طرد ابلیس از عرش و قطع روادید او همه را متعجب کرده بود ، فرشتگان می دانستند که امری اتفاق نمی افتد مگر اینکه مشیتی بالاتر بر آن حاکم باشد ، تعجب شان از ابلیس بود و نه از تصمیمی که برای او اتفاق افتاد ...
مگر نه اینکه ابلیس خیلی چیزها را می دانست ، او خبرهایی را می خواند و تفسیر می کرد که دیگران از آن عاجز بودند و مقام معلمی در عرش را بخود اختصاص داده بود ، ولی این اشتباه ابلیس در برداشت از آن عبارت ، که مغرورانه به ضررش تمام شده بود ، منشاء چه مشیتی می توانست باشد !! فرشته ها را مجال آنقدر نبود که بخواهند وقت خود را صرف این سوال و جواب ها بکنند ... آنها همه چیز را بدلیل اتصال به علم اولین و آخرین قبول می کردند .
آدم در رتبه ای بسیار بالاتر از آنچه داشت قدم در بهشت گذاشته بود و روزگارش را سپری می کرد ، ولی او برای آنجا خلق نشده بود ، او راه طولانی و سختی پیش پایش داشت و باید امانتی که قبول کرده بود را در هفت آسمان ها و زمین بدوش می کشید و ادعایش را ثابت می کرد ، ولی چگونه از عرش به فرش فرستاده می شد ، آدم عقل داشت و بر اساس آن عقل ، اختیاری و برحسب وجود اختیار شرطی برایش مهیا بود ؛ درخت ممنوعه !!
با آن مشکلی نداشت و وسوسه ها هم در او کارساز نبود ، بکار خودش بود و در کار تفحص و جستجو برای بیشتر دانستن ، بهشت مانند تابلویی بزرگ پیش چشمش گسترده بود و ازتماشای آن سیر نمی شد ، هر از گاهی کتاب آفرینش را هم تماشا می کرد و سرگذشت ها را می خواند و مثل یک بچه عکس ها را نگاه می کرد
ابلیس رانده از عرش بود و از اینکه نمی توانست برود و اطلاعات جدید بدست بیاورد خیلی پکر بود ، او صاحب رمز و رازهایی بود و بر موجودات ضعیف تسلط داشت و بدنبال انتقام از آدم بود و راههایی برای خارج کردن آدم از بهشت و عرش جستجو می کرد ... هر از گاهی پیکی می فرستاد و از بهشت خبر می گرفت ، اختیار حیوانات در دستانش مثل موم بود ، براحتی غریزه شان را تحریک می کرد و آنها را به کار دلخواه خود وادار می کرد ، طاووس احمق ترین بود ، کافی بود از زیبایی اش کمی تعریف و تمجید بشود هر کاری می کرد ، برعکس مار خیلی عاقل بود و چند جمله ی منطقی که پشت سرهم برایش می بست خودش شروع می کرد به منطق بافتن و به راهی که پیش پایش گذاشته بودند می رفت ...
انگار همه چیز برای سقوط مهیا شده بود ، تا آخرین لحظه نشانی از جبر نبود ولی اختیار هم حدی داشت و وسوسه در تلاشی مضاعف بود ...
