشیم و در کوچکترین تا بزرگترین تصمیمات زندگی با هم شور می کردیم من همیشه برای سادات احترام خاصی قایل بودم و احترام او که سید طباطبایی بود چند برابر داشتم.این ارتباط ما بعد از ازدواج هم به رفت و آمد خانوادگی مبدل شد و هردو تقریبا همزمان از ایران خارج شدیم من و خانواده به کانادا واو وخانواده به مالزی.بعد از آن اگرچه ارتباط تلفنی و هر از یک بار شده بود اما همچنان ادامه داشت اما سالهای آخر حضورم درایران ارتباط ما رو به کمرنگ شدن گذاشت چون او حذب آدم های تند رو وافراطی شده بود و من شدیدا از این قشر پرهیز داشتم.اگرچه در بعضی محافل آنها در شهرک سپاه در افسریه هم شرکت میکردم و دوسفر همراه آنها به مشهد هم رفتم اما فقط به خاطر همراهی با رفیقم.بود اما عاقبت موردی پیش آمد که نقطه پایانی بر ارتباط ما شد.و آن هم انتخابات 88 بود. هردوی ما به شرکت در انتخابات عقیده بسیار داشتیم امادر دو جناح مخالف. بعد از آن انگار بین ما گودالی به بزرگی دنیا دهان باز کرد و بیشتر من از ارتباط با او حذر کردم و کناره گرفتم... دیدن این سریال انگار به یادم آورد که داستان رفاقت از هر داستانی جداست ،که اندیشه و تفکر سیاسی هیچ کس نباید معیار قضاوت او درباره دیگران باشد، که همیشه باید خاطرات خوب وبد را در دو کفه ترازو گذاشت و سنجید ،که عمری که در پای رفاقت رفته با هیچ چیز باارزش دیگری در این دنیا قابل جبران نیست، که رفیق خوب از برادر به آدم نزدیکنراست،که....به یادآوردم که بهار طبعیت نزدیک است و موسم خانه تکانی دل از غبارکدورت هاست.و سال نو بایارکهن دلچسب تر و زیباتر و باارزش تر خواهد بود
سلام
خوبه که به رفاقت پیشینتون بر می گردید
لعنت به سیاست که وقتی چهره واقعی خودشو نشون میده ،ما مردم عادی هم تحت تاثیر قرار می گیریم و تو روی دوستان و خانواده و بستگان هم گاهی می ایستیم ... البته من شانس داشتم و هم خانواده ام و هم اکثریت قریب باتفاق دوستانم از یک نحله فکری هستیم
سلام
بسیار کار خوبی است که میتوانید کدورتها را فراموش کنید .
سلام...
بسیار هم عالی است.... خانه تکانی دل از غبار کدورت ها.... تصمیم شجاعانه ای است.... موفق باشید...
سلام
امروز به یک بازی وبلاگی برخوردم که انگار قدیمی های وبلاگ نویسی برگشتند توی وبلاگ های خودشون و دارند از نو می نویسند. من چند تا از این نوشته ها رو خوندم و برام خیلی جالب بود که سال 88 نقطه ی عطفی توی وبلاگ نویسی محسوب میشه. من خودمم قبل از 88 می نوشتم و با آدمهایی بده بستان وبلاگی داشتم که با شروع این حوادث ازشون دور شدم دور که نه با هم درگیر شدیم. در واقع با 88 وبلاگستان دو شقه شد مثل خانواده ها و مثل جامعه!
یکسال طول کشید تا قبول کنند یک اتفاقی افتاده و به اسم گسست از اون نام ببرند اما ...
بگذریم. امروز میشه یک خط روی گذشته کشید و به پاس دوستی از همه ی آن چه گذشت، بگذریم. امیدوارم که بزرگترها هم همینکار رو بکنند و خطی بکشند روی 88 و بگذرند!
سلام
اتفاقا منم دیروز به انتخابات سال 88 فکر می کردم و تبعاتی که داشت یادم افتاد که بعضیها چطور رودرروی مردم ایستادند و خودشونو از چشم همه انداختند ( بعید می دونم این افراد بتونند جایگاه قبل رو به دست بیارند . )
اما در مورد شما و سید مصطفی قضیه فرق می کنه مخصوصا اگه از انتخابش پشیمون شده باشه
دوستی شما عمیق تر از این حرفهاست خوشحالم که در آستانه ی سال جدید چنین تصمیمی گرفتید
سلام
ارزش حرف وسخن در عمل است.
مطلب بسیار زیباست.
سلام و وقت بخیر
و من یکی چقدر از این تصمیمی که گرفته اید خوشحال شدم . تصور کنید من را که بین شما دو تا تقریبا قرار داشتم . هر دو برایم عزیز هستید و چقدر سخت بود برایم که ببینم دو تا دوست قدیمی اینگونه سر مسائلی که در برابر دوستی اشان هیچ است بخواهند این دوستی عظیم و قدیمی را فدا کنند .
خیلی خیلی خوشحال شدم . امید آنکه افتخار در کنار شمایان بودن را همچنان داشته باشم
سلام سلام
)
چه خوب خبری در راه است... به به، دیدار یار شایدم شنیدن صدای یار دیرین. منتظر خبرهای خوب هستیم... (خداییش دوستی اونم از نوع خوابگاهی، حیف بید سر مسایل سیاسی فراموش بشه
استاد شهریار در شعر حیدر بابا به این موضوع اشاره می کنه و وقتی از زندگی در روستا و خاطره های خوشِ باهم بودن در آنجا تعریف می کنه ، در آخر با آه و حسرت می گه :


ای کاش با وزش باد پرواز می کردم ...
و ای کاش با آب شدن برفها همراه سیل از کوه سرازیر می شدم ...
و در آن دهِ خراب همراه ایل خود می گریستم ...
و می دیدم که بین ما این جدایی را که انداخته است ؟
و می دیدم که در آن دیارِ ما که رفته و که مانده است؟
امیدوارم بتونم در ترجمه حق مطلب رو ادا کرده باشم .
راستی جناب بزرگ پس اون مهنسی که شما در اتوبان افسریه با او کار می کردین ، سید مصطفی بود ! شاید این روزها به او خیلی فکر کردین ، پس خوابمان تعبیر شد
ممنون از نوشته ی خوبتون
سلام

ط ن ب رو تقدیم می کنم به همه ی دوستان خوب و عزیز مجازستان که قدر و ارزش دوستی را ارج می نهند