همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

زنده باد زندگی

سلام

شاید پرداختن به موضوع چاقی و اضافه‌وزن تکراری به نظر برسد؛ موضوعی که اغلب علت و درمان آن را می‌دانیم و بعضی هم با آن دست به گریبان هستیم ...

چندروز پیش رفتم بانک و تقریبا 45دقیقه زمان برد تا شماره من اعلام شود. ردیف اول صندلی های انتظار نشسته بودم. کاری نداشتم جز تماشای مشتریان که به نوبت جلوی باجه ها می ایستادند یا می نشستند. همان ابتدا با دیدن این دو نفر چاق و لاغر توجه ام بیشتر به سایز خلق الله جلب شد.


 

  ادامه مطلب ...

به تویی که نمی شناختمت

میهمان امروز همساده ها آقای ستاریان عزیز از وبلاگ کویر سبز هستند.


بسم الله الرحمن الرحیم 

این چند سطر را برایت می نویسم که بگویم من آمدم. باور کن که من بارها آمدم. قمری کز کرده بر تک درختِ زبان گنجشک، در کنج ِ خلوت ِ پارک ساعی، شاهد صادقی برای آمدن های من است. پرستوی بیقرار لانه گُزیده در زیر بام آلاچیق وسط پارک هم می داند که من آمدم. خب بپرس. از چهل کلاغ چهل ساله ای که می خواستند با فریادهای گوشخراش خود بر شاخسار درختان در هم تنیده ی افرا و نارون و صنوبر و چنار و سپیدار پارک ساعی مرا رسوای عالم کنند، بپرس. شاید درناهای در حال کوچ بر آسمان ابری تهران هم مرا از بالا دیده باشند! خوب شد که نرده های دور پارک ساعی را برداشتند ولی حیف که نیستند تا به تو بگویند که من آنقدر آمدم که شمار خارج از شمارششان را به خاطر دارم. می دانم انتظار سخت است و می دانستم منتظرم هستی و نباید در انتظار بمانی، اما مگر می دانستم که کجا باید دنبالت بگردم؟ اگر گوش ما توان شنیدن صداهای جا مانده در سالهای دور را داشت، تو هم می توانستی صدای پای مرا بشنوی، صدای قدم زدن های مداومم را توی پیاده روهای موزائیکی آب منگل، زمینهای خاکی و گلی سرآسیاب دولاب، سنگفرش حاشیه ی کنار پارک شکوفه و اسفالت محله ی آب موتور و... خب بگو، چطور باید پیدایت می کردم؟ من از تو فقط چشم و ابرویی را می شناختم و همه ی آدمها تا به نزدیک نرسند، چشم و ابرویشان یکی است! من مجال نزدیک شدن به آدمها، آن هم به همه ی آدمها را مگر داشتم؟! بیا و از من همینطوری باور کن که آمدم. 

آن وقتها که نفس آفتاب به شماره می افتاد و دم دمای غروب، توی افق، آسمان همرنگ برگهای درختان می شد و نسیمی خنک، لای شاخ و برگها می پیچید و در گوش آنها، آهنگ یک ملودی آشنا را آهسته و بنجوا و با زمزمه ای محزون می خواند و از جادوی کلمات این آهنگ، رنگ ِ سبز ِ برگها به زرد و نارنجی و کهربایی و سرخ و حتا بعضی بنفش و گاهی به قهوه ای دگرگون می شد، قرار از دست می دادند و سبکبار ولاقید، سوار بر اولین بادی می شدند که از راه می رسید و خود را بدستش می سپردند تا سرنوشت محتومشان، آنها را،عاقبت در زیر پای عابری قرار دهد. این برگهاهمگی گواه منند. بالاخره که از جایی عبور کردی و عابر شدی! نشدی؟ خش خش برگهای زیر پایت به تو از من نگفت؟! سر به هوا نباش؟ بر بالای درختان دنبال چه می گردی؟ قصه ی مرا از درختان کهنسال مپرس! آنها در پاییز آهسته آهسته به خوابی عمیق فرو می روند! خوابشان آشفته نکن و بگذار بخوابند! قصه ی مرا از قطره قطره های باران بشنو که در دل زمین فرو میروند و هم آغوش دانه ها می شوند و چند ماه بعد به افسون همین قصه است که در بهار و با سرنای نوروزی، با رقصی غریب بر زمین می رویند. 

