همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

آش در کوچه

                                

            

در اواسط بهار ، مانند چنین ایامی - که زنان اهل محله از دید و بازدیدهای نفس گیرِ عید و نوروز تا حدودی فارغ شده بودند و مردان شان درگیر کسب و کار،و روزها بلند شده بود و آفتاب طولانی ،همساده ها به فکر- آش در کوچه- می افتادند .

یکی از با همت ترین ِشان سر خیر می شد و خانه به خانه راه می افتاد  و انگیزه پختِ -آش در کوچه -را در هر خانه محرک می شد .

هر کسی به وسع و نیتی که داشت به جمع می پیوست و قسمتی از مواد مورد نیاز را تامین می کرد . یک نفر نخود می داد ،یک نفر دیگر لوبیا ، همسایه دیگری کشک می آورد و اون یکی آرد . و حتی یک نفر نمک و کبریت !!

سبزی و اسفناج و برگ چغندر هم که به لطف حضور بهار تقریبا به وفور در اکثر خانه های اهل محل – مخصوصا کشاورزان- یافت می شد .

به توافق همه ی اهل کوچه زمان پختنِ آش ، روزی که همه ی در و همساده بتوانند حضور داشته باشند ،تعیین می شد و در روز موعود ،دیگ مسی بزرگی در کنار کوچه ، روی اجاقی که یکی از مردانِ سر به راه و اهل توافق با چنین کارهایی مهیا کرده بود ،  گذاشته می شد .

زن ها  از صبح دور هم سبزی پاک می کردند و نخود لوبیا آماده می کردند . کدبانوترین هایشان آرد را خمیر می کردند و برگ می بریدند .(1)

با حسِ خوب همسایه بودن و با دور ریختن کدورت های نه چندان پایدارِ مردمِ با صفای اون روزگار، این سنت زیبا تجربه ی خوبی از دور هم بودن و گذراندن روزگار خوش در کنار همدیگر را تجلی می داد .

 و غروب هنگام که مردان کوچه ،خسته از کار روزانه به خانه بر می گشتند آنچه از آش سهم شان شده بود را با ولع می خوردند و از دستپخت آشپز تعریف می کردند . آشپزی که معلوم نبود کدام کدبانوست . همه در این سفره شریک بودند.

1-     -پی نوشت -1

در زمان قدیم رشته آماده وجود نداشت و خانم ها خودشان با خمیر کردن و فرآوری آن رشته تهیه می کردند .

2-    2-  این رسم آش در کوچه در محله قدیمی ما وجود داشت . در بعضی جاهای دیگر هم سراغ دارم . نمی دانم فراگیر بود و در شهرهای دیگر هم بود یا نه .؟!!

3-   3-   این مقوله از آن دست نوستالوژی های تکرار نشدنی است...

 

ِ

 

شترگاوپلنگ

سلام


شما خواب می بینید؟ (گویا جوابش مشخص است خوو دانشمندان گفته اند همگی خواب می بینیم) سوال رو اصلاح می کنم


آیا شما خوابهایتان را به یاد دارید؟


همطاف،اغلب نیمه شب بیدار می شود حوالی 2-3 . (حالا یا برای قضای حاجت یا آب خوردن یا چی...).

نگاه کردن به ساعت هم شده، عادت این بیداری نیمه شبانه... (گویا منتظرم حادثه ای رخ دهد مثل سرقت یا قتل تا بتوانم در جوابگویی بازرسان زمان دقیق ماجرا را بیان کنم)  نیمه شب که بیدار شدم خوابم یادم بود منتهی تنها قسمتی که قابلیت جمله‌بندی! برای تعریف داشته باشد این بود که نشسته بودم و بند کفشم را می بستم حالا یا باز شده بود یا شل شده بود به هرحال کفش اسپورتی بود اندازه پا... یادم آمد قبلا هم در خوابی دیگر چنین عملی را انجام داده بودم منتهی در اون یکی که حالا چندماه پیش بود یا چندسال! داشتم بند کفش اسپورتم را محکم می بستم گویا کفش از پایم بزرگتر بود...