ابلیس نشسته بود و جنیان در اطرافش ، هر کسی زمزمه ای زیر لب داشت ... کسی که سالهای سال برایشان نشانه افتخار بود و او را الگو گرفته بودند در بدترین شرایط طرد شده بود و حالا برای حرف زدن با او هم اکراه داشتند ، می دانستند که اگر غرور او را بدبخت کرده است ولی از بزرگی اش نکاسته است ، او همچنان همه چیزدان آنها بود و بر همه چیز شان تسلط داشت ، زمزمه ها بالا گرفت و این بار ابلیس به حرف آمد
- " جوری مرا نگاه می کنید که انگار از من برتر هستید یعنی شما بفرض محال در جایگاه من بودید فکر بهتری به سرتان می زد !؟
من اگر سرم توی کار خودم بود که مثل شما اینجا بودم ، من از آنها کمک گرفتم و تا آن بالا رفتم ولی یک اشتباه کردم و ظاهراً به ضررم تمام شد ... "
یکی از جنیان که از بقیه سرتر بود سری تکان داد و گفت : " ظاهراً !؟ جوری حرف می زنی انگار محکومیت تا ابد و زیانکارترین در روز جزا را چیزی نمی دانی ، از تو بعید است اینگونه باشی !! "
- " به تو حق می دهم که مرا نتوانی درک بکنی ، من از اینجا تا آنجا رفته بودم برای اینکه کاری که باید بشود را انجام بدهم ، آدم باید برای اثبات چیزی که گردن گرفته بیاید از این پائین شروع بکند ، ولی چگونه !؟ "
- " چگونه !؟ "
- " او باید اشتباه بکند ، ولی او کنار موجودات بی اشتباه زندگی می کند ، یکی باید باشد که به او اشتباه کردن بیاموزد ... آیا موجوداتی که اشتباه بلد نیستند می توانند چنین چیزی به او بیاموزند !؟ آنها که اشتباه گر هستند این پائین هستند ، در کنار من و شما !! یکی باید برود بالا تا به او اشتباه یاد بدهد !! شاید باور نکنید مرا بالا بردند ، والا من کجا و آنجا کجا !؟ روزیکه ولم کردند افتادم در کنار شما ، رفتارهایی مانند شما و گفتارهایی مانند شما ، مثل همیشه پر اشتباه !! "
- " آدم هم که اشتباه بکند می شود مثل ما ، چگونه می خواهد برود تا آن بالا ... ماموریتش چه می شود !؟ مگر نگفتی کار سنگینی را بعهده گرفته است !؟ "
- " برای منهم سوال است ... "
- " یعنی تو هم نمی دانی !؟ راستی ... آن امانت چه بود !؟ "
ابلیس خیلی سختش آمد که به این مورد اعتراف بکند ، ولی ناگزیر بود ، برای همراه کردن آنها با خود باید صداقت نشان می داد ...
- " راست اش را بخواهید نه ... چرا نه !؟ من از هر کس در مورد آن امانت پرسیدم یک حرفی زد ، فکر کردم شاید بسته به هر موجود چیزی بود فراتر از توان او و برای همین همه قدم عقب گذاشتند ، ولی آدم قبول کرد !! رابطه ام با او خوب نبود که بروم بپرسم به چه چیزی بله گفته !! "
- " از فرشتگان می پرسیدی ؟
- " بزرگتر ها بزرگتر از این حرف ها بودند و کوچکتر ها کوچکتر ... وقتی ورقم برگشت دیگر کسی به حرف هایم جواب نداد ... "
( ادامه دارد )
متن زیر را جناب بهنام طبیبیان از وبلاگ مدارا ارسال کرده اند. ضمن تشکر از این دوست خوبمون از شما دعوت می کنیم خواننده ی این پست باشید.
تنها و بی محافظ با ماشین در خیابانهای شهر گردش میکرد.اگر آشنایی می دید از ماشین پیاده میشد،خوش و بشی میکرد و به ابراز احساسات عابران پاسخ میداد. از دید بسیاری سرانجام آمده بود پادشاهی که همگان آرزویش را داشتند.تشریفاتی در کار نبود.به شیرخوارگاه کودکان یتیم سر میزد و سخاوتمندانه کمک مالی به آنها را فراموش نمیکرد. فحش های چاروادری پدرش کمتر از زبان او شنیده شد و آموزه های مودب الدوله نفیسی مباشر خاصه و مقتدرش در دوران ولیعهدی را کم و بیش حفظ کرده بود.جوان خوش سیمای خجالتی و کم حرفی که بارها از ابراز احساسات پاک و صادقانه مردم به گریه افتاد و میخواست نگرش بد مردم از روزگار ارعاب و اختناق پدرش بهبود یابد.یکبار که مسیر کوتاه میدان بیست و چهار اسفند(انقلاب)تاچهار راه پهلوی( ولی عصر)را به دلیل انبوهی جمعیت و ابراز احساسات مردم سه ساعته طی کرد به گریه افتاد اما نفهمید که برای تداوم این محبوبیت نیازی به کسب قدرت مطلقه و تهدید و ساواک نیست،همینکه مردم حاکمشان راباور کنند کافی است.