گفته شده هر اتفاقی پیشینهای دارد.
...میگویند "علت میرود و عادت نمیرود." این حکایت ها رو مرور کنید
+ زدن سر و ته سوسیس قبل از سرخ کردن
و
حالا این بـاور هوش بالای ما ایرانی ها
"آیا با وجود صدهزار نفر (بر فرض محال) انسان موفق و نخبه می توان نتیجه گرفت ما ایرانیها با هوشترین مردم جهان هستیم ؟!
گویا نتایج آخرین تحقیقات موسسه گالوپ (یکی از موسسات معتبر بین المللی) از بین 81 کشوری که در طرح ارزیابی سطح هوش ( IQ ) ملت ها نمونه برداری شدهاند . ایرانی ها رتبه 54 را کسب نمودهاند . یعنی هوش ایرانیها پائینتر از متوسط سطح جهانی است.
ادامه مطلب ...این نوشته هم مانند نوشته ی پیشین بی نام و نشان است، اما چون همه ی ما به نوعی در معرض این نوع سوالات قرار گرفته و آزرده خاطر و غمگین شده ایم، به جهت همذات پنداری با نویسنده، این مطلب را در همساده ها درج می کنیم.

ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﮏ ﭘﺮﺳﺶ ﻧﺎﻣﺮﺑﻮﻁ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﯾﮏ ﺁﺷﻨﺎﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﯾﺎ ﺣﺘﯽ ﻧﺰﺩﯾﮏ ، آﻧﻘﺪﺭ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺷﻮﯼ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﯽ ﺗﺎ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﮐﻨﯽ .... ﺭﺍﺳﺘﯽ ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺌﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ ....
ﭼﺮﺍ ﻣﺜﻼ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻨﺪ : ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺟﻮﺵ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟... ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻻﻏﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ؟ ﺭﻧﮕﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﭘﺮﯾﺪﻩ ؟؟؟
... ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺳﺌﻮﺍﻝ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ..... ﻭ ﺑﺪﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﭙﺮﺳﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺮﺍ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﺸﺪﯼ؟ ﭼﺮﺍ ﺑﭽﻪ ﺍﺕ این همه ﭼﺎﻕ ﺍﺳﺖ؟ ﭼﺮﺍ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺍﺳﺖ ...ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻗﺪﯾﻤﺖ ﺑﻬﺘﺮ ﻧﺒﻮﺩ؟
ﭼﺮﺍ ﺳﺌﻮﺍﻝ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻫﻢ ﺭﺍ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﮐﻨﯿﻢ ...
ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺧﺮﯾﺪﯼ ﺍﺵ .... ﯾﺎ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺑﺮﻕ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ.. ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﮓ ﻣﻮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ .. ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﺗﺮﻡ .... ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻭﻗﺖ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﯾﺪﻣﺖ ....
ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ... ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺵ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...... ﺑﻪ ﻟﮑﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺍﺵ ﺑﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ... ﺑﻪ ﻻﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﭼﺮﺑﯽ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﺑﺪﻧﺶ ﺍﻓﺰﻭﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ .... ﯾﺎ ﺑﻪ ﭼﯿﻦ ﻭ ﭼﺮﻭﮎ ﻫﺎﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ ....ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ، ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﻭ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﺗﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ: ﭼﻪ ﻗﺪﺭ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ .....ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ... ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺎﮔﻮﺍﺭ ﯾﺎ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﯽ بی شماﺭ ﺑﺮ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ، آﺷﻨﺎﯾﻤﺎﻥ ﯾﺎ ﻋﺰﯾﺰﻣﺎﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﻔﻬﻤﺎﻧﯿﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻭ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻮﺳﺘﺖ ... ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺗﺖ ... ﺍﺯ ﻻﻏﺮﯼ ﺍﺕ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻮﺩی ﭘﺎﯼ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﻡ .... ﻭ ﻣﻦ ﭘﺘﮏ ﻣﺤﮑﻢ ﺗﺮﯼ ﺑﺮ ﺳﺮﺕ ﻓﺮﻭ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺧﺮﺍﺏ ﺗﺮ ﺍﺯ اﯾﻦ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﺷﻮﯼ، ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﺖ ﺑﻮﺩﻡ! .....
