همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

بی فرجام

 جناب آقای پونکی از سایت آرشید برمامنت گذاشتند و با ارسال یکی از اشعار زیباشون ، مهمان همساده ها شدند.

ضمن تشکر صمیمانه از لطف ایشان، شما را به خواندن آن دعوت می کنیم:




همقدم با باران ...
کهنه چتری در دست
و صدایی که به صحنِ تنِ شب می پیچید ...
گام در گام دل تاریکی
همچو یک عابرِ مست

جاده ای خواب آلود
خیس از وهمِ نگاهی تبدار ...
تشنه تر از کابوس
وحشتی راز آلود ...
غربتی شب بیدار

دو قطار از صفِ انبوهِ درخت ...
خالی از شور مسافر ... بی روح ...
شاخه در شین هزاران شهوت
سینه در سین هزاران سرکوب

برگهایی ریزان ...
فارغ از دغدغه ی مانایی ...
مرگ و بی پروایی
چه سبکبارتر از پروانه
سر خوش اما آزاد
بی نیاز از قدح و جام می و پیمانه

همسفر با تردید
می گریزم از نور
خسته تر از خورشید ...
هر قدم دور تر از مهلکه ی شیدایی
مقصدی بی انجام ...
بودنی نافرجام ...
عاقبت تنهایی !

نامه...




آهای عوضی ! چشای کورتو خوب وا کن و به دقت بخون ... دیگه به هیچ وجه نمی خوام ریخت نحستو ببینم ... نه میخوام ببینمت ...نه میخوام صداتو بشنوم ...نه میخوام اسمت به گوشم بخوره یا روی گوشیم بیوفته ...نه اس ات برام بیاد ...نه حتی یادت از صد کیلومتری فکرم رد شه ....

اینکه سر تو و احساس کوفتیت چه بلایی میاد و  غرور کذاییت خرد میشه یا روحت آسیب میبینه ...یا حتی میمیری هم ...اصلا برام مهم نیست ... اصلا خدا کنه بمیری تا نتونی دیگه مزاحمم بشی ... این نامه هم آخرین حرفای منه با تو انگلِ مزاحمِ حال به هم زن ... حالا گمشو برو رد کارت که حتی سایه ات هم حالمو بد میکنه !!"

نوشتن نامه که تموم شد... دادم دستش تا بخونه ... خوندن نامه را که تموم کرد ...پرسید:

- مطمئنی که با خوندن این نامه ...طرف دست از سرم بر میداره و میره !؟

- آره بابا ... متنی برات نوشتم که هر کی بخونه ... چنان داغون میشه که ... میزاره میره و حتی پشت سرش را هم نگاه نمیکنه !

- پس شکی توش نیست دیگه؟

- به هیچ وجه ... یارو طوری خرد میشه که تاآخر عمر فقط باید ...بگرده خرده هاشو پیدا کنه ...بهم بچسبونه ...

نامه را به طرفم دراز کرد و گفت :

- پس بیا بگیر بخونش ... این نامه مال توئه!!!

و رفت..................


 

ادامه مطلب ...

و یادی از یک شاعر . . .

                      به نام خدا
بیست و پنجم مهرماه (دیروز) مصادف بود با سالروز مرگ فرخی یزدی "شاعر لب دوخته"                          

میرزا محمد فرخی یزدی فرزند محمد ابراهیم درسال 1306 ه. ق (12678) در شهر یزد به دنیا آمد. او از یک خانواده فقیر برخاست و تحصیلات مقدماتی خود را در مدسه‌ی انگلیسی یزد به پایان رسانید. پانزده شانزده ساله بود که طبع ناآرامش وی را به سرودن اشعاری در سرزنش اولیای مدرسه تشویق نمود و همین امر موجب اخراجش از مدرسه گردید.
و در یزد با سرودن شعری بر علیه ضیغم الدوله قشقایی ،‌حاکم یزد به قدری مورد غضب قرار گرفت که دستور دادند لبهایش را با نخ و سوزن به یکدیگر بدوزند! که ‌موجب بلوا و شورش در میان آزادیخواهان شد. پس از این جریان ،‌ فرخی یزدی به تهران فرار کرد. در ابتدای سلطنت پهلوی او به مجلس راه می‌یابد و با انتشار روزنامه‌ی طوفان به انتقاد از پهلوی می‌پردازد.که این روزنامه بیش از پانزده بار توقیف می شود
در آن زمان که "‌ قریب به اتفاق وکلای مجلس ،‌ طرفدار رضاخان بودند،‌ فرخی را مورد اذیت و آزار قرار دادند حتی یکبار توسط یکی از وکلا مورد ضرب و شتم واقع شد. او که وضع خود را بسیار وخیم دید،‌پس از چند شبانه روز تحصن در مجلس ‌، به مسکو فرار کرد و از آنجا به برلن رفت (‌بهار 1310) "‌ اما با وساطت تیمور تاش وزیر دربار وقت ،‌ ولیعهد که برای تحصیل در سویس به سر می‌برد به برلن رفته و رضایت وی را جلب میکند پس از این جریان فرخی یزدی به تهران باز می‌گردد. فضای کشور ایران در سال 1311 شمسی به قول فرخی "‌محیط مردگان "‌ است.در زمانی که همه مدیحه گوی امنیت حاصل از حکومت نظامی قزاقها بودند ،‌ فرخی یزدی با شعرهای آتشین به انتقادهای شدید از رضاخان می پرداخت.رضا شاه تأکید داشته که فرخی در همسایگی کاخ تابستانی او ( سعدآباد ) تحت نظر باشد."‌ در این دوران ،‌ ارتباط فرخی با جهان خارج قطع بود و همواره تحت نظر مفتشین اداره‌ی تامینات قرار داشت. این زندان غیر رسمی فرخی یزدی را به شدت تحت فشار قرار می‌داد
اما این حصر خانگی نیز پایان ماجرا نبود و سرانجام شاعر به زندان می‌افتد بهانه‌ی این حکم‌،‌ بدهکاری فرخی یزدی بود.درزندان نیز شاعر با سرودن اشعاری بر علیه اختناق رضاخانی ،‌وضع خود را سخت‌تر می‌کند. بنابراین جلاد رضا خان به سراغ شاعر می‌رود "‌ پزشک احمدی " به بهانه‌ی بیماری ،‌او را به بیمارستان زندان می‌فرستد و در 25 مهرماه 1318 در تاریکی دردناک با آمپول هوا به زندگی او خاتمه میدهد . جسدش را به احتمال زیاد برای دفن به گورستان مسگر‌آباد تهران میفرستند . جای مزارش تا کنون شناخته نشده است.  

پ ن : ایام سوگواری اباعبدالله حسین (ع) را تسلیت و تعزیت عرض می نمایم و پیشنهاد میکنم که صاحبان ذوق و هنر نسبت به عزادار نمودن محله اهتمام به خرج بدهند. بنده متاسفانه در این مقوله هیچ هنری ندارم و فقط بلدم که حرف بزنم که امیدوارم بزرگواران برمن ببخشایند