همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

ویدئوی زیر باران و بالانس و گریه بچه

یکی از امکاناتی که اسکای در اختیار کاربران خود قرار داده ، سرویس اشتراک گذاری ویدئو تحت عنوان "نماشا"ست . امروز ما برای شما خوانندگان عزیز همساده ها ،سه ویدئو در نظر گرفتیم .

کلیپ اول عنوانش هست : "دیدن باران برای اولین بار " . این کلیپ رو احتمالا خیلی هاتون دیدید ، ولی تماشای دوباره ش خالی از لطف نیست . 

توضیح : یک دختر 15 ماهه در کالیفرنیا وقتی برای اولین بار بارش باران را می‌بیند  ،شروع به بالا و پایین پریدن زیر باران می‌کند و با جیغ زدن و شادی کردن توجه همه را به خود جلب می‌کند.

اولین بارهای کودکان معمولا دوست داشتنی است و این خانواده نیز ازاین صحنه زیبا عکس و فیلم گرفته اند.

شادی دیدن باران برای اولین بار در چشم‌ها و صورت دختر کوچولو به خوبی دیده می شود .

وقتی او را برای خشک کردن به داخل خانه می‌آورند چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد که دختر بچه گریه می‌کند و به بیرون می‌دود و باز بالا و پایین می‌پرد و از باریدن باران لذت می‌برد.



 ... و ویدئوی دوم ، انیمیشن زیبای بالانس هست که احتمالاً این یکی رو هم دیدید . در انیمیشن بالانس دو نوع تفکر به نمایش گذاشته شده : تفکر سیستمی و تفکر مکانیکی . در تفکر مکانیکی افراد فقط به خودشون فکر می کنند و خودشونو جدای از دیگران می دونند و در تفکر سیستمی ، افراد با دیدن عدم تعادل ، با همکاری و تعامل ، سعی می کنند دوباره بالانس رو ایجاد کنند . این انیمیشن ، برنده ی جایزه اسکار 1989 شده است .
انیمیشن بالانس رو می تونید اینجا ببینید .
ویدئوی سوم هم عنوانش هست : گریه بچه هنگام آواز خواندن مادر
امیدوارم از دیدن این ویدئوها لذت ببرید . 

درین کویو

کاپادوکیه منطقه ای است در ترکیه که.نام پارسی باستان آن( کاتپاتوکا) بوده است به معنی سرزمین اسب های زیبا.از زمان   از زمان مادها کاپادوکیه بخشی از شاهنشاهی ایران بوده است. در تاریخ برای نخستین بار در پایان سده ششم پیش از میلاد است که نامی از کاپادوکیه می‌رود و آن هم در سنگنبشته‌های سه‌زبانه دو تن از پادشاهان هخامنشی، داریوش بزرگ و خشایارشا. این سرزمین ویژگی های طبیعی منحصر به فردی دارد تپه های دودکش مانندآن  در روزگاران قدیم انسانها را برای ساخت وساز به خود جذب کرده بود و خانه هایی دردل این تپه ها احداث کرده بودند. 

در قرون اخیر ،کاپادوکیه دوباره مورد توجه مردم واقع شد و خانه هایی در بین این تپه ها بنا شد.تا اینجا هیچ چیز عجیبی وجود ندارد اما شگفتی زمانی آغاز شد که درسال 1963 میلادی، یک نفر برای تعمیر زیر زمینش، یک دیوار را خراب کرد و در پشت آن پلکانی دید که به اعماق زمین راه داشت .وقتی برای تجسس به آنجا رفتند در کمال شگفتی با شهری در عمق 60 متری زمین روبه رو شدند.نام این شهر( درین کویو) است. شهر در دل سنگ های زیر زمینی تراشیده شده و دارای 13طبقه است.در این شهر مدارس ،معابد، اسطبل ها ،انبارهای غذا ، انبارهای شراب ،سالن های غذاخوری وجود داشته و میتوانست بیست هزار نفر را همراه با دام ها و آذوغه اشان در دل خود جای دهد.

