همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

و وداع با ماه خوبی ها . . .

                                           به نام خدا

فرازهایى از سلام و درود امام سجاد (ع) در وداع با ماه رمضان
درود بر تو اى ماه ، ماهى که آرزوهاى ما را به هدف نزدیک مى ‏ساختى و اعمال ما را در فروغ خویش روشن مى‏ داشتى!
سلام بر تو! اى همدم عزیز که تا همدم ما بودى ، قدر تو را نیک نشناختیم و هنگامى که ترک ما گفتى ، از فراق تو فاجعه ‏اى عظیم یافتیم و خاطر ما پریشان و آزرده شده است.
سلام بر تو! اى مهمان گرامى که وقتى قدم به خانه ما نهادى ، سخت شادمان شدیم و روزى که از خانه ما رفتى، شادى ما پایان یافت .
سلام بر تو ! اى گران‏مایه که در کنار تو قلب‏هاى ما به نرمى و مهربانى گرایید و گناهان ما از برکت تو کاهش یافت .
سلام بر تو ! اى یار عزیز که با کمک تو بر شیطان چیره شدیم و از برکت تو راه احسان را شناختیم.
سلام بر تو ! که به خاطر تو چه بسیار بنده گنه‏کار از قید عقوبت رسته و چه خوش‏بخت است آن کس که حرمت تو را رعایت کرده است.
سلام بر تو ! که زنگ گناهان را از لوح قلب‏ها مى ‏زدودى و بر خطایا و معاصى ، پرده رحمت مى ‏افکندى.
سلام بر تو ! که مدت تو در چشم تیره‏بختان دراز و خسته‏کننده بود ، ولى در قلب پارسایان ، فروغ و حرمتى فراوان داشتى .
سلام بر تو ! اى ماه بى‏نظیر که هیچ ماه مانند تو نتواند بود .
سلام بر تو ! از همه کس و همه چیز و سلام بر تو که هر چه با تو بود ، همه سلام و سلامت بود .
سلام بر تو ! آن ‏چنان‏ که به دنیاى ما با برکات و خیرات فرود آمدى و آلایش گناهان را از جامه ما شستى .
سلام بر تو ! که هنگام وداع ، خویشتن را از تو بیزار نمى ‏بینیم و روزه را که یادگار توست ، هرگز ترک نمى‏کنیم .
سلام بر تو ! که هنوز به ما نرسیده ، مشتاق مقدم تو بودیم و هنوز ما را ترک نگفته ، به یاد روز جدایى ، خاطرى پریش و اندوهگین داشتیم .
سلام بر تو ! که بدى‏ها در جوار تو از ما دور بود و هر چه برکت و خیر بود ، در کنار تو بر ما ارزانى شده بود .
سلام بر تو ! که همه شب در اشتیاق روز تو ستاره مى‏شمردیم و همه روز از روز پیش، به تو مشتاق‏تر بودیم.
سلام بر تو و بر آن فضایل که از وجود آن بهره‏مند نشدیم و بر آن برکات که نصیب ما نشده است.


پ ن : ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات تمام همساده ها و هم محله ای های بالا و پایین در این ماه مبارک و عزیز . همینجا به یادگار می نویسم و شهادت میدهم که به واسطه زحمات و ابتکار جالب همساده گرامی امان جناب "شنگین کلک" در گوشه این وبلاگ درست ذیل بخش اماکن قسمتی به نام "رمضان در همساده ها" تعبیه شده بود که بواسطه آن ما از دعای هر روز ماه مبارک رمضان  به صورت صوتی و نوشتاری بهره می بردیم و همچنین از نوای ملکوتی ربنای استاد شجریان در هنگام افطاری هایمان استفاده می کردیم . باشد که خداوندگار ما را هم شریک ثوابی که به واسطه این تلاش فرهنگی جناب شنگین کلک برده اند  ، همراهشان نماید .  


فرا رسیدن عید فطر را هم پیشاپیش تبریک و تهنیت عرض می نمایم . التماس دعا .

دوستی ها


هر انسانی بسته به روش زندگی خود دارای دوستانی هست و دراین میان بعضی ها دوستان زیادی دارند و بعضی ها دوستان کمی !! بعضی ها با وجود داشتن دوستان زیاد از تنوع دوستی برخوردار نیستند و بعضی ها با داشتن چند دوست از انواع زیادی از فضاهای دوستی بهره می برند...

دوستان ما چند دسته هستند ، برخی را بدلیل داشتن صفت و رویه ی خاصی در زندگی شان دوست داریم و از آن ناحیه با او احساس نزدیکی می کنیم !! با برخی نیز دوست هستیم که آنها ما را دوست خود نمی دانند !! برخی نیز ما را دوست خود می دانند در حالیکه ما از دوستی آنها اکراه داریم !! دوستان همیشه در معنی کمال کلمه همراه و همدل نیستند ، برخی جریانات عده ای را کنار هم نگه می دارد و استفاده ا ز کلمه دوست بعنوان یک کلمه ی رایج در گفتگوها بر پیچیده گی این مبحث می افزاید ...

