همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

عیاران جوان


امروز می خواهم در مورد یک مسئله جاری و در عین حال یک رفتارِبد بنویسم ؛ مطمئنا همفکری در این مورد می تواند خیلی خوب باشد ، همه بنوعی با این مسئله درگیر هستند ، یا از این سو و یا از آنسو !! آدمهای کمی را دیده ام که بخواهند از تقلب کردنشان تعریف بکنند ، مگر در مواقع خاص ؛ مخصوصا آقایون جوان ؛ آنهم برای نامزدهایشان (!) برای نشان دادن نوعی از زرنگی در نوجوانی و زمان مدرسه و ... ولی غالبا کسی از تقلب های خاصی که کرده و احیانا به جاهایی رسیده حرف نمی زند

- تقلب در رفتارهای ما در زمان مدرسه و حین بازی های کودکانه شکل می گیرد ، شاید تربیت مدرسه و خانواده در شناساندن برخی از چهره های زرنگی در کارها باعث بشود تا ما انواع ضعیفی از تقلب کردن ها را یاد بگیریم و بتدریج آن را برای سایر کارهایمان الگو کرده و روش های بعدی را خودمان کشف و اختراع بکنیم !! شما چه راههایی را برای شروع این روش در رفتارهای کودکان و نوجوان ها می شناسید ؟

- عیوبی که در سیستم ها وجود دارند و متاسفانه بدلایلی امیدی برای رفع آنها نیست باعث می شوند تا افرادی که با آن سیستم در ارتباط هستند غالبا از بیراهه برای رسیدن به مقصود و هدف خود استفاده بکنند ؛ بنظر حقیر رشوه دادن ، دروغ گفتن ، جعل سند و ... بنوعی تقلب هستند برای دور زدن یک سیستم !! باورم بر این است که در یک سیستم درست بکار بردن این شیوه ها خوب نبوده و بخاطر خدشه دار کردن حقوق دیگران خیلی هم ناپسند و مذموم می باشد ولی در یک سیستم معیوب که امیدی به اصلاح آن نیست ، آیا مقید بودن به این اصول بازهم خوب است !؟!؟ یا این ایراد راه را برای خیلی ها بسته و فقط برای عده ای خاص باز می کند !؟ آیا باید به امید اصلاح بالادستی ها نشست و خون دل پائین دستی ها را نظاره کرد !؟!؟ اصلاح را چه کسی استارت خواهد زد!؟ شاید با نصیحت جلوی کج رفتاری یک کارمند را بشود گرفت ، ولی نصیحت برای دزد میلیاردی کارساز خواهد بود !؟

در تاریخ و فرهنگ ما از دیرباز تا بوده حرف و شعارهای درست و خوب بوده ولی سیستم خوبی ارائه و دیده نشده است ، نه از داستان های غالبا تخیلی انوشیروان عادل و نه از تصورات خیالی کمی دورتر از آن و نه از داستان های نزدیکی که غالبا کاتبان دربار در نوشتن آنها دست داشتند !! ولی تا نشان و اثری هست خرابی پشت سر خرابی و تا امروز که ما وارث اینهمه عقب ماندگی هستیم !! اما در کنار آنها داستان هایی هست که در کنار قهرمان سازی هایشان می شود به آنها کمی بیشتر ایمان داشت و منطق جاری بر آنها را پذیرفت ، آن داستان های مربوط به عیاران و طراران می باشد !! کسانیکه پوشیده و پنهانی گاه سیستمهای معیوب را دور می زدند و با عملیات هایی که گاه باندازه ی یک تار مو بین حق و باطل بود (!) حقوقی را برای برخی بازپس می گرفت و دست برخی ها را به حق کوتاه می کرد !! این در همه ی فرهنگ ها وجود دارد ، همچنانچه اشکال گفته شده در همه ی سیستم ها وجود دارد ؛ مثل زورو یا مرد عنکبوتی و ... !!

بر می گردم و از اول می نویسم ، داستان هایی که ما از زرنگی ها و تقلب های نوجوانی و جوانی و ... تعریف می کنیم بخاطر این است که فکر می کنیم آنها رفتارهای عیارانه ای بودند و اگر از موردی اسم نبرده و حرفی نمی زنیم مطمئنا آنها در نظر خودمان نیز رفتاری طرارانه بودند !!

