همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

جارچی


سلام

اینم اولین روز آخرین ماه

اسفند


 "اسفند" چی رو یاد شما میاره؟ بهار پیش رو... گل و گلدان های بازار... خرید عید ...  خانه تکانی و شستن و ساییدن یا انتخابات؟

خداییش همه اینها برای من هست بعلاوه دندان‌هایم! خوو قرار بید زمستان! بروم دندانپزشک که رسید به ماه آخرش و هنـــــــــوز نوبت نگرفتم

می خواستم امسال (قبل از الان!) بروم سراغ آجیل فروشی و خرید شکلات و تنقلات که... باز شد همان زمان قبلی و ماه آخر

 

 

 

پس نوشت:

قبل از این تلگرام و اینستاگرام و سایر گرام های عزیز، ما اهالی مجازستان باز هم بامزه هایمان (داستانک و لطیفه و عکس ) را به اشتراک می گذاشتیم ها ...حالا با این سرعت یا تعداد نه...ولی دست به دست می شد

یادتان هست؟ در زمان های مختلف یه چیز فراگیر می شد مثل پ ن پ ها، نتایج اخلاقی، بازی های وبلاگی... معرفی خود مثلا

در ادامه به یاد قدیم! مواردی رو ثبت کردم البته این ها در خاک گیری (گردگیری) اخیر بایگانی یافت شده بیدند

  

ادامه مطلب ...

ما چقدر ثروتمندیم اگر...

مطلب حاضر را دوست عزیزمان جناب آقای کاوسی از وبلاگ روزهای جانبازی ارسال کرده اند، ضمن تشکر و سپاس فراوان از ایشان، شما را به خواندن این نوشته دعوت می کنیم.


تصور کنید در جایی تاریک زندگی می کردید و حق استفاده از روشناییِ آفتاب و آسمانِ آبی فروشی بود. با این وضعیت هر کسی ثروتمندتر بود، بهره بیشتری می برد. یعنی فقط افراد ثروتمند می¬توانستند به آسمان نگاه کنند و از گرمای آفتاب لذت ببرد. 
تصور کنید عشق و دوستی خریدنی بود. آنگاه برای خریدن یک دوست چقدر می پرداختید؟ اگر بخواهید روی عزیزان خود و کسانی که به آنها عشق می ورزید قیمتی بگذارید حاضر بودید چه مبلغی برای بهای آنها تعیین کنید؟ آیا اگر آنها خریدنی بودند، حتی پول دارترین انسانها هم قادر به بدست آوردن این همه عشق پاک می شدند؟ 
به¬راستی ثروتمند ترین انسان در جامعهٔ امروزی کیست؟ اگر این¬هایی که گفتم خریدنی بود، آدم¬ها به جای تعریف کردن از ماشین آخرین سیستم و خانه¬ی لوکس¬شان شاید بیشتر از تجربهٔ دیدن آسمان و باران برای هم می گفتند. آنهایی که پول کمتری داشتند فقط با حسرت داستان آسمانِ آبی و گلِ سرخ را می شنیدند. 

