همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

جیک و پوک - سیر تا پیاز

 پست زیر توسط آقای ستاریان نوشته و ارسال شده است :


بسم الله الرّحمن الرّحیم

بی مقدمه برم سر اصل مطلب! 
خانمها به محض اینکه با یک خانم دیگه برخورد می کنند، بدون معطلی و فوت وقت، انتقال تجربه و حرف زدن راجع به همه چی رو شروع می کنند. کافیه یک ربع، بیست دقیقه، وقت و فرصت داشته باشند تا از تمام جیک و پوک و سیر تا پیاز زندگی هم، کاملا باخبر بشند و بدونند که ازذواج کردند یا نه؟ تا فوری برند سر اصل مطلب که، شوهر هر کدوم چکاره است؟ چقدر درآمد داره؟ کارش چه جوری و استراحتش چه وقته؟ اونو چه طوری سپری می کنه؟ و اصلا شمر ابن ذوالجوشن یا یزید ابن معاویه است. البته اگر فرصت هم نداشته باشند از زیر سنگ هم که هست، هر طوری شده جورش می کنند تا صحبت رو برای رسیدن به نتیجه ی کامل ادامه بدند و بالاخره بفهمند، برخورد درست در مقابل جاری و مادر شوهر و خواهر شوهر چیه؟ و اینا رو چکارش باید کرد؟ خودشون هر کدوم چه راهکاری در مبارزه با این سه تا معضل دارند و چه جوریه که دارند گلیم خودشون رو به تنهایی یا با استفاده از یافته های قبلی از آب می کشند بیرون و از پس این مشکل بر میاند! 
اما آقایون به هم که برسند، ممکنه سلامی بکنند و شاید هم فقط سری تکون بدند، بعد هم زود مثل دو قطب همنامِ آهنربا همدیگرو دفع می کنند و از هم جدا میشند! و اگه مجبور باشند زیاد همدیگه را ببینند. صحبتشون شاید تا سه ماه و نیم بعدش، خلاصه بشه توی سلام و احوالپرسی و گفتن از ترافیک و پنچری تیوبلس و آپارات کردن لاستیک ماشین و صحبت بر سرِ واشر سیلندر سوزوندن پژو و سمند و مشورت بر سر اینکه لیفان بهتره یا ال 90؟ نهایت نهایتش، ده بیست سال بعد، یعنی وقتی صمیمی شدند، می رسند به این نقطه که، راجع به فوتبال و کارلوس کی روش یا والیبال و کواچ حرف می زنند و یا از دعوای دایی و فردوسی پور و برنامه ی نود دیشب و بازی بارسلونا و بورکینافاسو و برد شش بر هیچ بورکینافاسو تعریف می کنند و خیلی هم که خودمونی تر از این حرفا بشند از رفتنشون به استخر و کوهنوردی توی دوره ی جوونی خودشون خاطره تعریف می کنند که " بله اون موقع ها استخرها اینقدر شلوغ نبود و برف بیشتر می اومد نه حالا!" اصولا مردها توی صحبتهاشون با همدیگه، نه همسری دارند و نه بچه ای و نه مادر زن و پدر زن و برادر زن و خواهر زنی، که بخواند راجع به اینا چیزی بگند! 
خب این برای ما مردها یک معضل بزرگیه. اینکه نمی دونیم چطوری باید وارد یه گفت و گویی بشیم که دو سرش برد باشه و هر دو ازش راضی بیرون بیاییم. آقایون چون که فعلا همسر و فرزندی ندارند، شاید برای این پست حرفی هم نداشته باشند اما می خواستم از خانمها که همگی الی ماشاءالله در این مورد تجارب خوبی دارند، خواهش کنم که ما آقایون رو راهنمایی بکنند تا به نوعی انتقال تکنولوژی هم صورت بگیره و همینطور زکات دانسته های خودشون رو هم پرداخت کرده باشند. شاید این تجربیات بتونه در آینده که ماها، همسری اختیار می کنیم و احیانا دارای فرزندی هم میشیم، به یه دردی بخوره. پیشاپیش خیلی ممنونم.     