ما چهار همساده بودیم ، سال اول دبیرستان ، خیلی چیزها ما را بهم نزدیک می کرد ، شاید یکی از آنها نزدیکی خانه هایمان بود و ارتباطی که از شش جهت باهم داشتیم ،!! سه نفرمان هم سن بودیم و یکی یک سال بزرگتر ... آنکه یک سال بزرگتر بود برای درس خواندن خیلی لنگ می زد ، بچه ی خیلی خوبی بود ، ولی خیلی استرس داشت مخصوصا که درس خوان بودن خواهرهایش مثل یک چماق بالای سرش بود ، توی حیاط مدرسه درس را خوب بلد بود و توی امتحان همیشه کم می آورد ... بارها این نکته را به معلمین گفته بود ولی از بس مورد شماتت قرار گرفته بود ، کلا وارفته بود ...

اواخر سال تحصیلی بود و توی حیاط مدرسه از امتحانات آخر سال حرف می زدیم ، تلاش دیگر دوستان برای کمک کردن در درس ها به او جواب نمی داد ، چون خوب بود ولی در امتحان می ماند ، همینطور که حرف می زدیم زد زیر گریه که من می دانم که امسال هم می مانم و دیگر کارم تمام است و ... ما خیلی احساساتی شده بودیم و به او قول دادیم هرطور شده او را با خودمان بالا می بریم و در همین راستا ما سه سال تمام انواعی از تقلب های رایج و اختراعی را می کردیم تا او سال را با موفقیت تمام بکند و بالا بیاید ، بطوریکه خودم در سه سال اول دبیرستان 17 تا تجدیدی خودخواسته داشتم !!! تجدیدی های ما غالبا زبانزد همه بودند ، نمرات ثلت اول 17 ، ثلت دوم 16 ، ثلت سوم 6 و نمره شهریور 18 !! البته دید معلم ها فرق می کرد و می گفتند اینها سادیسم دارند و دارد به ما حرص می دهند ، به برخی ها می گفتم برای اینکه تابستان ها مجبور نشوم بروم کار بکنم تجدید می آورم که در خانه بمانم و درس بخوانم !! نصف این تجدیدی ها صرفا احتیاطی بود تا اگر موردی پیش آمد در شهریور به دادش برسیم !! سال سوم برای اینکه کسی متوجه نشود و سوءظن ها فقط بطرف من باشد با آن دوستم ظاهراً قهر بودیم و در مدرسه باهم حرف نمی زدیم و حتی یک دعوایی هم کردیم که پدرهایمان را به مدرسه خواستند ...البته این کار را دسته جمعی می کردیم ، گاهی اوقات برخی از ماها کلا در جریان اصلی نقش نداشتیم و در سایه حرکت می کردیم ... مثلا هر چهارنفرمان یک جور خط می نوشتیم و کلی تمرین کرده بودیم تا خط مان شبیه هم باشد و کلی تمرین های دیگر و هرچه از این کارها نصیب مان بشود برای هر چهارنفرمان خواهد بود !!

سال سوم بودیم و یک شیر پاستوریزه خورده ای که توی ساعت های ورزش با ما مشکل داشت مرا به دبیر شیمی لو داده بود که سال گذشته من اسم فلانی را توی ورقه نوشته بودم و او اسم مرا ، من مانده بودم شهریور و او خرداد قبول شده بود !! این دبیر هم دقیقا روی من زوم کرده بود و رفتاری خصمانه با من داشت ، یکبار هم توی کلاس با توهین با من برخورد کرد و بعد از کلی دری وری گفتن ، گفت تو نیم وجبی از فکری که توی کله داری پشیمان خواهی شد و روزگارت را سیاه خواهم کرد و ... من آن روزها واقعا نیم وجب قد داشتم !! 
دعوای ما به اتاق مدیر کشیده شد محبوبیت و سابقه ی ورزشی من ( بعضی ساعت ها با مدیر مدرسه پینگ پونگ باز می کردم و حداقل چند تا کاپ روی قفسه کتابهای اتاق مدیر بنام من صادر شده بود !! ) و لحن تندی که داشت به ضررش تمام شد و یکی دو هفته ای سر کلاس ما نیامد بعد هم  او را دادند کلاس دیگر و معلم ما را عوض کردند ؛ ناگفته نماند توی راهرو که داشتیم از پیش مدیر برمی گشتیم به او گفته بودم : " حواست را برای خرداد نگهدار ، زورت را برای شهریور !! " و این حرف برایش خیلی گران آمده بود ؛ تقصیری هم نداشتم ، زیاده از حد منم می کرد و از افتخاراتش می گفت !! این را برای توجیه کاری که می کردیم نمی نویسم ولی معلم های ما غالبا اشخاص از قبل شکست خورده ای بودند که حال و حوصله ی درس ندادن نداشتند ، انقلاب شده بود و بعضی هاشان صرفاً برای حقوق سر برج می آمدند و غالبا از فوتبال و حواشی زندگی حرف می زدند تا از درس ... کلاس های تقویتی هم تازه مد شده بود و می گفتند باندازه ی چند برابر حقوقشان از درس دادن خصوصی برای بچه مایه دارها درآمد دارند ...