 

چند تا دوست دارید ؟ آیا می توانید براحتی نام آنها را روی کاغذ نوشته و بر اساس ارزش دوستی که برایتان دارند برایشان ردیف بندی بکنید ؟ آیا می دانید اگر همین کار را دوستتان انجام بدهد در کدام ردیف از دوستی های او قرار می گیرید ؟ با اطمینان خاطر می شود گفت که این سوالات انسان را به چالش بزرگی فرا می خواند ، اگر تعارف را کنار گذاشته و معرفت را جایگزین بکنیم می بینیم خیلی سخت است که کسانی را در ردیف های اول قرار بدهیم ، من بعنوان کسی که کثیرالرفیق تشریف دارم همیشه با این جایگاه دادن به دوستان مشکل دارم ، برخی اوقات می بینم سر برخی مسایل بعضی ها خودشان ترازو را گذاشته و همدیگر را وزن کرده و یکی را به من نزدیک و یا دور پنداشته اند ، این کار را این اواخر همسران دوستانم زیاد انجام می دهند تا اینکه مجبور شدم همین مسئله را یکبار برایشان بشکافم و وقتی دیدند ده صندلی اول در قلب من خالی است و دوستانم در ردیف های بعدی قرار دارند تعجب کردند !! تازه وقتی امتیاز دوستی ام به نزدیک ترین فردی که شاید به اجماع همه او را تائید می کردند از 100 ، 30 شده است خیلی ها حساب کار دست شان آمد که بیخود خود را در تعارفات معمولی سرگرم کرده اند !!

 

دوستان زیادی در اطراف آدم وجود دارد ، از نوع فامیلی گرفته تا نوع همکاری ، سببی و نسبی ، با صمیمیت ها و سوابق متغیر ، گاه یکی همیشه توی چشم است و برخی همیشه دور از چشم ... برخی را با وجود اختلافات زیادی که در رفتار و عقیده داریم نگه می داریم و از برخی با وجود اشتراکات زیاد دوری می کنیم ، بعضی بدرد دنیایمان می خورد و برخی بدرد آخرتمان ، گاه برای سنجش خودمان به همین دوستان نیاز داریم ، تائید و تکذیب آنها مانند آینه ای ما را به آنچه از شخصیت مان دیده می شود آشنا می کند...

 

دوستان ما و ارتباطاتی که با هم داریم ذخیرگاه بسیار بزرگی از انرژی های روحی و روانی ما هستند ، خواه ناخواه برای آنها وقت و انرژی گذاشته ایم ، این را از خلائی که نبودن شان برای ما ایجاد می کنند می توانیم بفهمیم و یا از انرژی بسیار وسیعی که با قطع رابطه شان برای ما آزاد می شود ...

 

======

 

( بازخوانی یک خاطره )


در میان انواعی از دوستان ، برحسب یک اتفاق ناخواسته و البته ناخوشآیند ، بر اساس آنچه از آن بعنوان فتنه روزگار یاد می توان کرد ( حوالی سال 77 ) ، روزگار مرا جایی برد که چند نفر آنجا حضور داشتند ، افرادی که اگر خودشان ، خودشان را معرفی نمی کردند محال بود با تعریف دیگران و یا برداشت های اجتماعی بتوان به کنه شخصیت شان پی برد !!


دوستانی که من پیدا کردم انسان هایی با جایگاه اجتماعی بسیار بالا ( و مخفی ) و از نظر اعتقادی و اخلاقی بسیار پائین ( و آشکار ) بودند ، انواعی از بزه های سنگین اجتماعی از قبیل قتل نفس ، کوچاندن اجباری روستائیان به شهرها ، رشوه دادن های در حد نجومی و خیلی کارها که براحتی بزبان می آوردند و من چندشم می آمد از شنیدن آنها !! می دانم وجه مشترکی بین ما نمی تواند وجود داشته باشد ولی آنها را به شوخی یا به جدی دوست من می نامند !!


بعدها من یکسری نوشته درباره آنها در وبلاگم با عنوان ( خاطرات من با یک دوست خطرناک ) در چند قسمت منتشر کردم که هر نوبت که شماره جدید را می گذاشتم ادامه ی مطلب شماره قبلی را پاک می کردم ... بعدها که نوشته های هر سال را کتاب می کردم تا در کتابخانه ام نگهداری بکنم ، چشمم به آن مطالب افتاد که ادامه نداشتند و از هر کدام فقط تیتری بجا مانده بود ...


