متن حاضر از سوی آقای ستاریان ارسال شده است که شما را به خواندنش دعوت می کنم:
بسم الله الرحمن الرحیم
نمی دانم به طالع بینی، کف بینی، فال قهوه، فال حافظ و...و امثال اینها علاقه و اعتقاد دارید یا نه؟!
من از میان اینها که برشمردم گاهی فقط به گرفتن فال حافظ اقدام می کنم زیرا به آن اعتقاد دارم. اما انکار نمی کنم که همیشه مجذوب جوابهایی می شوم که مثلا طالع بینی هندی و یا طالع بینی چینی می دهد، آن هم با داده های ساده ای مثل سال تولد و ماه تولد، اطلاعاتی ارائه می کند که به نظرم تا اندازه ی زیادی با واقعیات، منطبق است. این گونه مطالب برایم عجیب و در عین حال جالب بوده. چون در اثناء آن می توان دانست که به طور مثال، مرد متولد خرداد و زن متولد اسفند و یا بالعکس چه خصوصیات و چه ویؤگیهایی دارند و در صورت ازدواج مرد متولد خرداد با زن متولد اسفند یا زن متولد خرداد با مرد متولد اسفند، باید منتظر چه نوع زندگی باشند و این دو، چه آینده ای را از نظر زندگی زناشویی در پیش خواهند داشت و با در اختیار داشتن نمونه های مشابه، نتایجش را می توان به عینه مشاهده کرد!
اما اینبار نمی خواهم شما را در گیر فال و طالع بینی و این حرفها بکنم. بلکه اینبار مسئله صورت دیگری دارد.
اینکه چرا هر یک از ما دنبال زندگی ساده و فقیرانه و یا تجملی و شاهانه هستیم؟ چرا توی درگیری ها گاهی به کتک کاری می پردازیم و یا شخص منفعلی هستیم که از درگیری به طور کلی پرهیز می کنیم؟ چرا به دنبال زندگی در جزیره ای دور افتاده ایم و یا دوست داریم وسط یک میهمانی و در مرکز توجه همه ی مهمانها باشیم؟ ... اینها همه بر می گردد به کهن الگوهای ما! اصلا اینکه گفته می شود فلانی یک شخصیتی و یا چند شخصیتی است، معمولا مترادف گرفته می شود به اینکه، چند شخصیتی ها دارای ضعف در شخصیت هستند. اما این کل ماجرا نیست و انگار تقریبا همه ی ما، شخصیت های متفاوتی داریم و در واقع همگی ما بنوعی چند شخصیتی هستیم! من درست وقتی که دنبال جوابی برای چرایی تغییر حالات و دگرگونی های شخصیت خودم بودم، به طور کاملا تصادفی و به یکباره به تست کهن الگوها برخوردم! اصلا انگار در جواب سوالات ذهنی من بود که این تست از آسمان نازل شد! خب بالطبع سوالات تست را پاسخ دادم. باور کنید که نتایجش برای من که بسیار عجیب جلوه کرد. عجیب از این جهت که، با تعدادی سوال و جواب که به نظرم پیش پا افتاده هم می آمد، توانست مرا مانند آینه در مقابلم خودم قرار دهد.
بر طبق تست کهن الگوها، ما دارای شخصیت های متفاوتی هستیم که بسته به شرایط و اوضاع و احوال یکی از این شخصیت ها را از خود بروز می دهیم. نسبت به امتیازی که در هر کدام از این شخصیتها کسب می کنیم، دارای همان شخصیت هستیم با شدت و ضعفی که امتیاز به آن تعلق گرفته است و البته شخصیت غالب ما شخصیتی است که بیشترین امتیاز را در آن کهن الگو کسب کرده ایم.

وقتی مراجعه کنید، خواهید دید که برای هر کدام از کهن الگوها صفحه ی خاصی تعبیه شده که می توان به آن صفحه مراجعه کرده و ریز مطالب مربوط به آن کهن الگو را خواند و از کیفیت آن شخصیت اطلاع کامل بدست آورد. حتا راه هایی برای تقویت و یا اصلاح آن شخصیت نوشته شده که این قسمت هم در نوع خود جالب، نو و بدیع است.
کهن الگوها برای آقایان شامل:
آپولو آرس دیونوسوس هادس هفائستوس هرمس پوزیدون زئوس
و برای بانوان شامل:
آفرودیت آرتمیس آتنا دیمیتر هرا هستیا پرسفون
است.
البته آزمون دیگری هم دارد به اسم آزمون MBTI که من هنوز فرصت نکرده ام خود را در آن بیازمایم.
در قسمت دیگری، صفحه ای هست مربوط به گروه های خونی و شما با دانستن گروه خونی خود، می توانید از چگونگی شخصیت مربوط به آن گروه خونی مطلع شوید. اصلا خود گروه خونی و تاثیرش در شکل گیری شخصیت آدمها برای شما جالب نیست؟ البته عجیب تر این است که نسبت مستقیمی وجود دارد بین گروه خونی هرکس و شخصیت کهن الگوهای همان کس!برای تنوع هم که شده و اگر دوست داشتید یک سری بزنید و تست ها را جواب بدهید. به هر حال شاید برای شما هم آزمودن این تست ها جالب باشد. علاوه بر اینکه راهی نو و متفاوت برای خودشناسی است، به شرط آنکه با خود روراست باشید و جوابها را سرراست بدهید؛ مطمئن باشید که نتیجه اش شما را شگفت زده خواهد کرد!