شب امتحان شیمی ما یک نشست اضطراری داشتیم و همه ی جوانب را بررسی کردیم ، تمام راهها بسته بود عقلمان به جایی قد نمی داد ، قرار شد یکی از ماها اصلا جلسه امتحان نیاید و رسما بماند برای شهریور (!) و آن یکی دوست مان در سایه باشد ، چون سوءظنی به او نبود و من مرکز توجه بودم ... تقریباً معلم ها دست به یکی کرده بودند تا توی این امتحان ، ما را خراب بکنند ...

سر جلسه امتحان که تازه نشسته بودیم من سوال ها را مرور کردم تا سریع ترین راه رسیدن به نمره ی قبولی را پیدا بکنم ، تا نمره 11 - 12 را می نوشتیم که کارمان راه بیافتد!! معلم شیمی قبلی هم توی سالن بود و عین ماده گرگ مرا نشانه رفته بود ، اسمم را روی ورقه ننوشته بودم و این شدیدا او را عاصی کرده بود به گمان خودش دست مرا خوانده بود با خودکار خودش نام مرا روی ورقه نوشت ، منهم خندیدم و شدیدا حرص اش دادم ، ولی چیزی نمی نوشتم و او هر بار می آمد و ورقه ی سفید را می دید عصبی تر می شد !! وقتی دلیل را پرسید جواب دادم : " شاید بمانم شهریور !!  " وقتی او سرش به من گرم بود در آن طرف آن یکی دوستم کارش را می کرد ولی هنوز برای خروج از جلسه مشکل داشتیم و مطمئنا برای کنترل نام ما و ورقه ها نقشه کشیده بود ...

ناگهان او را خواستند ،  دوست مان که بیرون بود به مدرسه خانمش زنگ زده بود که جلوی مدرسه شوهرش را ماشین زده و فرار کرده و خانمش با اشک و زاری پشت تلفن او را می خواست ، گفته بودند توی جلسه امحان هست ولی باور نمی کرد ، عصبی تر شده و رفت توی دفتر تا زنگ بزند و خبر بدهد و به یکی سپرده بود که چشمش به من باشد ... کار تمام شده بود ، ورقه ها به معلمی داده شده بودند که کلاس ما را نمی شناخت و دوستان رفته بودند ، دو دقیقه طول نکشید که برگشت ، من هنوز آنجا بودم و ورقه ی سفید مقابلم که نامم را او روی آن نوشته بود ، داشت به یکی تعریف می کرد که تلفن سر کاری بود و خودش با خانمش حرف زده است ، چپ چپ هم به من نگاه کرد ، منهم با قیافه ی معصومانه ای شروع کردم به نوشتن جواب سوال ها ... کمی بعد یهویی متوجه شد که دو نفر نیستند ، زیادی حواسش به من بود و آنها رفته بودند ، چندبار ورقه ها را سر و ته کرد ، من داشتم می خندیدم و ورقه ی خودم را پر می کردم ، می دانستم که دارد نگاهم می کند و حرص می خورد ، کمی بعد مدیر هم به سالن اضافه شد ، وقتی ورقه ام را می دادم او کمی دورتر ایستاده بود ، معلم خودمان آدم نازی بود و با او مشکلی نداشتم ، ورقه ام را نگاهی کرد و با خنده گفت : " نصف سوالات که مانده !!؟ " بلند گفتم : " من که نمی خواهم شاگرد ممتاز مدرسه باشم ، همان 12 هم برایم کافیه !! "

