همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

زبان اداری، ابزار سلطه جویی

به نام خدا 

پیش از این، در پست قند مهربون و قند معمولی کمی در باره ی دکتر اسماعیل امینی نوشتم، در این پست از شما دعوت می کنم  یکی از نوشته های بدیع و ناب ایشان را بخوانید : 


یادداشت اسماعیل امینی برای نشریه کرگدن :

وقتی می‌خواهید از دستگاه‌های عابر بانک، پول بگیرید، روی صفحه می‌نویسد: دستگاه در حال شمارش وجه می‌باشد.

این یعنی: دستگاه دارد پول می‌شمارد.

روی برخی پل‌های عابر پیاده نوشته شده: تکدی گری، چهره شهر را زشت می‌کند.

این یعنی: گدایی چهرۀ شهر را زشت می‌کند.

راستی این زبانِ عجیب از کجا آمده است؟ در میان هفتاد میلیون مردم ایران، آیا حتی یک نفر هم هست که به "پول" بگوید: "وجه"؟ یا به پول گرفتن، بگوید: دریافتِ وجه؟

 آیا یک نفر ایرانی پیدا می‌شود که به "گدایی" بگوید: " تکدی گری"؟

کسانی که این زبان را به زبان طبیعی مردم ترجیح می‌دهند، اسم آن را گذاشته‌اند؛ زبان اداری و خیال می‌کنند که اگر به زبان رایج مردم بنویسند، نوشته‌شان رسمی و اداری نخواهد بود.

پیش از ادامۀ سخن چند جملۀ اداری را با هم بخوانیم:

(اسقاط کافۀ خیارات متصوره از طرفین متعاملین، به عمل آمد، علی‌الخصوص خیار غبن، اگر چه فاحش باشد.)

این جملات را در اسناد معاملات می‌نویسند، و خیال می‌کند که به این ترتیب، از اصطلاحات تخصصی اداری و حقوقی استفاده کرده‌اند. بی آن که فکر کنند، کسی به این زبان حرف نمی‌زند و کمتر کسی است که معنای این جملات عجیب و غریب را دریابد.

"زبان اداری" بازماندۀ نثر منشیانۀ قدیم است و یکی از مظاهر سلطه جویی و استبداد دیوانی است. وسیله‌ای برای حفظ اقتدار نظام اداری و فاصله گذاری میان مردم و کارگزارانِ اداری و قرار گرفتنِ مباشرانِ بورکراسی در موضع برتری، به گونه‌ای که مراجعان به دستگاه اداری، تصور کنند که آن کسی که پشتِ میز نشسته است از آنان برتر است و حق در همه حال با اوست، چون پشت میز نشسته است و زبان اداری بلد است.

تعابیرِ برساخته‌ای مانند: (به پیوست ایفاد می‌گردد) (ابتیاع فرمایید) (اطلاع حاصل شد) (امر به ابلاغ فرمایید) و ده‌ها اصطلاح من درآوردی دیگر، نه فقط به قصد درازنویسی و تکلف زبانی است، بلکه مقصود اصلی از کاربرد این زبانِ دروغین و بی هویت، اعلام برتریِ نظام اداری و کارگزاران اداری است بر دیگران.


http://s6.picofile.com/file/8209035218/IMG09174383.jpg


حاصل این برتری جویی ، تحقیر و از میدان به در کردنِ مردم، آن است که مراجعه کننده، که به زبان بوروکراسی، می‌شود: ارباب رجوع! نه در موضع " ارباب" و صاحب حق، که در موضع برده و بندۀ مطیعِ نظام اداری قرار می‌گیرد.

جملات آمرانه‌ای از این قبیل: ( از تمام صفحات شناسنامه‌ات چهار سری کپی بگیر!) (کپی تمام صفحات سند منزل را بیاور!) (این نامه را ببر طبقۀ هفتم برای امضاء بعد ببر طبقۀ زیر زمین برای ثبت دبیرخانه، بعد بیاور همین جا!)

این جملات آمرانه، و بسیاری از فرمان‌های غیر معقول و غیر منطقی، که به عنوانِ "روال اداری" شناخته شده‌اند، در واقع برای مرعوب کردنِ مردم و راندن آنان به موضع انفعال و تسلیم در برابر سلطۀ دیوانی است.

