همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

در جستجوی راز یک لبخند!

بسم الله الرحمن الرحیم

فعلی که فاعلی انجام می دهد، اسمی که به او خبری نسبت داده می شود، در کلیت خود تنها واجد خبری است که بی خبران را از اتفاقی باخبر می سازد، والا هیچ مفهومی از اخبار به دلیل اعتباری بودنش، آنقدر واضح نیست که واقعا بدانیم چه خبر شده است؟ اصلا چگونه می توان خبری را به بد یا خوب تقسیم کرده و ارزش گذاری اش کنیم؟ بویژه آنکه خود خوب و بد هم تبیین کننده ی نسبی ِنسبتی هستند، بطوریکه هر خوبی در نسبت با یک خوبتر و یا عالی و یا عالی تر در مرتبه ی نازلی قرار میگیرد و شاید اصلا باید این خوب را در مقایسه با آن عالی، به نوعی از اجزاء بد محسوب کرد! نمی خواهم اصالت خوب و بد را زیر سوال ببرم. که بخودی خود زیر سوال هست. قصدم بازگویی پیچیدگی ماجراست. اینکه از ماهها قبل و شاید در اوجش از یکی دو شب پیش واقعا همگی گیج شده باشیم، عجیب نیست. یا توافقی مطابق با استانداردی جدید صورت گرفته که همه ی بازیگران عرصه ی سیاست بین الملل، به یک اندازه از این توافق منتفع شده اند و از همین روست که برای همه به یک اندازه خوب شمرده می شود که همه خود را برنده ی این توافق می دانند و یا اینکه حتا تیمهای قوی مذاکره کننده از آنچه که توافق می نامند هم مانند ما تصور درست و دقیقی ندارند! یعنی می شود که فشردگی موضوعات و تنوع مباحث و فراوانی اختلافات باعث شده باشد که همه به نوعی از کشمکش و بحث و جدل خسته شده و فارغ از خوب و بد نتیجه ای که بعدا بر روی کاغذ خواهد آمد، روی خود توافق فعلا به توافق رسیده باشند؟!

باور کنید من فکر می کنم باید مدتی بگذرد تا به واقع همه ی دنیا بفهمند که چه اتفاقی افتاده است؟ البته در این میان گروهی هستند که تکلیفشان با خودشان لااقل روشن است. این گروه نیاز ندارند که بدانند چه پیش آمده، چون مطابق با پیش فرض خود و موضعی که از قبل داشته اند پیشاپیش می دانند که باید با نتیجه هر چه که باشد، مخالف باشند، این گروه به خوب و بد و نتیجه ی مذاکرات اصلا کاری ندارند و البته در مقابل هم هستند کسانی که موافقند و به صورت بندی توافق و چگونگی اش نمی خواهند که حتا نیم نگاهی بیندازند.

این وسط چه عهدنامه ای ننگین مانند گلستان و ترکمانچای امضا شده باشد و چه توانسته باشیم برای اولین بار در عمر تاریخ سیاسی کشورمان با تیمی زبده و منتخب از دستگاه دیپلماسی ملی، دنیا را مقهور خود کرده باشیم بطوریکه برد خود را برد آنان جا بزنیم، باید قبول کنیم که چنین ظرفیتی برای دیپلماسی کشورمان ظرفیتی بدیع و تازه است در عرصه ای که تازه کشف کرده ایم. اگر دیپلماسی عرصه ی جنگ در پشت میزها باشد که هست و در آن نماینده ی هر کشوری در پی کسب منافع بیشتر برای کشور متبوع خود چانه می زند، پس وقتی همه پشت میز هستند و لبخند هم می زنند، باید پذیرفت که همه برنده شده اند مگر اینکه بخواهیم از نو بگردیم و معنای تازه ای برای لبخند و دلیلش پیدا کنیم!

ناگفته نماند که عده ای زمانی می خواستند بدانند وقتی قطعنامه دان دنیا پاره شد و سر ابرقدرت‌ها به طاق کوبیده شود، چه صدایی تولید خواهد کرد؟ و شاید این واقعا مهم بود و بیخود و بی جهت و از روی خباثت این روزها به فراموشی سپرده شد و برای همین است که همه لبخند می زنند!

خوبی ها و خیالشان


کیست که بتواند آتش در کف دست نهد و به یاد کوه های پر برف قفقاز ، خود را سرگرم کند و یا برهنه در برف دی ماه فروغلتد و به آفتاب تموز بیاندیشد و یا تیغ تیز گرسنگی را به یاد سفرهای رنگارنگ کُند کنَد ، نــه ، هیچ کس ، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد ، چراکه خیال خوبی ها ، درمان بدی ها نیست . بلکه صدچندان بر زشتی آن ها می افزاید.  (شکسپیر)


مرا خواندند به دیارشان . نه یک بار،که بارها و بارها . چنان که دل به دیدارشان بی تاب گشت و پای در راه شد . مرا سخت در آغوش فشردند و مهربانی ها نمودند ، بسیارها . نه از برای خویشتن خویشم  که به واسطه خویشی که سال هاست در میان مانیست . و به چشم خویش دیدم ، خویشمان را که در میان آنها بود . در کلامشان ، کلامش را می شنیدم و در نگاهشان ، نگاهش را می دیدم و در رفتارشان ، رفتارش را . گویی او از میان ما رفته و در جمع ایشان سکنی گزیده است . و این چه شرمساریست برما که ازخویشمان تنها یادیست درخیالمان . حال آنکه او با دیگران می زیید چونان زندگان در روزها و شب هاشان و چنان مهریست بینشان که من ِخویشش را تا به دیار دورشان می طلبند و این گونه گرامی می دارند .آری با خیال و یاد خوبان ، خوبی نخواهد آمد . بلکه صد چندان بر زشتی بدی ها افزوده می گردد . لیک زیستن با خوبان است که شیرینی طعم خوبی را در کام انسان ها می پراکند . آیا شود که ما نیز زنده بمانیم ؟ نه در خیال خویشانمان که در روزها و شب های زندگان ؟