با مشکلی که برای بلاگفا پیش آمد تامدتها دسترسی به وبلاگ هایمان نداشتیم وبعد از حدود یک ماه هم که راه افتاد قسمت نسبتا زیادی از آرشیو از دسترس خارج ماند من خیلی در بند آن نبودم اما دوستان بلاگفایی خیلی برایشان مهم بود باری از روش های آنها برای بازیابی وبلاگ های از دست رفته استفاده کردم وتعدادی از پست های خیلی قدیمی را دوباره خوانی کردم ومتوجه شدم تفاوت بین اینی که الان هستم وآدمی که 8-9 سال پیش وبلاگنویسی را شروع کرد از زمین تا آسمان است چون دیدگاهم را به میزان بسیارزیاد با الان متفاوت دیدم.نوشته زیر یکی از پست های خیلی قدیمی است که هنوز به دل خودم می نشیند:
دلم برای ایران وبیشتر از همه برای شیراز تنگ شده.برای خاطرات خوش گذشته.من دو دوره شیرین زندگیم را در شیراز گذراندم.و حالا که دوران میانسالی را سپری میکنم،بدجوری یاد خاطرات قدیم میافتم.بچه که بودیم بزرگترین دلخوشی ما رفتن به شیراز و دیدن آقا جون،خاله ها و بچه های آنها بود.شیراز همه جور تفریحی برای ما داشت.از خانه قدیمی آقا گرفته تا باشگاه شرکت نفت , حافظیه وسعدی، تخت جمشید و باغ بزرگ خاله توراندخت در قصر الدشت و املاک خاله شمس الملوک در بوانات. خانه قدیمی آقا همیشه بوی بیدمشک وعرق شاتره میداد خانه ای بود با حیاط بزرگ و باغچه هایی که همیشه غرق گل آهار بودند وپنجره های بزرگی که تا نزدیک زمین رسیده بودند.وما و دختر خاله هااز این سر تا آن سر حیاط میدویدیم آقا خدا بیامرز که در جنگ معروف کازران و ممسنی ،با اشرار،یک پایش را از دست داده بود،با عصا و هیبتی بیشتر از رضا شاه،و نگاههایی مثل عقاب مظهر قدرت،عظمت و مهربانی بود و هرگاه که از بیرون می آمد در جیبش شکلات و آبنبات قیچی برای مانوه هایش داشت.دوسه روز که شیراز میماندیم راهی بوانات که از توابع آباده بود میشدیم.هنوز بقایای خان و خان بازی های خانواده مادری،آنقدر مانده بود که دیدنی باشدسیمکان،فخرآباد،سوریان.اما همه دوست داشتند که به سوریان بروند،به قلعه قدیمی خاله شمسی.آن خانه اربابی قدیمی،باچندین اتاق و پنجدری و هشتی ورودی و حوض بزرگ آب و مطبخ و اصطبل و حیاطی که خودش یک هکنار باغ بود پر از درختان گردوی کهنسال و سیب و غیره.جولانگاه من و برادرم و پسرخاله ام بود.که برای سواری به کوه و دشت بزنیم ویا با تیراندازی سرخودمان را گرم کنیم.و شبها بعد از تعریف کردن قصه های ترسناک از جن و پری.شرط بندی میکردیم که ببینیم کی جرات دارد تا برود و نشانه ای که روز در باغ گذاشته بودیم بیاورد.در دوره جوانی چند سال را در شیراز زندگی کردیم.محله ما پر بود از بچه های همسن و سال و بجوش.هنوز یک ماه نشده بود که با همه آشنا شدیم و کارمان شده بود یا فوتبال بازی یا بیرون رفتن و سرگرمی های دوران جوانی!! و تجربیات ریز و درشت زندگی.با اتمام دبیرستان و رفتن به دانشگاه و متعاقب آن کوچ دوباره به تهران.ازآخرین باری که شیراز بودم،بیست،سی سالی میگذرد.میدانم که اگر به شیراز برگردم همه چیز تغییر کرده،همانطور که من هم عوض شده ام.میدانم که پدر بزرگم فوت کرده.دختر خاله ها ازدواج کرده اند.حیاط خانه پدر بزرگ به آن بزرگی که فکر میکردم نیست.قلعه خاله شمسی به فروش رفته.دوستان آن محله قدیم ما، از شیراز ویا لا اقل از آن محل رفته اند بعضی ها درسخوان شده اند بعضی ها معتاد....هیچ چیز مثل روز اول نیست...اما دلم بدجوری هوای رفتن شیراز را کرده .هوس قلیان کشیدن و عرق شاطره خوردن در حافظیه....سکه انداختن در حوض ماهی سعدی،نفس کشیدن در عطر هزاران بهار نارنج باغ دلگشا،قدم زدن در تخت جمشید و حسرت بر گذشته پر افتخار ایران..و زانو زدن در کنار ضریح شاه چراغ و یک دل سیر گریستن،شیراز هنوز هم برای من جذابیت های خودش را دارد...
ما [قرآن را] در شب قدر نازل کردیم.﴿١﴾ و از شب قدر، چه آگاهت کرد. ﴿٢﴾ شب قدر از هزار ماه ارجمندتر است.﴿٣﴾ در آن [شب] فرشتگان، با روح، به فرمان پروردگارشان، براى هر کارى [که مقرّر شده است] فرود آیند. ﴿٤﴾ [آن شب] تا دمِ صبح، صلح و سلام است.﴿٥﴾
و در نتیجه می توان به این موضوع رسید که این شب را غنیمت شماریم و قدر این شب قدر را بدانیم.

... و شبی که در آن مولایم علی با ما خداحافظی کرد و این پایان ، آغازی دگر به دنبال داشت و دارد. از علی نوشتن سخت ترین نوشتن دنیاست برایم... .
پی نوشتnazanin.54 : باشد که این نوشته ی کوتاه مورد قبول پروردگارم قرار گیرد.