مزید اطلاع :
از آن جمع 4 نفری فقط من دیپلم گرفتم ، سال چهارم دیگر بهم دسترسی نداشتیم و امتحانات نهایی بود و هر سه  نفر دیپلم مردودی شدند ، کلا حس درس خواندن در بین آنها از بین رفته بود (!!)
دیگر اینکه تنها من وطن نشین شدم ، یکی از آن جمع بیست سالی می شود که بعد از یک کش و قوس طولانی راهی آمریکا شد و حالا در لاس وگاس آمریکا ویولن می زند و از قرار شنیده ها اوضاعش خوب است !! یکی  دیگر نه - ده سالی هست که توی کانادا زندگی می کند و یک  داستان عجیب که او را به کانادا رساند !! و کسیکه ما بخاطرش دست به هر کاری می زدیم ؛ بخاطر چشمانش معافیت گرفته بود  و حوالی سال 69 بهمراه خانواده به انگلستان رفتند  !! 
 

صداقت ما کجای تاریخ گم شد ؟

هرودت مورخ یونانی با وجود این که قاعدتاً نمی بایست در ستایش ایرانیان غلوی کرده باشد ، ازدوره کورش و ایرانیان هم عصر او در مورد دروغ و دروغگویی چنین یاد میکند :
چیزی که برای پارسی ، انجام دادنش ممنوع است ، گفتنش هم جایز نیست . پارسی ، دروغگویی را ننگین ترین عیب میداند وشرم آورترین ...

نگاهی به کتیبه به جامانده از دوران اقتدار ایرانی بیندازید ، به دعای داریوش بزرگ توجه کنید :

"خدایا این کشور را از دشمن ، خشکسالی و از دروغ نگاه دارد ..."

و زمانی بعد گرنفون شاگرد معروف سقراط که تقریباً یک قرن بعد از هرودت می زیسته ، درمقایسه بین ایرانیان عهد کورش و عصر خودش (دوره اردشیر دوم) می آورد :
این روزها خیلی ها فریب شهرت پارسی ها را از جهت وفای به عهد و حفظ سوگند می خوردند ولی همین که آنها را نزد شاه می برند سرشان را ازبدن قطع می کنند . این روزها افراد متمول را مثل جانیان حبس می کنند تا ازآنها پول بگیرند . دیگر کسی نمی خواهد به قشون شاه ملحق شود . روح سلحشوری درآنها بکلی مرده ، مملکتی نیست مانند پارس که درآن . آنهمه مردم از زهری که بدست دیگران به آنها خورانده میشود بمیرند . تقوای پارسی ها در آن خاموش شده و برخلاف گذشته بی عدالتی ، حب منافع نامشروع و بی شرمی در نزد آنها ترقی کرده ...

این ها را برای آن دسته از هموطنانم آوردم که گمان می کنند تاریخ شروع انحطاط و انحراف ما از حمله اعراب به این طرف بوده . نه عزیز من انحطاط تقریباً از همان اواخــر زمان هخامنشی به بعد کم کم شروع می شود و بعد از فروپاشی این سلسله و روی کارآمدن سلوکیان و پارتیان ادامه پیدا می کند و سپس این انحطاط پس از اعتلای اولیه سلسله ساسانیان دومرتبه در اواسط همین سلسله اوج
می گیرد .

تا آنجا که یک امپراطوری با این عظمت ، با یک حمله به قول (بعضی)ها چند عرب پابرهنه و بادیه نشین ، درهم فرو می ریزد . ولی حقیقت در این است که پای بست این امپراطوری عظیم از مدتها قبل با موریانه دروغ  آنچنان پوک و بی مغز شده بود که اگر حمله اعراب هم اتفاق نمی افتاد ، بدون شک حادثه دیگری آن را درهم خورد میکرد . حوادث بزرگ هرگز نمیتوانند یک شبه شکل بگیرند ، و یا یک عامل مشخص را بهانه ای برای وقوع آنها معرفی کرد . حوادث بزرگ حاصل میلیون ها و بلکه میلیارد ها حادثه کوچک و بزرگ دیگر هستند که روزانه در اطراف همگی ما اتفاق می افتد و ما بی اعتنا به آن عبور می کنیم و این است که درحال و همین امروز در عداد یکی از نادرست ترین و دروغگوترین ملل جهان بشمار می آییم . (مجبورم برای چندمین بار تکرار کنم منظورم شما نیستید شما خودتان را ناراحت نکنید ) .... ولی بدانید آن چنان این ویروس دروغ در وجودمان آشیانه امنی پیدا کرده که خودمان هم غافلیم . باور کنید خودمان حتی به خودمان هم دروغ می گوییم ، یعنی با تکرار این دروغ آن چنان قباحت آن در اذهان همگی پاک شده که دیگر دروغ در مقابل پلیس ، زن و بچه ، د رمقابل اداره مالیات ، رئیس اداره و .... دولت – که دیگر توضیح نمی خواهد دروغ گویی به دولت کم کم بصورت یک حق درآمده – امری عادی شده است . الکسی سولینکوف شاهزاده روسی که حدود 150 سال قبل به ایران مسافرتی کرده در سیاحت نامه خود مینویسد :

