سلام
.
"اصلا تو فکر شعار دادن نبودم. قصد فریب افکار عمومی رو هم نداشتم. ظاهرسازی هم تو برنامهم نبود ولی بخوای نخوای هر سه مورد برام پیش اومده بود. همه کسانی که تا دیروز به چشم یه آدم خسیس و بیعاطفه نگام میکردند، تو اون لحظه با چشمای گِرد و از حدقه بیرون زده ناخواسته داشتند برام کفِ مرتب میزدند! حالا چقدر تو دلشون فحش و نفرینم میدادند خدا میدونه ...
ماجرا ازونجا شروع شد که یه گروه از صداوسیما برای تهیه گزارش از جشن خیّرین محله اومده بودند پاساژ برا فیلمبرداری. من تازه از مدرسه رسیده بودم و میخواستم برم مغازه بابام، همین که از ورودی سالن گذشتم آقای صابری از تو دفترش صدام زد و وقتی رفتم جلوی میزکارش باعجله چند تا تراول گذاشت کف دستمو و گفت: ببر بده به مستحق.
اولش یکم تعجب کردم! خواستم بپرسم کی؟ ولی تو یک لحظه مطلبو گرفتم. معلوم بود آقای صابری میخواد جلو دوربین، حفظ ظاهر کنه. حتما بقیه تا حالا زیاد آبروداری نکردند. ته دلم خیلی خوشحال بودم که من دارم این همه پولو میدم. از میون جمعیت راهمو باز کردم و باغرور رفتم جلو و تراولها رو گذاشتم رو میز. مجری برنامه تا این بخشش بزرگوارانه منو دید میکروفونشو آورد طرف من و از علت کمک کردنم پرسید. منم یه قیافه حق به جانب و مظلوم به خودم گرفتم و شعر بنیآدم اعضای یک پیکرند سعدی رو باسوز خوندم و از لزوم کمک به نیازمندان جامعه گفتم و ... خلاصه تا دلت بخواد باد به غبغب انداختم و با پول مردم اِفِه اومدم.
از وضعیت پیش اومده هیچ ناراضی نبودم. خیلی هم خوشحال بودم. آخه میدونید خیلی کیف داره بدون این که پولی از دستت بره اسمت بره تو فهرست بخشندهها، خدا قسمت همه کنه...
بعد از برنامه، خوش و خرّم داشتم کتاب و دفترمو از روی میز بابام جمع میکردم و از سالن میاومدم بیرون که آقای صابری جلومو گرفت و گفت: این چه کاری بود کردی پسرۀ بیفکر...؟؟؟ چرا پولی که دادم بردی توصندوق انداختی؟؟
رنگ از روم پرید، مِن مِنکنان گفتم: مگه شما نگفتید ببرم بدم به مستحق....؟؟ خب من فکر کردم باید بندازم توصندوق ... حالام فرقی نمیکنه ...چی بندازید توصندوق، چی بدین به مستحق ثوابش یکیه ....
آقای صابری که از عصبانیت سرخ شده بود سرم داد زد: این خُزَعبلات چیه به هم میبافی بچه جان...؟؟؟ کی گفت برو به مستمندا کمک کن... من گفتم پولو ببر بده به مستحق.... یعنی تو، آقای مستحق رو نمیشناسی... همکار بابات، مسئول تدارکات... باید الان با بابات برند برا فردا خرید کنند...
یکدفعه دنیا جلو چشمم تیره و تار شد. تازه یادم اومد فامیل دوست بابام مستحقِ... گفتم چرا این آقای صابری اینقدر مهربون شده... دیگه کار از کار گذشته بود و نگاههای معصومانه و غریبانه به آقای صابری هم چارهساز نبود...
هیچی دیگه خدا نصیب گرگ بیابون نکنه، هرچی عیدی جمع کرده بودم مجبور شدم خالصانه به آقای مستحق تقدیم کنم."
فاطمه تیلوَنتَن / اسفند93.
نخست: میلاد سبط اکبر نبوی، کریم اهل بیت، الگوی تمامعیارِ تحمل تنهایی برای خدا، حضرت مجتبی علیه السلام مبارکا
از آن حضرت سؤال شد : فقر چیست ؟ فرمود : حرص به هر چیز .