کار به جایی رسید که کسی جرات نداشت به سگ محبوب شاهنشاه چیزی بگوید مبادا صاحبش دلخور شود.سگ بزرگی که هنگام صرف غذا عادت داشت دور میز بچرخد و سر در بشقاب همه فرو کند.یکبار فرح دیبا ملکه ایران به طعنه گفت که همه به خاطر صاحبش تملق این سگ را هم میگویند.اما گوش پادشاه بدهکار این حرف ها نبود.او نتوانست بین شاهی دموکرات و محبوب که سلطنت میکند تا دیکتاتوری که به فکر حکومت است،اولی را انتخاب کند.اصرارهای فرح دیبا مبنی بر دور کردن افراد چاپلوس و متلق از اطراف او فایده ای نداشت وگاه به مشاجرات جدی بین آن دو منجر میشد.بر اساس اسناد موجود تنها کسی از خانواده سلطنتی که بین مردم عادی و حتی نخبگان به دلیل فعالیت هایش مقداری محبوبیت داشت،شخص ملکه بود که البته اقدامات او حتی با مخالفت و کارشکنی ساواک مواجه میشد.آنقدر که بر اساس خاطرات امیر اسدا...علم،مرد پر نفوذ دوران پهلوی و رفیق صمیمی شاه،بسیاری اوقات ملکه از او میخواست خطرات حتمی که کشور را تهدید میکند به عرض برساند اما او هم حرفش توسط آخرین پادشاه شنیده نمیشد. شبها هنگامی که در حال قدم زدن در تراس کاخ نیاوران صدای ا...اکبر مردم را از مسجد محله نیاوران میشنید،به تلخی به اطرافیانش گفت دیگر من را مسلمان هم نمیدانند.مسجدی که خود دستور تعمیر و بازسازیش را داده بود. خبر خروج او که منتشر شد روزنامه های عصر تیتر یکشان همین خبر بود.روزنامه اطلاعات با بزرگترین فونت نوشت شاه رفت در حالیکه ان یکی روزنامه عصر نوشته بود شاه رفتند.وقتی در پاویون فرودگاه، روزنامه ها را مشاهده کرد از تیتر روزنامه اطلاعات دلخور شد و خطاب به بختیار گفت قرار بود تا زمانیکه ایران هستم حرمتم حفظ شود.سه روز پس از ترک ایران وقتی تصاویر هوایی راهپیمایی روز اربعین مردم در تلویزیون منتشر شد عده ای از چاپلوسان همراه از او خواستند همانند شارل دو گل رییس جمهور سابق فرانسه که هنگام خطر خیابان شانزه لیزه را مملو از هوادارانش کرد،او هم چنین فراخوانی بدهد.در حالیکه رویش را از پیشنهاد دهنده باز گردانده بود گقت هواداران من هم اکنون در شانزه لیزه هستند نه تهران!این پاسخی ناقص به سوالی بود که یک بار از خودش پرسیده بود.وقتی تظاهرات گسترده روز تاسوعای پنجاه و هفت را از آسمان مشاهده کرد هنگام پیاده شدن با مشت بر بدنه هلیکوپتر کوبید که چرا؟من که در تلاش برای عمران و آبادی ایران کوتاهی نکردم.کوتاهترین پاسخ این بود که بستن دهان همه و تصمیم گیری برای و به جای همه...
یک روز خاص بود ، صحن و سرا را جارو زده و رُفته بودند ، گرد و خاکی هم اگر بود اثر جاپای آدم بود والا نه از نور گردی پیدا می شود و نه از آتش !! اینهم یک نشانه از حضور آدم در عرش بود ...
همه را خواسته بودند و غلغله ای بود ، همه به هم نگاه می کردند ، فرشته ها مثل همیشه آرام بودند ، انگار به آنها خبر رسیده بود و هم نبود ، آنها در دربار آشنا داشتند ، از سایر موجودات هم نماینده هایی آمده بودند ، همه در حالتی از کرنش بودند ، در این میان ابلیس چون سیر و سرکه می جوشید ، همه چیز و همه کس را ول کرده بود و نگاهش به آدم بود که در حال جواب دادن به ابراز احساسات حاضرین بود ، داشت از شدت حرص می سوخت ...
چیزی را آوردند و روی میز گذاشتند ، همه منتظر بودند تا ببینند چه خواهد شد ، خطاب آمد که آنچه روی میز است امانت خداوندی است ، چه کسی می خواهد آن را تا روز آخر نگاهدار باشد !؟ کسی نمی دانست که آن چیست !؟ کسی ندیده و نخوانده پا پیش نگذاشت ... این بار آن را به معرض دید گذاشتند ، ولی نه بصورت عام بلکه نماینده گروه ها می آمد و نگاه می کرد و می رفت ... از نوع نگاهها می شد فهمید که کار سختی خواهد بود ، کسی را جرات پا پیش نهادن نبود ، ابلیس هم به تماشایش رفت ولی نه تنها جرات قبول آن را نداشت بلکه می دانست چه کار بزرگی است ، او هم پا عقب گذاشت !! هنوز آدم مانده بود ، و نگاهها بطرف او خیره بود ...