خودتان را ثروتمند بدانید. پول فقط یک وسیله است که می تواند خیلی خیلی خوب و برعکس خیلی خیلی هم بد باشد . بیاییم همیشه به خودمان یادآوری کنیم که خداوند با ارزش ترین چیزهای زندگی را رایگان در اختیار ما قرار داده است. 
باید همیشه تلاش کنیم از درون غنی شویم. اگر ما اندیشۀ فقیری داشته باشیم حتی با داشتن میلیون¬ها تومان سرمایه باز هم فقیریم. آن¬که همواره احساس نیاز می کند، اگر ثروتمندترین هم باشد، باز هم فقیر است . 
فقر واقعی احساس آزمندانۀ نیاز است و ثروت واقعی احساس بی نیازی است نه خود بی نیازی. 
سعی کنید دنیا در شما احساس ضعف یا نیاز نبیند. دنیا مثل اسبی قدرتمند است که باید حس کند سوار کارش از او برتر است و گرنه به او سواری نمی دهد. اگر اسبی احساس کند سوارکارش ضعیف است او را به زمین می زند . 
همواره نعمت¬هایی را که خدا به شما داده بشمارید و با احساس ثروتمند بودن زندگی کنید. هرچند خداوند در قرآن گفته: «و ان تعدو نعمت¬الله لاتحصوها» یعنی اگر بخواهید نعمت¬های خداوند را بشمارید، نمی¬توانید. همیشه به خودتان بگویید که اگر الان مثلا صد میلیون تومان داشتم چه احساسی داشتم. با همان احساس روز خود را شروع کنید . 
البته امروزه خیلی چیزها مورد نیاز ماست و تهیه آنها پول زیادی می خواهد؛ اما اگر به آنچه که داریم فکر بکنیم خدا را به خاطر این همه هزاران بار شکر خواهیم کرد . 
شب¬ها قبل از خواب اموال و دارایی های خود را دوباره محاسبه کنید تا ببینید چقدر ثروتمند هستید. لیست اموال و دارایی¬های شما می¬تواند این¬ها باشد: دیدن آسمان و ستاره¬های زیبایش، دیدن طبیعت، دیدن لبخندهای یک دوست و از همهٔ این¬ها مهمتر داشتن سلامتی. قبول دارید که کسانی که اسیر تخت بیمارستانند یا بیماری لاعلاج دارند از این همه ثروت بی بهره¬اند؟ پس خدایا، تو را شکر می-کنیم و از تو می¬خواهم این ثروت¬های واقعی را از ما نگیری و به کسانی هم که از آن بی بهره¬اند، ببخشی . 
محققان در یک پژوهش جدید ادعا کرده‌اند پول ممکن است بتواند امنیت شما را تامین کند؛ اما همه خوشی و سعادت را نمی توانید با پول بخرید. 
چرا پول نمی تواند حس ماندگار خوشبختی را در ما ایجاد کند؟ بخشی از آن به این دلیل است که مردم ما خوب نمی دانند که باید با پول¬شان چه کار کنند. گاهی اوقات افراد ثروتمند جامعهٔ ما چون پول زیادی دارند به کشورهای خارجی سفر می¬کنند تا آن¬جا خوشبخت¬تر باشند. وقتی رفتند از اقوام و آشنایانشان دور می-شوند. افسرده شده و احساس تنهایی می¬کند. 
گاهی درد و رنجی که در زندگی متحمل می¬شویم برای ما یک نعمت است و به نوعی یک ثروت محسوب می شود. بخشی از مفهوم زندگی این است که بالا و پایین داشته باشد. زندگی که همیشه با خوشبختی و شادکامی توام باشد، زندگی چندان خوبی نخواهد بود. 
با پول همه چیز می¬توان خرید حتی بدبختی را؛ ولی اگر مشتری خوشبختی هستیم باید اول بدانیم که خوشبختی چیست، بعد بدنبال خریدش برویم. 
آیا خوشبختی یعنی داشتن ماشین خوب، خانهٔ خوب، ویلای خوب؟ 
آیا خوشبختی یعنی داشتن همسر خوب، فرزند خوب، فامیل خوب؟ 
آیا خوشبختی یعنی داشتن تحصیلات عالی، داشتن مقام و پست عالی؟ 
آیا خوشبختی یعنی سفر رفتن، استراحت کردن، تفریح کردن؟ 
شاید بشود بی¬نهایت تعریف برای خوشبختی نوشت، چون برای هر کس خوشبختی یک جور تعریف می¬شود. همهٔ ما می¬گوئیم خوشبختی؛ ولی هیچ کس نمی تواند کیفیت، میزان و اندازهٔ خوشبختی مورد نظرش را بیان کند. حال باید پرسید کدامیک از عواملی که به آنها اشاره شد برای خوشبختی قابل خریدن هستند؟ حتما خواهید گفت: ماشین، خانه، ویلا، تحصیلات، سفر و ... 
خوب اگر خرید این¬ها موجب خوشبختی می¬شوند چرا آنهایی که این امکانات را در اختیار دارند احساس خوشبختی نمی¬کنند؟ و حتی شاید برخی از آنها خود را به لحاظ داشتن این امکانات بدبخت می¬انگارند؟ 
پس بهتر است خود را در صف خرید خوشبختی قرار ندهیم و بدنبال خوشبختی و ثروت واقعی باشیم که به¬دست آوردن آن با داشته¬های معمولی نیز امکان¬پذیر است. 
شاد باشید.