در یکی از دانشگاه‌ها، دو اتاق مجاور هم بود که دانشجویان، باید به ترتیب پرونده‌شان را به آن دو اتاق می‌بردند. درِ یکی از اتاق‌ها بسته بود.( درِ اتاق در زبان اداری می‌شود: دربِ اتاق!) روی درِ بسته نوشته بود: مراجعه از حیاط دانشگاه.

دانشجویان باید مسیری طولانی را زیر آفتاب می‌رفتند و بعد زیر پنجرۀ آن اتاق، در آفتابِ گرم تابستان، می‌ایستادند تا نوبت‌شان شود.

از مسئولِ آن اتاق پرسیدم: چرا همین درِ داخلِ ساختمان را باز نمی‌کنید که دانشجوها راحت باشند و زیر آفتاب نمانند؟

فرمود: دانشجو اگر راحت باشد، پررو و پرتوقع می‌شود.

طراحی زبانِ اداری و روال اداری، بر اساس همین منطق است که، مردم پررو و پرتوقع نشوند.

زمانی قرار شد کارت ملی، جایگزین شناسنامه شود، تا سند هویت افراد همیشه همراه‌شان باشد، و یک شمارۀ اختصاصی(کد ملی) نشانگر هویت شخص باشد. همین کارت ملی که در ظاهر برای سهولتِ کار اداری و راحتی مردم طراحی شده بود، دستاویزِ جدیدِ سلطه جویانِ اداری شده است. حالا کپی تمام صفحات شناسنامه و کپی پشت و روی کارت ملی و اصل شناسنامه و اصل کارت ملی و نیز کد پستی منزل و محل کار برای هر نوع کار اداری، ضروری است!

مردم ، صاحبان اصلیِ دستگاه اداری‌اند و تمام ساختمان‌ها و اتاق‌ها و میزها و پست‌های اداری، با پول مردم ساخته شده و باید در خدمت مردم باشد. اما کسی که پشتِ میز نشسته و "زبانِ اداری" بلد است و از مقررات اداری سر درمی‌آورد، خود را در موضع برتری می‌بیند و برای حفظ این برتری، و جلوگیری از پررو شدن و پرتوقع شدنِ مردم، هر روز ترفندِ تازه‌ای به کار می‌بندد.


منبع : اینجا 

و زایر امام رضا (ع)

                                                                                            به نام خدا
گل محمد قصد رکاب اتوبوس کرد . اما خان عمو دست بر شانه او گذاشت . گل محمد راه به خان عمو داد . خان عمو بالا پیچید و نگاه بر چهره های خاموش و ترس زده گذراند. مردم مسافر، خواب و بیدار ، گویی بر جای خشکیده بودند. خان عمو راه بر گل محمد باز کرد . گل محمد پا بررکاب گذاشت و تن به درون کشانید و کنار شانه خان عمو در چشم زایران ایستاد. زایران هم بدان حال ، خشکیده و ترس زده بر جاهای خود مانده بودند و هیچ سخنیشان بر لب و بر زبان بنود.
گل محمد در عمق ماشین به جایی خیره مانده بود. خان عمو نگاه او را رد گرفت . در عمق ماشین ، پیرمردی و پیرزنی بژولیده تر کنج نشسته بودند و نگاه هایشان چون دو پوست نازک پیاز آویزان بود. گل محمد از میان بار و بنه ای که بر کف ماشین انبار شده بود ، راه به عمق ماشین کشید و آنجا مقابل دو پیر ایستاد. اکنون جا به جا سرهایی به سوی گل محمد برگشته و نگاه به او داشتند .
گل محمد پرسید : پایوس امام رضا می روید ، ها ؟
پیرمرد زنش را نشان داد و گفت : همراه پیرزال ، پسرم ! نذر کرده بودیم . اگر قبولمان کند .
گل محمد گفت : الحمدالله که حالا طلب کرده .
پیرمرد گفت : تا چه پیش آید !
گل محمد دست به جیب برد و قبضدان پولش را بیرون آورد و گفت : ما را هم دعا کنید !
بیش از این نماند و تندتر از آنکه رفته بود ، بازگشت .
- پس شماها دزد نیستند ؟!
گل محمد به سوی صدا سر برگردانید و در او نگریست . مرد سر فرو انداخت . گل محمد سوی در براه افتاد، از کنار ستار و خان عمو گذشت و پایین پرید. صدای پیرمرد که لرزشی آشکار یافته بود ، از عمق ماشین بر آمد که می پرسید: برای کی . . . به نام کی . . . دعا به جان و جوانی کی بکنم ، پسرم ؟
ستار و خان عمو یکصدا گفتند : گل محمد !
(کلیدر - محمود دولت آبادی - ج 8)

