همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

                                                     به نام خدا  

 

 


                                  «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ»
    به‌راستی که من مبعوث شدم تا شرافت‌های اخلاقی را کامل و تمام کنم

و یکی از مهم ترین جنبه های بعثت خاتم الانبیاء (ص) را می توان در همین جمله یافت. اخلاقیات چیزی که در جوامع کنونی ما روز به روز کمتر و کمتر می شود مشکلات بشری بیشتر و بیشتر می شود . جایی که انسانها در فقدان اخلاقیات بدترین رفتارها را با دیگران و حتی با خویش انجام میدهند . رسول اکرم(ص) آمده اند که اخلاقیات را پرورش دهند امده اند تا کرامات انسانی را آموزش دهند و کامل نمایند . تا بشریت زیر سایه آن راه نجات را بیابد. تا فرد اول خودش و بعدش جامعه را بسازد . تا جامعه اسلامی ای داشته باشیم انسانی و والا و متعالی .
اخلاقیات را شاید بتوان خارج از چهارچوب قوانین و محدودیت ها و باید و نباید ها شناخت . چیزی است که فرد شاید اول باید به آن پایبند باشد تا بعد جامعه اش را به آن پایبند سازد.شاید رفتارها و اعمالی باشد که فرد باید بیاموزد و در زیر سایه عمل با آن خویش و جامعه را متعالی سازد.
 فقط می توان گفت که جهان امروز در فقدان اخلاقیات که رکن اساسی رشد و پرورش و تعالی انسان است قرار گرفته است و به همین علت به قهقرا نیستی و نابودی پیش می رود .

فرخنده عید مبعث رسول مهربانی و عطوفت را به همه همساده ها گرامی و همه دوستان تبریک و تهنیت عرض می نمایم

بوی خدا



بسم الله الرحمن الرحیم

در بالکن کوچک خانه ام می نشینم و به آسمان شب خیره می شوم آن وقت که ستاره ها غمزه می روند.

عاشق این وقت شبم

چشمک زدن ستاره را وقتی همه خوابند می شود دید و این عجیب ترین راز مگوست!

راز دوم اینکه اشتباه بزرگ وقتی است که برای دیدن خدا رو به آسمان کنیم .

سومین راز اینکه ،خدا در آسمان نیست.

و سرالاسرار اینکه خدا همین نزدیکی است ، نشان به آن نشان که دور و برم پر شده است از بوی خدا

آنقدر فیضی که من از بی زبانی دیده ام
ترسم آخر شُکر خاموشی کند گویا مرا


http://s6.picofile.com/file/8188568100/00.jpg

مهمانی در صحرا


پیکار پایان یافته بود وساعتها از غروب خورشید می‏‏‌گذشت .
با اینکه چادر بزرگ بود اما هوای داخل آن سنگین وخفه و بوی چرک و خون و عرق ازهرسو بـه مشام می‏ رسید . مرتباً صدای سرفه های خشکی که بعضاً مـدتی ادامـه می‏ یـافت از نـقاط مـختلف چادر شنیده می‏شد . تـقریباً همه بی‏ جان و نیمه عریان کف چادر ازحال رفته بودند . علی رغم بادی که درچادر می وزید هوا همچنان گرم بود  . چراغها روشن بود و درگوشه و کنار ، بعضی به ستونها تکیه داده ، اورادی را زمزمه می کردند .

هـیچکس خواب نبود . حتی بی رمق ترین‏ کالبدهای روی زمین ، هـرچند گاه بزحمت سرشان را بلند می‏ کردند و نگاهی به سوی درچادر انداخته، از جاندارترین کالبد کناری می پرسیدند:“خبری نشد؟ “ و جـواب مـنفی شان را تنها با حرکت سر می‏ گرفتند . همگی منتظر بودند و آنها که زخمهایشان بیشتر بود با بی تابی بیشتری به در چادر چشم دوخته بودند . غیر از گزیدگی حشرات و آفتاب زدگی و تاولهای درشت عرق سوختگی و زخمهای کف و روی پاها وسرفه های خشک که دردهای عمومی بودندهر نوع جراحت دیگر نیزدیده می شد  از شکستگی سر و دست تا بریدگی های گوش و چشم .
پرده جلوی در چادر به آرامی کنار رفت و پـیرمردی لنگان لنگان خودرا به داخل کشید . آنها که نگاهشان بـه در بود فوراً نیم خیز شدند
و بقیه نیز با زحمت سراز خاک برداشتند . همه بی هیچ کلامی به دهان پیرمرد خیره ماندند و سکوت حاکم شد ، مدتی جز صدای بادی که در فضای چادر جریان داشت چیزی شنیده نشد .