و خدیجة الکبری(س) . . .

                                 به نام خدا

دهم ماه مبارک رمضان،وفات جانسوز همسر با وفای خاتم النبیین(ص) ام المؤمنین حضرت خدیجة الکبری(س)
حضرت خدیجه(ع) ملکه عرب بود. در نجابت و جلالت قدر و بنالت شأن شهرتی بسزا داشت. در تمام عربستان زنی به این فضیلت و مقام نیامده. در جود و بخشش و گذشت و کرم، افضل ترین بانوی عرب است.
حضرت خدیجه(ع) بهترین مونس و انیس پیغمبر(ص) و قوی ترین مدد کار روز سختی بود. او در شدائد و دشواری های اسلام موجب تسلی خاطر پیغمبر (ص) گردید و از بذل مال خود دریغ نداشت و با آن قدرت مالی و شهرت مقامی که داشت با زجر و تهدید و شکنجه شوهر ساخت و لذا رسولخدا(صلی الله علیه وآله وسلم) بسیار او را دوست می داشت.
حضرت خدیجه(ع) بانوئی زیرک و سعادتمند و با کیاست عاقله عالمه بود. به قدری حضرت خدیجه(ع) ابهت مقام و عزمت رتبه داشت که او را «سـیـدة الـنـسـاء اهـل الـجـنـة» گفتند.
پیغمبراکرم(ص) فرمودند: سوگند به خدا بهتر از خدیجه (ع) برای من کسی نبود. روزی که همه مردم کافر بودند او به من ایمان آورد؛ روزی که همه مرا تکذیب کردند او تصدیق کرد مرا؛ روزی که همه از من روی بر می گردانیدند خدیجه(ع) اموال خود را در اختیار من گذاشت. خداوند از او به من اولادی داد که بی نظیر بوده و مهد عصمت گردید.

منبع : کتاب فاطمة الزهراء(س) صاحب ولایت کبری

فول فمینیست‌های محله‌ی ما


همیشه دوست داشتم در مورد برخی اشخاص مطلب بنویسم، کسانیکه برای خودشان زیستند و رفتند. ولی مشقت‌هایی که داشتند آنها را ماندگار کرد.

به نظر من، در خاطر و یاد چند همسایه، ماندگار شدن و گهگاهی نقل مجلسی شدن؛ حتی به بهانه کمی بگو و بخند ! بهتر از فراموش شدن محض است.

 

محله1 ی قدیمی ما، قبل از اینکه خراش خیابان‌2های ماشین‌رو، را بخود ببیند ازاستقلال خاصی برخوردار بود. یک کوی3 بزرگ بود با قدمتی همپای محله‌هایی که اطرافش بود...  بزرگ و کوچک داشت. ریش‌سفید و گیس‌سفید داشت. مثل حالا کشکی نبود که هرکس، به خودش امتیاز بدهد. امتیازات را از سبد محله درمی آوردند !!

 

در این گیرودار، یک عده زن بی‌سرپرست ولی مشهور هم وجود داشت. سرشناسی شان غالبا از ناحیه ی ارزش سرشان نبود، بخاطر این بود که هرکجا  سروصدایی بود سر اینها هم آنجا پیدا بود. همه از طبقه پائین و نزدیک به صفر بودند. همین مشهور بودنشان بنوعی آنها را آنقدر در صحبتهای روزانه زبانزد کرده بود که برای خودشان عالمی شده بودند، یکی درس نمی‌خواند به بچه ی شاماما خانم مثال می‌زدند. یکی بی‌حیایی می کرد به فیروزه خانم شبیه می شد. یکی دری‌وری می‌گفت زبان راضیه خانم را مثال می‌کشیدند و همینطوری  شد که ضرب المثل محله شده بودند !!