در محل زندگی تان کسی هست که بدون استثنا همه او را بشناسند و بلافاصله با شنیدن نام او تغییری در رفتار و گفتارشان پدید بیاید ، فرقی نمی کند جنبه مثبت یا منفی داشته باشد مهم اینکه اینهمه در بین اهالی نسبت به او شناخت باشد ، یکی از همین دوستان بدِ من ادعا کرد که هرگاه به شهرستان ما آمدی یا به یکی که اهل شهرستان ما می باشد برخورد کردی ، اگر کاری داشتی می توانی نام مرا بدهی و کاری که داری را بگویی !؟ علی الظاهر چنین ادعایی آنقدر بزرگ بود که شاید بطور منطقی برای نفرات تراز اول کشوری هم چنین تصوری نمی رفت !!! من در سه مرحله این ادعا را آزمایش کردم و در هر سه بار که برای نفرات مختلف و در مکان های مختلفی بود نتیجه ای که داد یکسان و مساوی با آن ادعا بود !!!

 

*

یک بار توی پلیس راه راننده اتوبوس چون صورتحساب نداشت دست دست می کرد تا فرار بکند ، از ددر برمی گشتیم ، سربازی جلو آمد و در حالیکه کفگیرش را بطرف راننده گرفته بود خواست که زود باشد ... من پائین بودم و اتیکت روی لباسش را خواندم ، گفتم : " سرکار بچه ی فلان شهری ؟ " گفت : " بله " گفتم : " من آنجا دوستی دارم شاید بشناسی " گفت : " آنجا خیلی بزرگ است شاید هم نشناختم " گفتم : " دوست من خیلی بزرگتر از این حرفهاست " گفت : " اسم اش چیست ؟ " گفتم : " ( ... ) " ، کفگیرش را پائین گرفت ، به راننده گفت سوار شو و سریع برو ، زود باش ...

توی ماشین راننده به من گفت : " به سرباز چی گفتی که از اون رو به این رو شد ؟ " گفتم : " چیزی نگفتم فامیل درآمدیم ... " گفت : " آره جون خودت ... رنگش پریده بود و موقع حرف زدن چانه اش می لرزید !! "

 

**

یک راننده کامیونی هست که چند سالی می شود که برای کارخانه بار می آورد ، قبلا پرسیده بودم و همشهری دوستم بود ، یک بار روز تعطیل بار آورده بود و من کارخانه بودم ، دیدم دنبال امورمالی می گردد تا پول بارنامه اش را بگیرد و کسی نبود ، به مسئول تدارکات زنگ زدم که چرا هماهنگ نکرده اند و روز تعطیل راننده می آید و معطل می شود ، گفت شماره کارت بدهد تا اولین روز کاری به حسابش واریز بکنند ... چون از همان شهر آمده بود خواستم گفته ی دوستم را روی او امتحان بکنم ، با خودم تا پای خودپرداز آوردم و کارتم را انداختم و برایش پول گرفتم که معطل و نگران پولش نماند ، در حالیکه پول می گرفتم با او حرف می زدم و وقتی پول را بطرفش گرفتم نام دوستم را آوردم تا ببینم می شناسد یا نه !؟  دستی که برای گرفتن پول دراز کرده بود در هوا خشک شد و زود کنار کشید و با تته پته گفت که بعدا می آید و حسابش را می گیرد ، در حالیکه می خندیدم به زور پول را توی جیب اش گذاشتم ... و بنده خدا تا امروز هر وقت مرا می بیند بلافاصله از پشت فرمان پائین آمده با احترام خاصی با من دست می دهد !!

 

***

نوبت بعدی با یک سواری می رفتم به آن شهر ، مسافر نبود و تنها نشستم ... راننده خیلی سریع می رفت ، تا نزدیکی های شهر مزبور حرفی نزدم و برای خودش هی چایی می ریخت و می خورد ؛ نزدیک شهر بودیم که گفت : " در ... چکار داری ؟ کجای شهر خواهی رفت تا اگر مسیرم از آنجا بود برسانم ... " گفتم : " می خواهم دوستم را پیدا بکنم " گفت : " آدرس داری ؟ " گفتم : " نه ... به من گفته وارد شهر که شدی به هر کس بگویی تو را می آورد دَرِ خانه مان !! " خندید و گفت : " از کجا می دانست همه می شناسندش ؟ " گفتم : " اسم اش ( ... ) است ، تو می شناسی ؟ " فکر می کنم چایی که توی دهن داشت تبدیل به سنگ شد ، نفس اش بند آمد ، سرعتش را کم کرد ، نفس کشیدنش مشکل شده بود ، من به مسئله ی دیگری فکر می کردم و ذوق کرده بودم ... وارد شهر شدیم ، اشاره کردم نگهدار ، اول اصرار داشت خودش برساند و بعد نیم ساعت زور زدم تا کرایه را بگیرد ... آنهم فقط یکنفر حساب کرد به چه سختی !!؟؟