آدم پا پیش گذاشت و آن را نگاه کرد ، در خود این توانایی را می دید ، سخت بود ولی ناممکن نبود ! قبول کرد که عهده دار این امانت شود و صدای تعجب و تکبیر عرشیان بلند شد ، جسارتی بس بزرگ و شگفت انگیز ، سر و صدا در هفت آسمان پیچیده بود ... ابلیس برای بار دوم به خود لعنت فرستاد ، می توانست خود آن را بپذیرد ولی نخواست بیخود خود را درگیر بکند و حالا بازی را باخته بود ، تنها دلخوشی اش این بود که خوانده بود " در نهایت عزیزی خوار و ذلیل شده و مطرود و ملعون دائمی خواهد شد !! " برگ برنده ای که هنوز او را سرپا نگهداشته بود ، منتظر بود تا مراسم تمام شود و زود از آن جمع بیرون برود ، حال خوبی نداشت ، حالا دیگر باید مثل سایر فرشته ها بزرگی آدم را نیز تحمل می کرد و این از هر کاری سخت تر بود ...
ناگهان میکائیل فرمان آورد که بخاطر نشان دادن تعهد به فرمانبری باید بر آدم سجده کنید ، این دیگر خیلی سنگین بود ، فرمان مطاع بود و همه به سجده افتادند و فرمان خداوندی را به تسبیح و تقدیس پرداختند ، ابلیس ولی ایستاده بود ...
نگاه دیگران روی او بود و سنگینی این نگاهها را تحمل کرد ، انگار قدرتهایی در او جمع شده بودند و نمی گذاشتند گردن فرود آورده و تعظیم و سجده کند ، تمام گذشته اش در او به هیجان آمده بودند ، معلوم بود کار این یکی دو روز نبوده و از همان آغاز خلقتِ آدم ، حسادت و فضولی در درون او بیدار شده بودند و حالا یکپارچه شده و بر او فرمان می راندند ...
ابلیس چشم در چشم آدم ایستاد و سجده نکرد ، خطاب آمد که ای ابلیس چگونه است که تو سجده نمی کنی !؟ با طمانینه ی خاصی در حالیکه خود را پیروز این میدان می دانست و پشت اش به آن عبارت گرم بود به تعظیم و تجلیل گفت " که سجده و تعظیم شایسته خداوندگار است و این موجود مخلوقی بیش نیست !! " بظاهر حرفش متین بود ولی بالای والاترین دستورها مگر منطقی می تواند سوار بشود ؛ به دانسته ی خود مغرور بود و در خیال خود آخر بازی را تماشا می کرد ؛ ولی این بار در حالیکه بخاطر این اراده ی خاص خود را پیروز می دانست مورد لعن قرار گرفت و این بار خواست تا خطایش را ترمیم کند و دست به قیاس زد ، شاید آخرین راهی بود که بنظرش می رسید ، خودش هم می دانست که در آن مقام جای این حرفها نیست ولی بدجور قافیه را باخته بود ، در جایی که جنس را جایگاهی نبود و حرف اول را عشق می زد متوسل به جنس خودش ، آتش ، شد و آن را برتر از خاک دانست ، با آنهمه ذکاوت یعنی نمی دانست که این حرفها در عرش خریدار ندارد...
معلوم بود آن پاکی و عفافی که داشت و او را تا آن بالا برده بود هنوز طبیعتش را تغییر نداده بود و این کارهایی که پشت سر هم از او سر می زد ریشه در طبیعت جن گونه اش داشت !! خیلی زود و راحت همه چیزش را باخته بود ، ملعون بود و مطرود هم شد و جایگاهش را از دست داد ... از هفتاد هزار سال عبادت و بندگی ، برگ مهلتی یافت تا زمان پسین زنده بماند و از شدت تنفر و خبثی که به او دست داده بود به مشارکت در گمراهی و اشتباهات آدم و فرزندانش قسم خورد ...
(دنباله دارد )