| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
به نام خدا
وبلاگستان را میتوان یک جوری بازخور و عکس العمل نویسندگان وبلاگها نسبت به مسائل جاری و روزمره دانست . صاحبان وبلاگها اکثرا در قبال رخدادهای اطرافشان اظهارنظر و تحلیل و بررسی هایی را انجام می دهند و بعد از هر اتفاق خاص و خبری جدید می توان با دیدن و خواندن چند وبلاگ بازتاب آن موضوع را مشاهده نمود. و طبیعی است که کاربران وبلاگ نیز جمعی از جامعه را تشکیل می دهند . این موضوع حتی منحصر به خبرها و رخدادها نمی شود بلکه حتی مناسبتهای مختلف اعم از شادی و عزا را نیز میتوان در انتخاب مطالب و طرز نگارش نویسندگان وبلاگ به خوبی مشاهده نمود.
غرض از این مقدمه بیان این مطلب بود که الان چند روز است که جشن های پیروز انقلاب (مثلا) شروع شده است ولی من به شخصه در هیچ کدام از وبلاگهای دوستان هیچ مطلبی در مورد این روزها ندیدم. به هرحال ایامی که خواه ناخواه تمام جهان آن را بعنوان روزهای منتهی به استقلال کشورمان می شناسند و برایش در کشور هم مراسمی برگزار می شود . ایامی که در آن جوانانی برایش خون دادند تا به ثمر برسد و حتی برای نگهداری آن چندین سال جنگیدیم . حال کاری نداریم که الان کجا هستیم . . . ولی من اول خودم را میگم شاید خوب می بود که جهت احترام به افرادی که در آن زمان برای تحقق اهداف بالاتری ، جان خود را دادند مطلبی درج می شد . ولی شاید شما هم مانند من دست و دلتون به نوشتن نرفت . واقعا چرا ؟ ما را چه شده ؟
پ ن 1 :البته مریم خانم در وبلاگشان یک سرود از آن زمانها پست نموده اند .
پ ن 2 : شبیه این مطلب را چند سال پیش در وبلاگم نوشته بودم. میخواستم بازتاب آن را امروزه ببینم چیست؟
بسم الله الرحمن الرحیم
حقیقتش متنی نوشته بودم و می خواستم بگذارمش اینجا، اما این روزها هوای دلم بدجوری ابریست و با دیدن دو عکس بالکل به هم ریختم و چشمانم باریدن گرفت. دو دل و مردد ماندم که این دو عکس را ندید بگیرم و بی خیالش شوم و همان متن را بگذارم یا شما را هم شریک دیدنش کنم؟...
دل به دریای این دو عکس بزنیم و در آن شنایی بکنیم:
وقتی عزیزان این جانباز، آغوش گشوده و به سویش می آیند او چند درصد می تواند آنها را به آغوش بکشد 50% یا 70%؟

در مورد این عکس. این عکس این.... الکنم از گفتن آنچه بر سر من آورد:

تیتر روزنامه های امروز و دیروز و فردا هر چه می خواهد باشد، اصلا هر خبری که در عالم هست و شنیده ایم و یا بگوشمان نرسیده و هر حرفی که در دلم سنگینی می کند و در دل دارید را مقایسه کنید با این دو عکس و ...
بگذریم. من هیچ چیزی بیشتر از اینکه این دو عکس می گویند نمی توانم اضافه کنم. ببخشید اگر حرفشان تلخ بود!
دنگ ، دانگ ، دلنگ ، دولونگ ، زیلینگ ، زولونگ

: از بانک مرکزی آمده ام . اداره آمار . اصلاً نگران نشوید .
: پس بالاخره مسبب اصلی اختلاس را یافتید . تبارک الله بر شما . بفرمایید . من آماده ام . می توانید دستبند را بزنید .
: چطور اینهمه قرعه کشی برای اتومبیل ها و سکه ها و سفرها که می شود به ما نمی افتد. عدل آمار اقتصاد که شد ما برنده شدیم ؟
: نفرماییدآقا . من که نگفتم از این تصورات کرده ام . در خدمت شما هستم .
: ببخشید! کدام سلطنت ؟
: هیچی !