چرا من !؟ چرا تو !؟ (5)

" بروم ببینم چه خبر است !؟ " ابلیس خود را تکانی داد و راهی آسمان شد برای او گذشتن از سد نگهبانان آسمان های پائین زیاد سخت نبود ولی طرف عرش ، راه را بدجوری بسته بودند ، دوری زد و خود را به در بهشت رساند ، وارد شدن به آنجا به سختی عرش نبود ولی اگر می دیدند کمی سخت می شد و باید یک تیپای جانانه نوش جان می کرد و با کله می افتاد توی خانه اش و میان جن های دیگر ...


طاووس را دید که از بهشت زده بود بیرون برای اینکه خودی نشان بدهد ، مشتری زیادی نداشت ولی دست از سماجت برنمی داشت ، ابلیس را که دید هم ترسید و هم اینکه کمی خوش بحالش شد ... تنها موجودی بود که از او تعریف می کرد ، ولی با او یکجا دیده نمی شد بهتر بود برای همین بال بال زد و بطرف بهشت برگشت !!


وقتی داشت وارد بهشت می شد ، یکی از نگهبان ها به او متلک انداخت : " تو هم هرچی داری ببر بده لوازم آرایش بخر ، اینها یک روزی کار دستت خواهند داد !؟ " با خود فکر کرد من که جایی نرفته بودم ، این تغییری دیده که به من متلک می اندازد یا می خواهد خودش را شیرین بکند ... از بالای رودخانه که رد می شد خودش را نگاه کرد ، بیچاره نگهبان تقصیری نداشت ، بالهای بطرز عجیبی زیبا و درخشان شده بودند و برق خاصی می زدند ، کنار درختی به زمین نشست تا بالهایش را خوب باز و بسته بکند و ببیند قضیه از چه قرار است ... اتفاق خاصی بچشمش نیامد و تصویر توی آب را یک توهم فرض کرد


- " توهم چرا !؟ من با تو باشم تو زیباتر دیده می شوی ... "


آها ... ابلیس کنار درخت نشسته بود و با او حرف می زد ، با خود فکر کرد او چطور داخل بهشت شده است و حالاست که آنها را باهم ببینند و کارش تمام می شود و باید برود دنیای پائین برای جن ها ، مثل مرغ تخم بگذارد برای نیمروی صبحانه شان !!


- " تو چطور وارد بهشت شدی ؟ تا جائیکه شنیدم نباید اینطرف ها بیایی ؟ "


- " من همان زیبایی رنگ بالهایت بودم ...می خواهی دوباره خودت را در آن رنگ و زیبایی ببینی !؟ "


- " به دردسر با تو بودن نمی ارزد ... "


- " تا همینجا هم با من بودنت برایت می تواند باندازه کافی دردسر باشد ، ولی به تو چیزی نخواهند گفت ، چون می دانند تو در مقابل من صاحب قدرتی نبودی که بتوانی مخالفت بکنی ، شاید هم تا حالا خبر تو را نگهبان گزارش کرده باشد ... "


طاووس سرش را پائین انداخت ، حقیقت تلخی بود ، او کجا و عقل و دانش ابلیس کجا !؟ ولی از طرفی دلش می خواست دوباره با آن زیبایی خیره کننده پرواز بکند ... سرش را که برگرداند ، ابلیس رفته بود ... کجا !؟ مگر می شود فهمید !؟


ابلیس از دور داشت آدم و زنش را نگاه می کرد ، کمی سرش را خاراند ؛ این دیگر کیست !؟ یک آدم دیگر !! یادش افتاد که در کتاب دیده بود برای آدم یکی مثلِ خودش خلق می شود که تنها نباشد ... انگار این خوش تراش تر از آدم شده بود ، بهرحال هر روز بهتر از دیروز شامل حال آفرینش هم می شد!!