http://s6.picofile.com/file/8216699018/saee_jpg1.jpgبیا و از شلوار کتان استخوانی رنگم و از کاپشن چرمی مشکی ام بپرس. شال گردن چهارخانه ی پشمی ام هم شاهد است. از انگشتان دست یخ زده ی توی جیبم چه می پرسی؟ هُرم گلگون صورتم را بگرد و در گذشته پیدا کن. وقتی که داشتم توی ذهنم اولین مکالمه ی با تو را برای بار هزارم مرور می کردم، هر بار گُر می گرفت و تنم تب می کرد و صورتم قرمز شد. بله نگاه شرمگینم به تو خواهد گفت که من آمدم هر چند روی سخن گفتن با تو را هرگز نداشتم، اما آمدم. آدمی شیر خام خورده است و جوان هم که باشد، نپخته تر. خام و لبریز از قصه های محصور در لابلای صفحات مجلات زرد. خیالاتی می شود که توی غروب یکروز پاییزی، که نم نم باران بر زمین ِ عاشق میبارد، سهمی از عشق نازل شده از آسمان را از آن خود می کند و مثل زمین، عاشق میشود. سرانجام، تو را یافتم. خودت میدانی که این زیر بارش باران نبود. یا لااقل زیر بارش باران در یک روز پاییزی نبود! من تو را زیر سقف خانه ای پیدا کردم و می دانیم که در زیر یک سقف باران نمی بارد. می دانی که سقف خانه ام در کودکی چکه می کرد ولی چکه کردن که باریدن نیست! من تجربه ی باران زیاد دارم. چه کوچه ها و خیابانهایی را که توی باران گز کردم. دربه در لابلای برگهای خشکیده بدنبال رد پایت گشتم ، شاید هزار بار، میان کوچه پس کوچه های محلات در چهار گوشه ی تهران گم شدم! ردپای کفش کیکرز من را می توان روی جای جای این شهر درندشت پیدا کرد. دانشمندان اگر اینقدر سرشان به سرشان مشغول نبود و سر سوزنی به دلشان دل می دادند، شاید اسکنری هم می ساختند که بتوان رد ِ پاها را اسکن کرد. در اینصورت معلوم می شد که روی زمین هیچ ردپایی نیست مگر ردپای عشاق. در این مورد شک نکن؛ اصلا بیا و همه ی حرفهایم را دربست باور کن.

و عشق....

ای درویش هر که خواهان صحبت کسی شد آن خواست اوّل را میل می گویند، وچون میل زیادت شد و مفرط گشت،آن میل مفرط را ارادت می گویند،و چون ارادت زیادت شد و مفرط گشت،آن ارادت مفرط را محبّت می گویند و چون محبّت زیادت شد و مفرط گشت،آن محبّت مفرط را عشق می گویند.
پس عشق محبّت مفرط آمد و محبّت ارادت مفرط آمد و هم چنین......
ای درویش !اگر این مسافر عزیز [عشق]به مهمان تو آید،عزیزش دار!وعزیز داشتن این مسافر آن باشد که خانه ی دل را از جهت این مسافر خالی گردانی ،که عشق شرکت بر نتابد،واگر تو خالی نگردانی ، او خود خالی گرداند.
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر ساخت ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست
ای درویش !عشق بُراق سالکان و مرکب روندگان است.هر چه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد،عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند،و عاشق را پاک وصافی گرداند.سالک به صد چلّه آن مقدار سیر نتواند کرد که عاشق در یک طرفه العینی کند.از جهت آن که عاقل در دنیاست و عاشق در آخرت است،نظر عاقل  در سیر ،به قدم عاشق نرسد...
ای درویش !عشق آتشی است که در عاشق می افتد و موضع این آتش دل است،و این آتش از راه چشم به دل می آید و در دل وطن می سازد.
گر دل نبود کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل..........
" ای درویش ! هر که عاشق نشد ، پاک نشد ، و هر که پاک نشد ، به پاکی نرسید ، (و هر که عاشق شد ، و عشق خود را آشکار گردانید ، پلید بماند و پاک نشد ،) از جهت ِ آنکه آن آتش که از راه چشم به دل ِ وی رسیده بود ، از راه زبانش بیرون کرد ، آن دل نیمسوخته در میان راه بماند . از آن دل مِن بعد هیچ کاری نیاید : نه کار دنیوی ، و نه کار عُقبا ، و نه کار مولا . "

شیخ عزیزالدین نسفی