درستی صفتی است که در ایران وجود ندارد ... دروغ بطوری در عادت و رسوم این طبقه (طبقه نوکر و کاسب و دکاندار) ازمردم ایران ریشه دوانیده است که اگر احیاناً یکنفر از آنها رفتاری بدرستی بنماید رسماً از شما جایزه و پاداش می خواهد .
گوبینو دیپلمات فرانسوی در کتاب "سه سال درایران " درمورد ایرانیان میگوید:

زندگی مردم این مملکت عبارتست از سرتاپا یک رشته توطئه و یک سلسله پشت هم اندازی . فکر و ذکر هرایرانی فقط متوجه این است که کاری را که وظیفه اوست انجام ندهد . ارباب مواجب گماشته خود را نمی دهد ونوکر تا می تواند ارباب را سرکیسه می کند . از بالاگرفته تا پائین در تمام مدارج و طبقات این ملت جز حقه بازی و کلاهبرداری بی حد و حصر و بدبختانه علاج ناپذیر چیز دیگری دیده نمی شود و عجیب آن که این اوضاع دلپسند آنان است و تمامی افراد ، هرکس به سهم خود از آن بهره مند و برخوردار می شوند و این شیوه کار و طرز زندگی روی هم رفته از زحمت آنان می کاهد و به همین دلیل کمتر کسی حاضر به تغییر این وضع است .

و من اضافه می کنم اگر هم آرزو کند که این وضع تغییر کند حاضر نیست به هیچ وجه این آرزو را ازخودش شروع کند و اقدامی به عمل  آورد . مطمئناً او این تغییر را برای دیگران آرزو میکند نه خودش .....

 (قسمتی ازکتاب جامعه شناسی خودمانی–بخش صداقت ما–نوشته حسن نراقی)

پینوشت : فایل PDF این کتاب را میتوانید از اینجا دانلود نمایید

بن بست آقامیری

سلام به همه

چه اونایی که تازه تو محله همساده ها ساکن شده اند و چه اونایی که هم محلی های نسبتا قدیمی هستن .با خاطراتی که تو چندتا پست گذشته گفته شد بنده هم تصمیم گرفتم یه نقبی بزنم به گذشته های نه چندان دور...


http://s3.picofile.com/file/8215613400/il_php.jpg

1)محله امیریه یه محله ای بود از (پیرقاباقی) که یه امامزاده مانندی بود تا مسجد صاحب الزمان را شامل می شد ، یک کوچه نسبتا بزرگی بود ، در طرفین این کوچه ، بن بست های نسبتا تنگی قرار داشت ، ما در بن بست 2 که بعدها اسمش شد بن بست آقامیری و جدیدا شده بن بست شهید سیفی ساکن بودیم .

توی  بن بست 2 چند خانواده پرجمعیت ساکن بودن که هر کدام شان برای خود داستان های مفصلی دارند  .

یکی اش ما بودیم 6 پسر و 3 دختر !!!

یکی اش خانواده آقای  اصلانی بود با 8 پسر بدون دختر به همین خاطر پسرای این خانواده به مادرشون می گفتن باجی (باجی یعنی خواهر)

یکیش  هم خانواده آقای سیف پور بود با 4 پسر و 6 دختر که یه خانواده نسبتا درونگرا بودن و ارتباط صمیمی انچنانی با بقیه نداشتن

چسبیده به خونه ما هم بعدها یک خانواده متمول اومد یه خونه خیلی بزرگ ساختن که از نشانه های تمدن فقط پولشو داشتن و مدام در حال جنگ و دعوای خانوادگی بودن الان هم که به خونه پدری می رویم ظاهرا جنگ ها با شدت و تعداد نسبتا کمی  همچنان ادامه دارد.

و...


نتیجه تصویری برای بازی های قدیمی

حالا تصور بفرمایید حوالی ساعت 4 عصر یک روز تابستانی را که شما ساکن این بن بست باشید و  کسی نیاز به استراحت داشته باشد !