پیرمرد نامی را فریاد زد و همه منتظربرخاستن صاحب‏ آن بودند اما هیچکس برنخاست ، پیرمرد دوباره و سه باره نام را فریاد کرد و چشمها همچنان بدنبال برخاستن کسی می گشتند . پیرمرد بالبه حوله ای که بردوش داشت صورتش را از اشک و عرق پاک کرد و با صدایی بی رمق گفت : “ از غروب تا حالا همه چادرها را گشتم ، گم شده . خداکنه زنده بـاشـه “ .  و درحـالـیکه حـوله خـیس و چرکش را روی شانه دیگرش می انداخت برگشت و از چادر خارج شد . تا مدتی همه نشسته بودند و یکدیگررا نگاه می‏ کردند . دوباره یـکی یـکی سـرهایشان را بـرزمین گـذاشتند . چـیزی نـگذشته بـود کـه صدایی از گوشـه ی چـادر بـلند شـد : “ برای شادی روح رفتگان و اسیران خاک ، بی وارث و بدوارث جمیعاً فاتحة مع الصلواه “  و صلواتی از گوشه و کنار چادر بلند شد ، بلافاصله از کنج دیگر چادر صدایی بلندشد : “  محمدی هاش صلوات دوم را غرا تر ختم کنن “ . چـادر غرق در صلوات شد و  زمزمه فاتحة فضارا پرکرد . میثم همینطورکه درحال خواندن سوره بود و سعی می کرد “یکن لـه “  را درست تلفظ کند روی دست سالم ترش تکیه کرد . گردنش را روی ستون پشت سرش بالا کشیده سعی کرد به آن تکیه دهد . نفس عمیقی کشید و حوله خیس عرقش را از روی دوشش برداشت . قدری چلاند و روی پاهای چرک و پر زخمش انداخت . سعی کرد به درد و کوفتگی فکر نکند . به پـرده جـلوی درچـادر خـیره شد و درفـکر فرو رفته باخود زمـزمـه کرد :
“ باید بدانم که چه می کنم و چرا ؟  ظاهراعمال مرا نفریبد و از معانی غافل نشوم چرا که حرکات هیچ سودی نخواهند داشت “  .
قدری بیشتر خود را بالا کشید و پاهایش را جمع کرد . باز حوله  را بر پشتش انداخت و باخود فکر کرد شاید این انتظار طولانی حق اوست چراکه هنوز بدرستی اسماعیلش را نشناخته است و بـاز بـا خود زمزمه کرد : “ اسماعیل من آن است که دلبستگی اش نمی‏ گذارد تا حقیقت را ببینم و حاضرم تابخاطر ازدست ندادنش همه دستاوردهای ابراهیمی ام را ازدست بدهم . برای ابراهیم پسرش بود اما برای من کیست ؟ و چیست ؟ “  . بـاز ساکت شد و با ابروهای درهم رفـته در زوایای فکرش بدنبال یافتن اسماعیلی غوطه ورشده  باخود گفت : “  آری  هم آن است که در رفتن ها انسان را به مـانـدن می خـواند “ و انگار که آن را یـافته باشد ، نا خودآگاه باصدای بلندی گفت : “  همین گوسفند است “  و از صدای خودش بخـود آمد ه متوجه همسفرکناری اش شـد که حـالا درست مـقابلش نشسته بود و با تعجب به او خیره شده ، می پرسید : “ کدام گوسفند ؟ “  میثم قدری به چشمان متعجب او نگاه کرد و گفت : “  همین گوسفندی را می گم که می تونستیم روز اول برای ذبحش یک قبض از برادران تسنن بخریم و حالاهم باخیال راحت ازاین چرک و خون و عرق خلاص شده بودیم و از احرام درآمده ، سرتراشیده و عطرزده نشسته بودیم یــا اصلاً اگر ذبح اینهاهم بدلمان نمی نشست . وحدت شیعه و سنی را بی خیال می شدیم و می گفتیم همشهری هامان همانجا به نیابتمان ذبح کنن وبه فقرای شهرخودمان بدهند ، دراینصورت هم حالا مطمئن بودیم کـه هم‏ مسلک‏های خـودمان سرش را بریده و کارش را تمام کرده اند . پس می فهمیم که این همان گـوسفند است
که حالا که می‏ خواهیم برویم و ازاحرام خارج شویم ، ما را با این وضع ، معلوم نیست تاکی نگه خواهد داشت “ . همسفری میثم که هنوز با تعجب به او نگاه می کرد لبخندی بر چهره عبوسش نشست و گفت : “  برادر درکت می کنم امروز همه آفتاب زده شدن ، سخت نگیر . من که می‏گم اونهایی که به فتوای ذبح در شهرخودشان  عمل کنن حجشان قبول نیست “.  پرده جلوی درکنار رفت و رئیس‏ کاروان با سه نفراز همسفران قصاب که انگار هنوزهم درحال ذبح بودند ، وارد شد و باصدای بلند اعلام کرد که : “‏حـجتان مقبول همه خیالتان راحت باشد که بالاخره بعداز کلی دردسر و راضـی کـردن و تـطمیع  بسیاری از بـرادران تسنن توانستیم  قصابان شیعه دوازده امامی کاروان خودمان را یکی یکی بفرستیم توی مذبح قدیم و به نیابت از همه برای تک تک حجاج کاروان ذبـح‏ کنیم “ . صدای تکبیر و صلوات بلند شد . همه بسرعت خودشان را بـه ‏درچـادر‏ مـی‏ رسـاندند تا بـرای خـروج ازاحرام ازیکدیگر سبقت بگیرند .
ساعتی بعد همه کاروانیان باسری تراشیده و لباسی تمیزدر چادر نشسته بودند . عـده‏ ای نماز شکر می‏ خواندند ، عده‏ ای به صرف شـربت و شـیرینی مشغول شـده بـودند و بـرنـامه‏ هـای مـراسم جـشن بـازگـشتشان را بـا لـذت برای هم  تعریف می کردند . اما میثم همچنان به گـوسفند می اندیشید .


 

ادامه مطلب ...