همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

گلچین سادگیها





دیروز وقتی پست دوست خوبم آقا سهیل را خواندم گفتم شاید بد نباشد توجه دوستان را به این مسئله جلب کنم که در خانواده ابتهاج ادبای دیگری هم یافت میشود که اگر معروفیتشان بیشتر از او نباشد قطعا کمتر نیست

یکی از این اشخاص دکتر مجدالدین میر فخرایی متخلص به گلچین پسرخاله آقای ابتهاج سراینده یکی از نوستالژی ترین اشعار زمان ماست. در تاریخ کهن و غنی تمدن و فرهنگ ایران شعرا جایگاه خاصی دارند. شاید یکی از بارزترین مشخصات ایران برای جهانیان اشعاری است که در طول سالیان دراز تبدیل به شناسنامه فرهنگی این سرزمین شده اند . صدها و صدها جلد کتب شعر از شاعران معروف را میتوان در قفسه هر کتابخانه یافت که یکی از دیگری غنی تر و زیباتر و ....

حال در میان این گلزار شعر و ادب و هنر اشعاری که ماندگار میشوند باید خصوصیاتی خاص داشته باشند. اگر به حافظه ادبی هر ایرانی مراجعه کنیم کمتر کسی را می یابیم که شعر باز باران گلچین را حفظ نباشد . اما واقعا این شعر به ظاهر ساده چه دارد که اینگونه با دلها بازی میکند؟ برای فهم علت ماندگاری این شعر باید برگردیم به فضایی که این شعر در آن سروده شد. مرحوم گلچین گیلانی تحصیل کرده رشته پزشکی در شهر لندن است. ایشان در گیرودار جنگ جهانی دوم ساکن لندن بود . بمباران هر روزه شهر لندن در کنار فضای ابری و گرفته آن مکان و روحیه غمزده مردم شهر شاید برای هرکس فضایی را بوجود آورد که تحملش صعب و سخت باشد. گلچین در چنین فضایی شعری به این زیبایی می سراید و در ذهن خود با این ابیات به کودکیهایش در گیلان برمیگردد. بقول فردی این شعر ماندگار میشود چون بی تکلف است ساده است .در قید رساندن پیامی به خواننده نیست .به در نمیگوید که دیوار بشنود .خیلی ساده بگویم برای دل سروده شده لاجرم بر دل مینشیند . خواننده وقتی شعر را میخواند در قید این هم نیست که ببیند شاعرش کیست ؟ترجیح میدهد در لطافت این شعر  سری به جنگل بزند و به کودکی بازگشتی کند حال چه فرقی میکند این فضا را چه کسی ساخته است؟

به واقع دکتر میرفخرایی گلچین سادگیها و لطافتهاست . در انتها شاید بد نباشد با بخشی از شعری دیگر از ایشان آشنا شویم .روحش شاد


پشت شیشه باد شب رو جار میزد

برف سیمین شاخه ها را بار میزد

پیش آتش

یار مهوش

نرم نرمک تار میزد

جنبش انگشتهای نازنینش

به ، چه دلکش

به ، چه موزون

رقصهای تار و گلگون

بر رخ دیوار میزد

ابرهای سرخ و آبی

روزهای آفتابی

چون دل من

پنجه نرم نگار خوشگل من

بسته میشد باز میشد

جان من لرزنده از ماهور و از شهناز میشد

و ابتهاج . . .

 به نام خدا

به بهانه ۶ اسفندماه سالروز تولد هوشنگ ابتهاج(ه . الف سایه)

 

     خواب و خیال

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
 بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

کلاس دارهای بی کلاس!

بسم الله الرحمن الرحیم 

در تاریخ هست که عده ای از تجار چای و از آن جمله ارباب مهدی می خواستند بروند سراغ مصدق و با او در مورد واردات چای به گفت و گو بنشینند. مصدق به آبدارچی خود گفته بود یکربع قبل از رسیدن آقایان، از آن چای اعلای لاهیجان دم کن و وقتی آمدند بیاور. تجار که از راه می رسند، مصدق سفارش چای می دهد و پیشخدمت چای میاورد. مصدق بعد از صرف چای از تجار می پرسد که این چای که خوردید، چطور بود؟ خوب دم کشیده بود؟ یکی از تجار جواب می دهد عالی و خوش رنگ و خوش عطر بود! و مصدق جواب میدهد بله این خب چای ایرانی است! خلاصه جلسه با صرف همین یک استکان چای ختم شده بود. بگذریم که خود داستان ارباب مهدی به اینجا ختم نشد!

شاید به تازگی شما هم خیلی از محاسن محصولات ارگانیک خوانده و یا شنیده باشید، اما انصافا کدامیک از ما حاضر است محصولات سالم و با ارزش غذایی که به طور طبیعی و بدون هیچ نوع کود یا آفت کشی شیمیایی، پرورش داده می‌شود را به محصولات خوش ترکیب و خوش آب و رنگ و درشت یا همان محصولات غیر ارگانیک و ناسالم ترجیح دهد ؟

حقیقت این است که ما همگی اسیر تبلیغات هستیم و راست گفته اند قدیمی ها که عاشق، کر و کور می شود.