حتی اگر بچه های این بن بست با 50 درصد ظرفیت می ریختن تو کوچه دیگه خدا می دونه چه جیغ و دادی کل محله رو بر می داشت البته لازم به ذکراست عرض کنم نه اینکه وضعیت جمعیتی همه بن بست ها همینطور بود همه بن بست ها یک حیطه جغرافیای خاصی داشتند و هیچکس حق ورود به مناطق سرزمینی بن بست دیگه رو نداشت والا جنگ جهانی پیش میامد اونم جنگ هایی که از دعوای کودکانه شروع می شد و به جنگ ایل و طایفه ای واقعی منجر می شد .

مراودات ما با خانواده آقای اصلانی خوب بود طوری که بعضا وقتی سر سفره نهار آمارمی گرفتن  معلوم می شد 3 نفر از پسرای اونا سر سفره ما هستن و 2 تای ما با اونا همسفره شده اند !!

مهین خاله همسر آقای اصلانی زن خیلی خوبی بود خدا رحمتش کنه همون موقع ها سرطان گرفت و به رحمت خدا رفت .

اواخر اسفندماه که می شد بزرگان کوچه یه بسیج عمومی اعلام می کردند و همه بچه ها با بیل و کلنگ و دیلم می رختن به جون برف و یخ های تلنبار شده در بن بست و اونارو منتقل می کردن به کوچه اصلی که لودر شهرداری بیاد و اونا رو ببره .

انگیزه بچه ها از مشارکت توی این کار باز شدن میدان بازی شون بود و البته ترس از بزرگ ترها .


2)کوچه نشینی زن ها جزو ناستالژی های عجیب دوران کودکی منه . مسیر کوچه اصلی و بخصوص بن بست ها مملو  بود ازگروه های مختلف زن ها  که نشسته بودن توی کوچه و مشغول انواع کارها بودن از سبزی پاک کردن بگیرید تا رشته درست کردن و آش دوغ پختن و ازا ین کارها .

خدا رحمت کنه آقامیری را ،  افسر بازنشسته ارتش بود و از سادات شناخته شده شهر محسوب می شد و همه بهش حرمت قائل بودن و ازش حرف شنوی داشتن .


آقامیری رئیس محله ما و ساکن بن بست ما بود . اولین شیر آب لوله کشی به همت اون مرحوم به محله ما اومد و جلوی مسجد صاحب الزمان نصب شد. اونموقع ها به شیر عمومی آب می گفتن (فشار) نمی دونم  چرا شایدبه خاطر اینکه آب با فشار ازش بیرون می ریخت ....بگذریم

مردای غیرتی محله در مورد کوچه نشینی زن ها حساس شده بودن و آقا میری بیشتر از همه از این بابت ناراحت بود. با اینکه روحانی نبود ولی عموما یه عبای قهوه ای روی دوشش بود .جالبه که خانم ها فقط وقتی آقامیری می اومد خودشونو جمع می کردن و بقیه مردای محله انگاری مرد نبودن

هیچوقت یادم نمیره تدبیری که آقامیری برای جمع کردن زن های کوچه نشین استفاده کرد اونم اینکه در یک بعد از ظهر تابستانی وقتی اومد توی محله به همه زن ها گفت که از فردا کسی نباید توی کوچه بشینه !!

زن های محل هم گفتن که خب ما که کارو باری نداریم تفریحی هم نداریم چیکار کنیم ؟

آقا میری به سیده خانم که همسرشون بودن و جالبه الانم با حدود 120 سال سن همچنان زنده هستن گفته بود حیاط خونه خودشون رو که یه خونه باغ نسبتا بزرگی هم بودآماده کرده بودن و بساط چایی هم  مهیا شده بود و فرش و زیر انداز در زیر سایه درختا پهن شده و آماده پذیرایی خانم ها بود و دختر بزرگ آقامیری مامور بود به خانم های محل خوندن و نوشتن یاد بده .

درسته کلاس خانوم ها دوام زیادی نیاورد و با حاشیه سازی های چند نفر از هم پاشید ولی بساط کوچه نشینی ها برچیده شد !!


پی نوشت :

مثل اینکه انبان خاطراتم سوراخ شده اگه بخوام همه شو تعریف کنم باید چند روزی هی تایپ کنم بنابراین برای اجتناب از اطاله به همین اندازه اکتفا می کنم