تحف العقول ، ص 228
بعـد: امــــروز می خواهم درباره کمک به مستحق با هم گپ بزنیم. من نه، شما بگویید لطفا ^_^
امروز برای هزارمین بار در اینترنت با کلماتی نظیر:حتمن (حتما) واقعن(واقعا) برخورد کردم.یکی از بستگان خودم که اتفاقا اهل قلم هم هست با افتخار میگفت که از حدود 10 سال پیش شروع کردیم حرف تنوین را در نوشتار حذف و نون را جایگزین آن کردیم میپرسم چرا؟ میگوید تنوین عربی است!!!!!(انگار نون فارسی است)این منطق آنقدر بی پایه است که اصلا جوابی به او ندادم کم نیستند کسانی که ابلهانه میپندارند دارند به زبان وفرهنگ ایرانی خدمت میکنند غافل از اینکه کارشان عین خیانت است همین ها چند روز دیگر ص و ث را هم برداشته واز سین استفاده میکنندوهمین بلا هم سر ذ وض ظ خواهند آورد (و البته این آقا در وبسایتش یک فرصیه بسیار خنده دار هم مطرح کرده و آن اینکه حمله اسکندربه ایران دروغ بوده است و او قدرت وامکانات این کار را نداشته است میگویم پس سلسله سلوکیان چگونه از تاریخ ما سر درآورده است؟آیا مردم ایران داوطلبانه از سلکوس درخواست کردند پادشاه ایران بشود؟بگذریم...)دوستانی که از قدیم مرا می شناسند میدانند که من دشمن خونی عرب و زبان و فرهنگ عربی هستم اما این را میدانم که گنجینه ادبیات ما با همین رسم الخط وقواعد وکلمات، اندیشه های بزرگان و نوشته ها و اشعار اندیشمندان را در خود جای داده است.اگر این پالایش در هزار سال قبل رخ داده بود حرفی نبود اما حذف کردن لغات با ریشه عربی(که خودآن کلمه ایرانی شده و چه بسا معنی که ما برای آن متصوریم با معنی که یک عرب زبان متصور است تفاوت فاحش داشته باشد) و تغیر دادن حروف سبب می شود که تا چند سال دگر کسی نتواند اشعار حافظ و مولانا یا تاریخ بیهقی و کیمیای سعادت امام محمد غزالی را بخواند و درصورت خواندن از معنی آن سر دربیاورد و این فاجعه درست شبیه وضعیت ترکان ترکیه ومزار مولانا خواهد بود که در آنجا به ایرانیان التماس میکنند که اشعار نوشته شده بر درو دیوار را برایشان بخوانند.کسانی که در پی پالایش اینگونه زبان فارسی هستند یا جاهل هستند ویا خائن.اگر به قصد این کار را می کنند خائن هستند و اگر از سر تنبلی این کار را میکنند جاهل هستند.همان فامیل ما می گفت سخت نگیر چه فرقی دارد بنویسیم حتما یا حتمن؟اینجا یاد نوشته عباس اقبال آشتیانی افتادم:(من دیگر به او چیزی نگفتم چه مسلم می دانستم که اگر کسی املای درست کلمه ای را که همه در ضبط آن اتفاق کرده و اهل لغت آن را به همان وضع قرار داده اند، بداند محال است که هیئت صحیح و متفق علیه را که همه میشناسند و معنی آن را میفهمند، و اگر هم نفهمند به مدد کتب لغت به معنی آن پی خواهند بود، رها کند و بجای آن از خود هیئتی جدید که معروف و مفهوم هیچکس نیست، به کار برد و با این حرکت خود خواهانه، مفهوم مقاصدی را هم که کلمات قراردادی برای بیان آنها وضع شده، بر دیگران مشکل یا محال کند.این قبیل بیمزگیها، اگر هم به گفته آن رفیق، واقعاً عمد شمرده شود و ناشی از نادانی و عجز و بی همتی در راه رفع عیب نباشد، اگر چه دنیا را زیر و زبر نمی کند، ولی باز زشت و مضحک است و اگر کسی در تعقیب آن لجاج و اصرار بخرج دهد، هیچ چیز دیگر از آن جز خفت عقل و سبک مغزی فاعل آن برنخواهد آمد.قرار تمام مردم عادی و عاقل بر این است که کلاه را بر سر بگذارند و کفش را در پا کنند. اگر کسی پیدا شود که به عقیده نادرست و گمان سست خود بخواهد خرق اجماع کند و برخلاف قرار عام برود و کلاه را در پا و کفش را برسر قرار دهد البته دنیا زیر و زبر نمی شود، لیکن او با این حرکت، خود را مضحکه و مسخره عموم میسازد، و همه بر سبکی عقل و اختلال حواس او اتفاق می کنند.از این گذشته اگر بنا شود که هر کس به هوای نفس و تفنن شخصی در املای لغات تصرف کند، چون هوای نفس و تفنن هر کس به شکل خاصی است، دیگر میزانی برای تشخیص صحیح و سقیم برای کسی باقی نمیماند و هرج و مرج غریبی پیش می آید که هیچکس معنی نوشته دیگری را نمی فهمد، و غرض اصلی از وضع خط و توقیفی قراردادن لغات که تفهیم و تفاهم باشد، یکباره از دست می رود.)