 

همه ی آنها در یک چیز دیگرهم، مشترک بودند.  در بی سرپرستی؛ چه با شوهر و چه بی شوهر، بی سرپرست بودند. یعنی از مرد فقط بچه داشتند و دیگر هیچ !!

 

اقدس خانم شوهر داشت ولی از شوهر، فقط دو بچه در بغلش مانده بود و مردش را ما تا بعد از انقلاب ندیده بودیم . 15سالی در زندان سر کرده بود بدلیل مواد مخدر و بعد هم که کسی به او کار نمی داد و زنش کفیل زندگی‌اش بود و برای رفع بیکاری‌اش پول می داد تا سر کوچه هندوانه بفروشد ، با این حال هم درآمدش را دود می کرد و هم پول مخارجش را از اقدس خانم می گرفت ... اقدس خانم در بیمارستان برای خودش کار دست و پا کرده بود، به او که کس و کاری نداشت کار نمی دادند تا اینکه رفته بود خانه رئیس بیمارستان و یک بی آبرویی درآورده بود که داستانش (35+) بود و بالاخره رختشورخانه را گرفته بود دستش تا نان بچه هایش و خرجی همسرش را تامین بکند ... ما که همسایه بودیم و بدی ندیده بودیم و از سخت کوشی‌اش تعریف می‌شنیدیم  و تعریف می‌کردیم. ولی بیگانه‌ها، غالبا موارد بی حیایی‌اش را زمزمه می‌کردند. خدایش بیامرزد هم خودش فوت شده و هم شوهرش. بی حیا بود ولی در دوران کودکی ما به غیرتمندی مَثَل بود !!

 

راضیه خانم، یَلی بود برای خودش. یک فحش‌هایی می گفت که مردها صورتشان را بطرف دیوار می گرفتند. یک تنه 5 بچه را بزرگ کرده بود، هر کدام رستم دستانی برای خودش. بچه‌هایش یک درمیان درآمده بودند! یکی محجوب و یکی خلاف و بی حیا.  خودش هم خیلی شوخ بود، اصولا زیر بیست سال را نوزاد حساب می گذاشت و در حرف‌هایش ملاحظه نمی کرد. آموزنده ترین نصایحش هم خالی از کلمات رکیک نبود. یک همسایه داشتیم که می گفت "از وقتی فحش های راضیه را شنیده ام دیگر فحش نمی دهم. راضیه آبرویی برای فحش نگذاشته است !! "

همیشه می گفت : " بچه های خلافکارم بیشتر به من رفته اند تا به شوهرم "

 یا اینکه " شوهرم بد نبود ولی تا بخواهی بدبخت بود !! "

دو تا از پسرهایش زیادی محجوب و معقول بودند و سربزیر. یکی شان در دریا غرق شد و یکی هنوز ته مانده ی آبروی خانواده را لنگ لنگان جلو می‌برد و نان دو برادر دیگر را هم، می دهد!!

یکبار به یکی از بچه هایش گفته بودند که مامانت مَرد بالای سر بچه هایش نیست و ...  خبر به راضیه رسیده بود و یک روز تمام، کوی را بسته بود و می‌گفت: " مرد می خواهم از اینجا رد بشود !! " نقل است همه، آن روز از کوچه‌های مجاور به خانه شان رفته بودند. سرانجام با وساطت رئیس شهربانی غائله ختم شده بود. کوچه‌ی ما،  از بالا به خیابان راه داشت و از پائین به کوی. آدمهای باحیا و متدین، بدلیل این افراد که پائین کوچه ساکن بودند همیشه از طرف خیابان بالایی رفت و آمد داشتند. ما که بیشتر شبیه بچه گربه بزرگ شده بودیم و تا مقطع راهنمایی که کوی را خیابان کردند آنجا را ندیده بودیم. ولی موقع بازی با بچه ها، گهگاه صدای راضیه را که دائما به یکی فحش می داد را شنیده بودیم.