ﺍﺻﻼ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺳﺌﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ .... مثلا ﭼﺮﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﻢ : ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﮐﻪ ﻧﺒﻮﺩﯼ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ؟ ﯾﺎ ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﯼ؟ ....

ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻭ ﺟﻤﻼﺗﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺳﻨﺠﯿﻢ... ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺯﺧﻤﯽ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺖ ﺷﻮﺩ .....ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭼﻪ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺭﺍ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ...ﭼﺮﺍ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻓﻼﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ .... ﭼﺮﺍ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ .... ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﺵ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ؟ ......
ﻣﮕﺮ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﻔﺖ ... ﮐﻤﯽ ﺩﺭﻧﮓ ﮐﻨﯿﻢ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎ ﻭ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺌﻮﺍﻟﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﻧﯿﺎﺯﺍﺭﯾﻢ .....ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﻧﻔﺴﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﺪ.... ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﻢ ﺁﺷﻨﺎﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻣﺎﻥ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ...ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻟﻬﺮﻩ ... ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻧﺪﻭﻩ ..... ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻟﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ ... ﮐﺞ ﺑﻮﺩﻥ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﺶ.... ﻭ ﺧﺎﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ نیندﺍﺯﯾﻢ ....
ﻗﻄﻌﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﮐﺎﺳﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ...ﺑﺎ ﺳﻼﻡ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺍﻟﺘﯿﺎﻡ ﺩﻫﺪ .....ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺘﻌﻠﻘﺎﺕ ﻏﺎﯾﺒﺶ ﺭﺍ نگیریم... ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ ... ﺍﮔﺮ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﻣﺤﺪﻭﺩﻩ ﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﺎﺷﺪ ...ﺧﻮﺩﺵ ﯾﺎ ﻧﺎﻣﺶ ﺑﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻣﺪ .... ﮐﻤﯽ ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭﻫﺎ ﻭ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺌﻮﺍﻟﻬﺎﯼ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻭ غمگین ﮐﻨﻨﺪﻩ ﻧﯿﺎﺯﺍﺭﯾﻢ ...
نوشته ی زیر یک نوشته ی بی نام و نشان است، یعنی در هیچ کجا نام نویسنده ی آن، ذکر نشده.
ما تصمیم گرفتیم این مطلب را به سبب قابل تأمل بودن آن، در وبلاگ همساده ها درج کنیم. لازم به ذکر است که درج این نوشته، به منزله ی تایید صد در صد آن نمی باشد.
معلم ادبیاتمان می گفت:
این روزها بدجوری از این نسل جدید درمانده شده ام، سالهای پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه، داستان این دو دلداده را تعریف می کردم، قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری می شد و زمانی که به مرگ سهراب می رسیدم، اندوهی وصف ناشدنی را در چهره ی دانش آموزانم می دیدم.
وقتی قبل از عید از بچه ها برای مستخدم مدرسه، طلب عیدی می کردم، خیلی ها داوطلب می شدند و پیش قدم....اما امسال وقتی بعد از یک سخنرانی جگرسوز، برای پیرمرد خدمتگزار عیدی خواستم، هیچ کس حتی دستی بلند نکرد...
وقتی به مرگ سهراب رسیدم، یکی از آخر کلاس فریاد زد: چه احمقانه! برای چه رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد تا این اتفاق نیفتد؟ آن روز بچه ها نه تنها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب را به نادانی و حماقت متهم کردند.....
وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون در فراق لیلی گفتم، یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟ گفتم: از دیده ی مجنون بله! ولی لیلی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت، این بار نه یک نفر، که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده و عقل درست و حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده، تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته!
خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند....ماندم که این نسل کی و کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم، کمک به همنوع برایشان بی اهمیت و مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است!
امروز به این نتیجه رسیدم که پدر و مادرهای این بچه ها باید از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند! این نسل تنها آباد کننده ی خانه ی سالمندان خواهند بود و بس..