چند روز پیش در خبرها خوندم که اسفنج یا همون اسکاچ ظرفشویی میتونه 200 هزار برابر آلودهتر و کثیفتر از صندلی توالت فرنگی باشه!
به گفته ی کارشناسهای سلامت، آلودگی ها و چربی های ظروف با دست تمیز نمی شن و تنها راه تمیز شدن ظرفها، شستن اونا تو ماشین ظرفشوییه.
وقتی این خبر رو خوندم با خودم گفتم کارشناسهای سلامت فکر می کنند ما مثل خودشون پاستوریزه و هموژنیزه و استرلیزه ایم! خبر ندارند که ما چه روزگارهایی رو پشت سر گذاشتیم!
وقتی من 3-4 سالم بود، خانمهای همسایه ظرفهاشونو تو آب انباری که نزدیک خونه مون بود می شستند، برای رفتن به داخل آب انبار باید از یک عالمه پله پایین می رفتند.

پله های آخری لیز بود و من به شدت می ترسیدم سُر بخورم و بیفتم تو آبی که معلوم نبود از کجا میاد و به کجا می ره! اون پایین سرد و تاریک و بود و یک کم طول می کشید تا چشممون به تاریکی عادت کنه. ظرفها رو که می شستند از همون آب انبار، آب برای خوردن هم برمی داشتند، تو آب، یک دونه های ریزِ خاکشیر مانند بود که خانمها مجبور بودند برای آشامیدن، این آب رو با پارچه ی نازک صاف کنند.

نمی دونم این کارشناسها اگه اون آبهای پر از خاکشیر یا آب جوی ها رو می دیدند چی می گفتند؟
تازه خانمهایی هم بودند که تو روستاها و حتی تو شهرها، ظرفهاشونو با گِل می شستند، چون پودر ظرفشویی نداشتند.
به هر حال قدر مسلّم اینه که مخاطبِ این کارشناسهای محترم، جوونهای پاستوریزه ی امروزی اند، نه ما، که از آبله و سرخک و سرخجه و حصبه و سالک و دیفتری و ...جون سالم به در بردیم!
چند سال پیش دکتر برام آزمایش نوشت، جوابشو که بردم پیشش، گفت: کی حصبه گرفتی؟ گفتم فکر می کنم 4-5 سالم بود(یادمه مادربزرگم نگران بود که نکنه من بمیرم و چون معتقد بود که حرف راست رو باید از بچه شنید، روزی چند بار از من می پرسید: مریم! تو می میری یا زنده می مونی؟ منم گزینه ی اول رو انتخاب می کردم و می گفتم: می میرم ! و مادربزرگم می زد زیر گریه!)
دکتر دوباره سوال کرد: کی تب مالت گرفتی؟ گفتم این یکی رو نه خودم فهمیدم و نه بقیه!
گفت: "مگه می شه؟! تب مالت ، تب و تعریق و استخون درد دار !"
گفتم : چرا نمی شه؟! حتما وقتی تب مالت گرفتم، فکر کردم سرما خوردم یا آنفلونزا گرفتم!

نسل خوش بنیه ی قدیم!