در تاریخ شفاهی در و همسایه ، آمده است که این کوی را دوبار مسدود کرده بودند؛ بار اول به روی سوارکاران همراه ستارخان که می خواستند از آنجا بگذرند که مجبور شده بودند از بغل رودخانه وسط شهر بروند آنهم به دلیل اینکه ستارخان و همراهانش لات هستند (در صفحات تاریک تاریخ، نسبت همجنس بازی به ستارخان چندبار تکرارشده است!!)  باردوم را هم برای راضیه ثبت کرده بودند که داشت دنبال مرد می گشت !! مَرد نبود ولی مردانگی داشت. اول انقلاب پسرش را گرفته بودند به جرم مصرف و همراه داشتن موادمخدر و قرار بود سر کوچه شلاق بزنندش، رفته بود و شلاق را گرفته بود که خودم او را شلاق می زنم و از قرار چند فحش هم نثار مردان قانون کرده بود؛ البته در لفافه که پسر راضیه را هر ... !!

 

یک فیروزه خانمی هم داشتیم که خودش را با گوگوش اشتباه گرفته بود. ما زیادی کوچک بودیم و در حیاط برخی خانه ها که زنها دورهمی جمع می شدند ناگهان سر و کله ی فیروزه  پیدا می شد. معمولا جایی او را دعوت نمی کردند ولی برای ورود به هیچ خانه ای مجوز لازم نداشت. یک سینی بدست می گرفت و می زد و می خواند. از تعریف‌های پشت سرش، معلوممان  شد که خوب می خوانَد. بیسواد کامل بود ولی کپی کار حاذقی بود !!

 

می گفتند آن زمان توی کاباره‌ها هم می رود و می خواند. خودش که منکر بود. زیبایی هم داشت ولی از نوع بدبختی و فلاکت بارش. دلخوشی‌اش از نوع عیاشی بود. یعنی یک خیابان را که بالا و پائین می رفت یکی دو مرد را دنبال خودش می‌انداخت و آخر سر، با بی آبرویی و داد و فریاد راهشان می انداخت. بعدها گفتند مرض مردآزاری داشت. از شوهرش زیادی گله‌مند بود و دو بچه را با همین اوضاع بزرگ کرد. دخترش را خیلی کوچک بود که شوهر دادند و پسرش بعدها مادرش را تا وقتی که زنده بود نگه می داشت. حالا هم هر از گاهی او را می بینم . شاید عمرش به پنجاه نرسید!!

 

یک حکایت !؟ یک روز در ماه محرم، یکی از آخوندهای محل (منقول از خودش !!)  توی کوچه ی خلوت به تور فیروزه می خورد. فیروزه، سلام وعلیکی کرده  و از آخوند می خواهد تا بیاید خانه و برایش روضه بخواند ... آخوند بنده خدا، که گیج مانده بوده از او می خواهد برود فلان خانه، که روضه برای خانم ها برپا شده است. ولی فیروزه می‌گوید: " من توی این جمع‌ها نمی توانم بروم ولی روضه را دوست دارم. بیا در خانه، برای من روضه بخوان!! " خلاصه اینکه آخوند محله‌مان توی آچمز می‌ماند و بقول خودش به همه متوسل می شود که این چه دامی است که گیر افتاده است ... فیروزه که خود خبره‌ی این کارها بود و مستاصل شدنش را می بیند به کمکش می آید و می گوید : " بیا یک صندلی بگذارم درست وسط لنگه در، یک پایت بیرون باشد و یکی داخل، من توی حیاط  پائین پله ها بنشینم و تو برایم روضه بخوان ... " از قرارمعلوم، بعد از روضه‌خوانی پول هم داده بود که آخوند قبول نکرده و فیروزه گفته بود: " نترس از پول های خودم نیست. صبح، فلان حاج خانم به من پول داد برای خودم لباس بخرم ، از آن پول هاست ... "