اینکه خوابهایمان چگونه شکل می گیرد چیز زیادی نمی دانم جز همینهایی که گفته اند و شنیده ام (متاثر از وقایع روزانه یا تحت تاثیر افکاری که ما را تحت فشار دارند یا هرآنچه آرزو داریم و در دنیای واقعی دورازدسترس است برایمان در خواب تجسم می یابد)


گفتم آرزو، یاد مجله خانواده سبز افتادم که اخیرا همینطور محض تنوع خریدمش (خوو سالهاست خرید مجله رو ترک کرده بیدم) پس از حل چند جدول آشفته و مرموز و خواندن ماجرای بابا مجید و دوقلوهایش رسیدم به صفحات انتهایی و این عنوان _آرزوهایتان را برآورده می کنیم _ در توضیح آمده: ...ما می خواهیم به جز "سلامتی" که آرزوی مشترک همه ماست، آرزوهایتان را درحد یه جمله بنویسید تا در مجله چاپ شود.شاید این آرزو برای عده‌ای دیگر از خوانندگان‌مان مفید واقع شود...

 

*زن-25ساله- تلویزیون خونمون رو به خاطر اجاره‌خونه فروختم. آرزو دارم تلویزیون داشته باشم تا دختر 2ساله ام کارتون ببینه

*نگارمیرزایی-21ساله-کاش میشد سه میلیون پولی که بدهکار هستم رو پس برم. دارم از خجالت آب میشم.

*مادردختری 16ساله هستم که معلولیت شدید جسمی دارد و آرزوی ویلچربرقی را دارد که بتواند خود را تکان دهد.

*مرد-25ساله- دوست دارم یه قطعه کوچکی طلا واسه نامزدم بخرم تا از شرمندگی‌اش دربیام

*خانم 43ساله هستم آرزو دارم دخترم که یک سال عقدکرده برایش جهیزیه تهیه کنم که به خونه بخت بره.

*زن-50ساله- کاش انسان خیری مثل قهرمان فیلم ها بیاد کمک کنه تا بدهی‌های شوهرم تمام بشه

 

با خواندن این آرزوها، دلم خواست پولی مازاد می داشتم تا با دفترمجله تماس می گرفتم و پیگیر می‌شدم لااقل آرزوهایی که در توانم بود برآورده شود...


البته برای ارضای این حس  هرچندوقت یه بار سری به سایت خیریه همت می‌زنم و باتوجه به موجودی کارت اعتباری‌ام، دل خودم رو راضی می‌کنم ^_^


...


در آن زمان که فکندند چرخ را بنیاد...دری نبست زمانه که دیگری نگشاد

حکیم سنایی



مهربان تر باشیم!

چند وقت قبل یک کتاب خواندم به اسم ؛ مهربان تر باشیم؛ ... که مجموعه ای از حکایات واقعی و ساده و روزمره ای است از مهربانی های بدون چشم داشت مردمان فرنگ ... که نویسنده ای از همان دیار گردآوری کرده و خانم زهره زاهدی هم ..ترجمه اش را در اختیار ما گذاشته اند...

قصه های دل نشینی است که نشان میدهد حتی کوچکترین مهربانی ها ...چه تاثیرات شگرفی ممکن است بر زندگی دیگران بگذارد...

با خواندن این کتاب ...یاد حکایاتی بسیاری از همین دست ... در سرزمین خودمان افتادم... مهربانی های بی توقع قلبهای بزرگ ... فکر کردم بد نباشد این داستان ها هم روایت شوند ... شاید مهربانی کردنی چنین .... گسترش یابد...

اگر تمایل دارید ۳ حکایت واقعی را در ادامه مطلب بخوانید...

  

ادامه مطلب ...