آرامش پر از غرور آدم حالش را بهم می زد ، حقش نبود اینجا و بین اینهمه ناز و نعمت باشد ... کمی که فکر کرد از خودش بدش آمد و به خودش لعنت فرستاد " من با این بزرگی و دانش و ... چرا باید نسبت به این موجود حسادت بکنم !؟ باید یک چیز مشترکی بین من و او باشد که باعث بروز حسادت بشود !! ولی چی ؟ "


سوال سختی بود ، هر چه بود آدم تازه تر بود و او خیلی قدیمی تر ، می دانست حتماً چیزی در چنته دارد ولی همینکه نمی توانست حدس بزند اوقاتش بهم می ریخت ... تردد در این مناطق برایش زیاد هم سخت نبود ، ولی می دانست که هیچگاه نخواهد توانست به کتاب آفرینش نیم نگاهی بیاندازد و غریبی خاصی احساس می کرد ، قسمت عمده ای از دانش خود را مدیون مطالعه آن کتاب می دانست و حالا از آن دور مانده بود ...


آدم و زنش زیر درختان نشسته بودند ، خیلی ساده و ابتدایی داشتند باهم حرف می زدند و سرگرم بازی با حیوانات بودند و زیبایی های مبهوت کننده را بهم نشان می دادند ، ابلیس بفکر فرو رفته بود ؛ حالا دو نفر شده بودند و کار برای ابلیس کمی راحت تر شده بود ... او استاد ریاضیات بود و محاسبه کردن !! کار با آدمِ تنها خیلی مشکل بود ، ولی حالا دو نفر شده بودند ، کمی جمع و تفریق کرد !! حساب هایش درست در می آمد ، بهمین سادگی راهی پیش پای او گذاشته شده بود ... سی سال بود که آدم خلق شده بود و بی اشتباه روزگار می گذراند ولی حالا یک صفحه ی دیگر برایش باز شده بود !!


آرام خزید و در کنار حوا قرار گرفت ، آدم که داشت درختان را نگاه می کرد ناگهان در صورت حوا توقف کرد ، در اینهمه مدتی که با هم بودند هیچگاه او را این چنین زیبا ندیده بود ، حوا متوجه شده بود که آدم دارد او را نگاه می کند ولی انگار نه انگار ، حواسش را به جای دیگری پرت کرده بود ، آدم از نگاه سیر نمی شد و گویی از همه ی چیزهایی که تا آن لحظه دیده بود چیز زیباتری یافته بود !! حوا دیگر تاب نیاورد و سرش را بطرف آدم برگرداند و در حالیکه دست اش را به صورتش می کشید پرسید


- " چیزی شده است ؟ "


- " نه ... "


و سرش را بطرف دیگر چرخاند ، حوا سگرمه هایش توی هم رفت ، با خود اندیشید " یعنی چه ؟! اگر چیزی نبود چرا زل زده بود !؟ اگر چیزی بود چرا گفت نه !؟ " ولی عقلش به جایی قد نداد ...


ابلیس خنده زنان از آنجا به حرکت درآمد و رفت جائیکه طاووس را بحال خودش رها کرده بود ... با خود می اندیشید " بهمین راحتی دو نفر را تبدیل به چهار نفر کردم ، حالا یک آدم دارم که با خودش درگیر است و یک حوا که او هم با خودش حرف می زند !! "