 

از حبیبه خانم یک تعریف مختصر کفایت می‌ کند. یک عالمه بچه داشت. شوهرش که راننده بود فوت شده بود. تقریبا همه ی محله به او خاله می گفتند. بچه‌هایش را از کودکی سر کار گذاشته بود و یک مدیریت خاصی بالای سر آنها داشت. نوبتی به مدرسه می فرستادشان ومعروف بود که می گفت : " عشق مادر سواد لازم ندارد. راه را از چاه تشخیص می دهد !" تا زنده بود و تا بعد از مرگش کسی پشت سرش، بد حرف نزد. بچه هایش همه اشخاص سربراه و خانواده داری شدند. در کنار همه‌ی صفات مادرانه خاصی که داشت، به تناسب فرهنگ و سیستم زندگی رایج آن روزگار، یک قلدری خاصی هم داشت.  یک بار دو خانواده دعوا کرده بودند و از پاسگاه ریخته بودند توی کوچه برای حل‌وفصل دعوا ... خبر به حبیبه خانم رسیده بود. پیش آمده و به افسر گفته بود : " شما چرا زحمت کشیدید، مگر حبیبه مرده است. شما بروید من خودم حل می کنم !! "

 ما بعدها شنیدیم که گوش هر دو زن خانواده را گرفته بود که یکبار دیگر پای پلیس به محله باز بشود هر دو خانواده را از محله بیرون می کنم ...

 

= = =

 

سالها از آن ماجراها گذشت ، خیلی ها رفتند و زندگی خیلی ها عوض شد. اولین باری که من در مورد فمنیست ها کتاب می خواندم در همه ی تعریف‌ها و شخصیت‌ها و خواست ها و ... برخی از این زنهای واقعا سرپرست‌خانوار که یک تنه، خانواده‌ایی را به دندان گرفته و بزرگ کرده بودند را تصور می کردم. بعدها داستان زندگی برخی از فعالان حقوق زنان در آمریکا را می‌خواندم، می‌دیدم شباهت بسیار نزدیکی به کسانی داشتند که من آنها را از نزدیک دیده بودم.

همسایه‌های ما بی سواد بودند، بدبخت بودند. جامعه‌شان بدبخت‌تر بود. اگر خودشان سیاه نبودند روزگارشان سیاهتر بود. ولی تسلیم نبودند، سیاه نامه‌ی خوش لباس نبودند ، خوش مرام سیاه بخت بودند ... ناچاراً دین نداشتند ولی آزاده بودند ...

 

= = =

 

1 و 2 و 3 : یک توضیح کوتاه برای روشن شدن جغرافیای محله و کوی‌های قدیمی و خیابان های جدید

 

امروزه با غریبه شدن این مسایل، همه‌جا را محله می‌گویند. ولی قبلا محله، یک گستره ی جغرافیایی خاصی داشت با تقسیم بندی اعیان نشین و متوسط نشین و حاشیه نشین. با سرکرده و حساب و کتاب خاص خودش.

بین دو محله‌ی بزرگ را ( بدلیل حذف تنش هایی که ممکن بود از همسایگی دو محله‌ی بزرگ پیش بیاید ) کوی پر می‌کرد که مستقل از دو محله بود. برای همین تعداد محله‌ها اندک، ولی تعداد کوی ها زیاد بود. کوی، بنوعی یک محله‌ی مستقل کوچک بود. بدون مشخصات رسمی که محله ها داشتند!! غالبا هم بدلیل داشتن حرفه ای خاص، استقلال شان را بیمه می‌کردند .

خیابان ها بعدا کشیده شدند و بنوعی پرونده ی محله ها و کوی ها را بستند ، خیابان ها چند محله را شامل می شدند و نام جدیدی تکرار می شد و نامهای قدیمی فراموش می شد.