چکامۀ کلاغ

 


)برای عمران صلاحی - برنای شعر و طنز و رفاقت (

 

بجرم آنکه غزلخوان و سفره آرا نیست

کلاغ را نتوان گفت، مرغ زیبا نیست


وفا ندیدۀ دیه و جفا کشیدۀ شهر

از او فلک زده تر در تمام دنیا نیست


چه هیزم تری این بینوا فروخته است

که غیر لعنت و نفرین، نصیبش از ما نیست


گناهِ دزدی صابونی از لب حوض

بچشم اهل بصیرت، خطای عظما نیست


مبین به پیرهن چرکی نشستنی اش

و یا خشونت صوتش، که خود به عمدا نیست


بجرم اینکه چرا می رود به شیوۀ خود

چرا به سبک خوش کبک ، راه پیما نیست


شنیده چندان دشنام و خورده چندان سنگ

که هیچ کوه یخی پیش آن شکیبا نیست


اگر بد است خدا خواسته است، کفر چرا؟

اگر نکوست ، چرا شکر آن مؤدا نیست


بهیچ عضوی از او نیست عیب و گیرم هست

بقدر عیب سراپای مرغ سقا نیست


به غیر آنکه نجس خواره ای خبرچین است

در او خطای دگر یا که عیب اصلا نیست


خطوط اصلی تصویر روح مرموزش

برای بیهنران قابل تماشا نیست


نگاه دقت او میخ آنچنان زده ایست

که با عدول نظر نیز، کنده از جا نیست


چه صیدها و چه صیادها که لو داده است

و لیک مشت خودش پیش هیچکس وا نیست


نشسته گه لب چاه و پریده گه لب بام

چنانکه بیخبر از هیچ پست و بالا نیست


نشان دهد که چه دیروز بود و حالا نیست

عیان کند که چه امروز هست و فردا نیست


شناسد از همه جا بوی هر حلال و حرام

گهی که صاحب سهم است ، اهل دعوا نیست


اگر چه واقف شرع است و آشنای حقوق

ولی مقید تکلیف و حکم و فتوا نیست


اگر شناخته بودش جناب اسقف شهر

نگفته بود که شیطان، حریف عیسا نیست


کلاغ ، جزء ملامت کشان بدنامیست

که آب توبه به تطهیرشان ، توانا نیست


هم این دقیقه مرا در مضیقه ای که از اوست

مجال ماندن و راه گریز ، پیدا نیست


خلاف آنچه گفته اند ، شاعران قدیم

طبیعتش تهی از پاره ای سجایا نیست


گرفتم آنکه مروت نداشت از بن و بیخ

ولی به قطع و یقین ، عاری از مدارا نیست


درنده نیست چو گرگ و گزنده نیست چو مار

به حرص و خبث و شرارت ، مثال ماها نیست


از آنکه بین طیور از شکسته نفسانست

به اسم و رسم هما و عقاب و عنقا نیست


بسان قمری عاقل ، بریده گفتار است

اگر چو بلبل عاشق ، کشیده آوا نیست


دلم خوش است که دانسته ام زبان کلاغ

که در کتاب سلیمان هم این الفبا نیست


اگر چه قاری " اشهی لنا و احلی" هست

و لیک قائل " من قبلةالعذارا "نیست


همیشه طالب یک لقمه است و اهل معاش

مرید خاطره و شعر و عشق و رویا نیست


مرام و مسلک و آیین و کیش نشناسد

که از قدیم و ندیم ، اهل این تکایا نیست


محیط زیست طلب می کند وجود کلاغ

وجود کرکس و کفتار نیز بیجا نیست


اگر کلاغ نباشد ، ز دست کرم و ملخ

بساط ایزدی کشت و کار ، برپا نیست


گناه زاغ و زغن را بپای او منویس

چنانکه لای و لجن ، تهمتی به دریا نیست


عقاب اگر به هوا رفت ، اوج غفلت اوست

که غیر کنج قناعت ، مقام والا نیست


سخن دراز نباید ، ولی نهفته مباد

که هیچ بنده از او مثل من پذیرا نیست


کسی به شعر دری پیش از این ، مدیح کلاغ

نگفته است و گر گفته جای دعوا نیست.

    

( مفتون امینی )