مثلا به جای نوشیدن دوغ و شیر می رویم سراغ نوشابه های گازدار یا مثلا غذاهای اصیل سنتی خودمان را کنار می گذاریم چون بی کلاس است و می رویم سراغ فست فودهایی کلاس دار مثل هات داگ و بیفتک و سوسیس و کالباس و برگر و پیتزا و ماکارونی و لازانیا و بعد که بر طبق همان کلاس گذاشتن ها، حسابی چاق و شکم گنده که نه! بلکه Overweight"" شدیم!! به جای تکان خوردن و پیاده روی و تن دادن به کار و اصلاح رفتار غذایی خود، نیاز پیدا می کنیم که بنشینیم پشت لپ تاپ و تبلت و به خرید اینترنتی و آنلاین مشغول شویم. از خرید انواع قرص ها و ژل های لاغری و گن های اسلیم لفت گرفته تا خرید و به کار بردن دستگاههای تردمیل و ادوات ورزشی و کششی تا ثبت نام اینترنتی توی کلاسهایی مثل یوگا یا ایروبیک! من مخالف اینها نیستم و مقصودم اصلاح ساختار است.

مقصودم این است که لااقل بدانیم علاوه بر 50 میلیارد دلار کالای وارداتی از مبادی رسمی، 25 میلیارد دلار هم واردات داریم که از مبادی قاچاق می آید و این رقم، دو برابر بودجه ی عمرانی ماست، اینکه این ارقام صرف واردات چه چیزی میشود را خودتان بروید و ببینید! (راجع به آدامس هم بخوانید و به روح سقز فاتحه ای بفرستید(

امروز فرزاد شیدفر، دبیر علمی همایشتوزیع شیر رایگان سلامت شیر حرفهایی تکان دهنده ای گفته از جمله اینکه ما ایرانیان قهرمان مصرف نوشابه،شکر و نمکیم و در قعر جدول مصرف شیر قرار داریم. بله او گفته کاهش مصرف شیر باعث "کمبود کلسیم" و "ویتامین D" در ایران شده است. تحقیقاتی که در ایران انجام شده حتی ارقامی در حد "کمبود ۹۰ درصدی ویتامین D را در نوجوانان تهرانی" ذکر کرده‌اند و تحقیقاتی نیز که در برخی مراکز استان‌ها انجام شده، نشان می‌دهد افراد بزرگسال جامعه ایران هم، "بین ۴۰ تا ۸۰ درصد" کمبود ویتامین D دارند. 

بله وقتی اکثریت جمعیت مان به خاطر نخوردن شیر به پوکی استخوان دچار شدیم، آنگاه رفتن به سراغ دستگاههای سولاریم و وارد کردنش برای کلاس دارها و خریدن و داشتنش برای جذب ویتامین دی، کاری بی کلاس و خنده دار است.

اصلا می دانید که طبق گزارش نظام هدفمندی یارانه‌ها، مصرف لبنیات در ایران روند نزولی داشته و به جای آن مصرف نان، غلات و ماکارونی افزایش داشته است. به خاطر داشته باشیم که ماکارونی هم داستانی مثل پیتزا دارد.

شاید از تاریخچه ی پیدایش پیتزا با خبر باشید. ظاهرا پیتزا که شامل خمیر، گوجه ی تازه، پونه ی کوهی و پیاز و ریحان و روغن می شد اولین بار برای ماهیگیران فقیر و گرسنه و خسته ی ایتالیا در یکی از بنادرش با گاری فروخته می شد و کم کم آوازه اش زیاد شد و این آوازه امروزه به جایی رسیده که زندگی ما بدون خوردن پیتزا توی رستورانی "های کلاس" گاهی کلا "تعطیل" می شود و حتا از پیتزای قرمه سبزی برای بومی سازی، سخن به میان می آوریم!

طولانی شد و خیلی حرفها ناگفته ماند از جمله ی این ناگفته ها چهار برابر بودن مدت مکالمه ی تلفن ما ایرانی هاست و عوارض آن! و مصرف سرانه ی سه برابری دارو و...خلاصه که توی دنیا خیلی رکوردها داریم!

برگردم به ابتدای مطلب، گذشته از اینکه خود چای در ایران از کجا و از چه تاریخی پیدا شد؛ اگر روزی برسد که خارجی ها همه ی چای ایرانی را بخاطر ارگانیک بودنش بخرند و همه اش به جای پوسیدن در انبارها، صادر شود و ما روزی از طریق اینترنت و تبلیغات ماهواره ای ببینیم که دارند چای ایرانی را با قیمتهای نجومی تبلیغ کرده و می فروشند و کلاس دارد، به فکر این نخواهیم افتاد که برویم و چای ایرانی بخریم و بخوریم و کلاس بگذاریم!؟ من که اخیرا توی هر فروشگاه بزرگ و زنجیره ای دنبال چای ایرانی گشتم پیدا نکردم و مطمئنا آن روز هم پیدا نخواهیم کرد و شاید به زمین و زمان ناسزا خواهیم گفت که ما خودمان چای ایرانی گیرمان نمی آید که بخوریم و این مسئولین از خدا بی خبر ، همه ی دار و ندار ما، از جمله چای ما را به خارجی ها می فروشند.