  تبریک نوشت به مناسبت اولین پست در بهار سال جدید
عید روزی را نامند که هیچ یک از ابناء بشر را غمی در دل نباشد. و مرا امیدی به دیدار چنین روز نیست چراکه ابناء بشر بسیارند و غم ها نیز بیش از ایشان و پیش از ایشان زاده می شوند  . عمر ما نیز بس کوتاه تر از این بلند پروازی ها . لیک نیاکانمان شروع مجدد چرخش ایام را بهانه ای خواندند به کاستن غم ها در موسم سـبز بهاران پس ما نیز گردن می نهیم که زیبا رسمیست در این دیار . باشد که غصه ها سرآیند و دل ها شاد گردند و توافقات حاصله پایدار شوند و تحریمها برچیده و لبخند حتی برای مدتی کوتاه برکنج لب ایرانیان نیز بنشیند. و امید که چنانکه از بهارش پیداست تا پایانش به خوشی سپری شود .


در قالب حکایتین

پیری را دیدند که لباس خروج از منزل در دست دارد . گاهی می پوشد و چند قدم به سمت در حیاط برمی دارد و باز بر می گردد لباس از تن در آورده بررخت آویز ،آویزان میکند ،اطرافیان که ازشروع ابتلای عزیزشان به آلزایمربی خبر بودند ،علت این کارو تکرارش را  جویا می شوند . می گوید : نمی دانم میخواستم برم بیرون برای کاری ...یا رفته ام بیرون و برگشته ام به خانه !!!

حکایت ، حکایت این روزهای من و ماست . اخبار جسته گریخته ای که پیگیر میشویم از توافق مذاکره کنندگان کشورمان با طرف های خارجی و رسیدن به نقطه پایانی این ماراتن ملال آور و خسته کننده و حل بحران هسته ای و رفع احتمالی تحریم ها نوید می دهد .

بخش عظیمی از مردم که رکودِ همراه با تورم ، بیکاری ،گرانی و معضلات عدیده اقتصادی دیگر را بی ارتباط با تحریم نمی دانند ،از این که عقلانیتی بر مسئولین حاکم بشود و بر خلاف دولت پیشین ،که مستمراً بر طبل افتراق و جدایی از جامعه جهانی و احیاناً درگیری با قدرت های دیگر می کوبید ، برای برون رفت ازمشکلات راه حل مناسبی انتخاب کند خوشحال اند .

و بخش کوچکی نیز از این که در مقابل زورگویی کشورهای ذی نفوذ در سازمان ملل کوتاه بیاییم و آنچه دستاوردهای علمی تصور می کنند را ،کنار بگذاریم ناراحت اند و به راست یا دروغ خود را دلواپس نشان می دهند .

برای من اما ،اگرچه توافق با جامعه جهانی و رفع تحریم هایی که بدون شک بر اقتصاد کشورم و بالتبع خانواده و اطرافیانم تاثیر فراوان آن را حس می کنم خوشحال کننده است، یاد آور داستانی است که ذکر می کنم :

پنبه زن فقیری در تمام زمستان بامید رسیدن ایام خانه تکانی و رونق کسب وکار لحاف دوزی بسر برد و سوز وسرمای زمستان را با نوید فرارسیدن بهار دلخوش بود اما از قضای بد روزگار نزدیکی های نوروز برف سنگینی بارید که مرد لحاف دوز را بیشترخانه نشین کرد . علاوه بر این همسر  لحاف دوزکه از خانه نشینی چند ماهه شوهرش به تنگ آمده بود غر می زد و او راتشویق  می کرد در همین روزهای برفی از خانه بیرون برود .شاید فرجی بشود و کاری گیر مرد بیچاره بیاید .

مرد که از حرف های زنش خسته شده بود یکی از همین روزهای برف زده کمان حلاجی رابرداشت و بسم الله گویان از خانه بیرون زد . هنوز از خانه مقداری دور نشده بود که گرگی را دید و از ترس این که گرگ بسویش حمله کند روی زمین برفی نشست و با کمان پنبه زنی شروع به زدن برف ها کرد .گرگ از ترس روبروی مرد ایستاد و مرد داستان ما تا غروب باترس و لرز برف زد وبرف زد تا گرگ خسته و نا امید رفت و پنبه زن خسته تر و ترسیده به خانه برگشت . زن باستقبال شوهر رفت و از کار وبارش پرسید و حلاج جواب داد که : من از صبح تا حالا پنبه برای گرگ میزدم ...

پی نوشت :

این مطلب در تاریخ قبل از انتشار نوشته شد و ثبت موقت برای انتشار درتاریخی که نوبت اینجانب است ،شد . امیدوارم همزمان با انتشارش گشایشی در مذاکرات شده باشد و با حفظ آبروی کشورمان از این تنگنا بیرون آمده باشیم .

از این که دسترسی کافی به اینترنت ندارم از دوستان پوزش می طلبم.