« در یک کافه ای چند نفر دور هم نشسته بودند و داشتند از هر دری حرف می زدند ، یکی از آنها می گفت که پسرش سرگرد است و فلان کاره ... دیگری می گفت که پسرش سرهنگ است و ... نوبت به پیرمردی می رسد و از او می پرسند پسر تو چکاره است ؟ جواب می دهد : " اگر به اوباش درجه می دادند ، پسر من حالا سپهبد بود !!! " »
 

قطعه ای از بهشت


بعدازظهرداغی بود و  وعده  یـاری ، مرا به محلات پونک کشاند . به انتظار دیدارش دراندیشه آسودن برکناره راهی بودم  که از دور ، کوتاه دیواری رخ نمودبا قامتی‏ گِلی‏ و‏سَری ، ‏سبز از علفهای‏ کوتاه . که تاکناره میدانکی امتداد داشت . و آن را دری چوبین بود که از خاک زمین چند پـله فراتر می‏ رفت .  دربـازبـود ، چـنانکه پـنداشتی از‏آخـرین بستنش سـالـها گـذشته اسـت و همچنین از برپائی اش درمیانه آن دیوار . باخود اندیشیدم که مکانی متروک است لیک چو به نزدیکی آن رسیدم دریافتم که قدمت آن به باستان نخواهد رسید و چون مقابل آن در، ازرفتن باز ایستادم ، آنسوی دیوارنمایان شد.قبرستانی  بود در چندین سطح که در شیبی نه‏ چندان تند بناشده بود . در امتداد ردیف قبرها درختانی جوان با سایه های تنک  تابش آفتاب را لطیف کـرده‏ بودند واز پـای‏ آنـها جـوی‏ آرامـی‏ درگذربـود .
قـدری تـامـل‏ کردم وازخاطرم گذشت که درخاک خفتگان این دیار مرا طلب کرده اند ، پس به اذن دخولی قدم برپله نخست نهاده خودرا بالاکشیدم و همانطورکه محو تماشا بودم پله های بعدی یک به یک طی شد . درسایه درختان ، چند نیمکت دیده می شد که پـیرمردانی سپیدموی برآنها لمیده ،گذرجوی را به نظاره نشسته بودند . درگوشه شرقی ، آبگاهی نیمه ژرف دیده می‏ شدکـه از چـاه قـرینش پـرشـده و سـرمنشاء جـویها بود .
بـه کـنار اولـین ردیـف قـبرها
رسـیده بـودم که آواز پرندگان ازمیان شاخه ها بلندشد و پروازجمعشان خـطی کـبود تـا انـتهای آسـمان قـبرستان کشید . درسـایه‏ هـا نسیم خـنکی مـی‏ وزید چنانکه گویی گـرمـای تـابـستان را بـه ایـن دیـار راهـی نیست .
سـنگ نـوشـته هـا به تـائید درخـتان قـبرستان خبراز جوانی آن می‏دادند .
 چند ردیف از قبور را طی کرده و قدری بالاتر رفتم و باز بالاتر . هیچ سنگی خالی از نشان شهادت نبود .آنـسوتر از بـالاترین ردیف نیمکتی سایه دار یافته ، نشستم تا خستگی راه زتن بدر رود . تامل احوال این خـفتگان می‏ کردم و درانـدیشه دیـگرشـهیدان بـی مـزار وکفن بودم که به ناگاه اصوات جمعیتی مرا بخود بازآورد .
گویی که فوج فوج  فرشتگان بر زمین نازل شدند . یاران دبستانی بودند که از راه مدرسه به شتاب و سطل بدست می‏ آمدند و از جویها آب برداشته بشستشوی قبرها می نشستند ، و بوسه برتک تک سنگها می زدند . یکی بـرادر ، یـکی ‏بـابـا ، یـکی‏ عـمـو ، یـکی دایـی . و لـطیفتران ایـشان از کیفهای کوچکشان بازیچه هایی ‎درآورده برسنگها می نهادند که : “ آنچه فرستادی امروز بدستمان رسید” .
مدتی مدید گذشت تا توان نگاه برگرفتن از این جماعت مرا میسرشد. اشک دیده به آب جوی شستم  و پیران سپیدموی را دیدم که به پرکردن سطلهای فرشتگان مشغولند .
باخود اندیشیدم که این دیار نه از جنس خاک زمین است و اینان سماواتیانند . پس برخاسته پله ‏های آسمان را بازگشتم و پـای بر نطع زمین گذاشتم تا از وعده خـاکیان بـازنمانم .