 ورودی.شهر درین کویو میتواند اززیر زمین توسط در سنگی عظیم الچثه مسدود شود وهرطبقه دربی مجزادارد که میتواند ازسایر طبقات مجزا شود وزن این درهای سنگی یکپارچه حدود450 کیلو است و تنها از درون قابل باز شدن هستند شهر دارای پانزده هزار منفذ عمودی برای تهویه است و راه های ورودی آن از سطح زمین به طرز حیرت آوری ماهرانه استتار شده است.


وجود این شهر سوالات بی شماری به ذهن انسان می آورد:1-این شهر کی ساخته شده؟2-توسط چه کسانی ساخته شده؟ 3-چگونه ساخته شده؟ 4-به چه منظوری ساخته شده است؟ تخمین باستان شناسان این است که زمان ساخت آن به قرن 7یا8 قبل از میلاد بر می گردد اما از آنجا که امکان تعیین سن سنگ توسط کربن 14 وجود ندارد می شود تصور کرد که عمری طولانیتر داشته باشد.در مورد نحوه ساخت آن واقعا توضیح کاملی وجود ندارد حفر شهری به این عظمت حتی در زمان حاضر وباوجود تکنولوژی حاضر چالشی عظیم خواهد بود به ویژه آنکه جنس سنگ این منطقه نرم است و محاسبه تعداد ستون ها و اندازه آنها و وزن قابل تحمل توسط آنها نیاز به مهندسی پیشرفته دارد چه رسد به ساخت آن.دانشمندان ساخت درینکویو را از نظر بزرگی کار و تکنولوژی لازم ،با ساخت اهرام مقایسه می کنند.

اما هدف از ساختن چنین شهری چه بوده است؟به چه دلیل انسان ها بایدبخواهند در چنین شهری عجیب و حتی ترسناک زندگی کنند؟مطمئنا درین کویو یک پناهگاه بوده است اما برای در امان ماندن از چه چیز مهیبی باید20000 نفر در زیر زمین سکنی بگیرند؟ جالب ترین فرضیه،را در فیلم ما و فرازمینی ها شنیدم.از آنجا که در چند نقطه شهر نشانه اهورامزدا به چشم می خورد باور این است که اهالی درین کویو زرتشتی بوده اند.در فصل دوم کتاب زرتشت(ونیداد)آمده است که که اهورامزدا برای حفظ جان مردم از یک فاجعه طبیعی (یخبندان)  دستور ساخت یک پناهگاه زیرزمینی را میدهد والهه میترا شهری چند طبقه در زیر زمین می سازد تا گروهی منتخب از مردم و جانوران را به آنجا برده واز آنچه ونیداد آن را زمستان اهریمنی می نامد، حفظ کند.

 برای اطلاعات بیشتر میتوانید به مستند درین کویو  ساخته کانال هیستوری مراجعه کنید


دغدغه های مادری ....

پریروز دختر خواهرم زنگ زد، من پشت کامپیوتر نشسته بودم، با همدیگه از هر دری حرف زدیم، صدای پسرش رو می شنیدم که می گفت: مامان! "می می" می خوام!
دختر  خواهرم گفت: (خاله ! رادمهر یک ماه دیگه، دو سالش تموم می شه و من باید از شیر بگیرمش، می گن برای شیر گرفتن از داروی گیاهی "صبر زرد " استفاده کن، از الان نگرانم که نکنه بی قراری کنه و من و خودشو اذیت کنه! مامانم می گه تو باید دیر یا زود،  این کار سخت رو انجام بدی .)
همینطور که داشتم به حرفهای دختر خواهرم گوش می دادم، تو گوگل سرچ کردم: "نحوه ی صحیح از شیر گرفتن بچه"
از بین سایتها و وبلاگهای نمایش داده شده، وبلاگ یک دکتر رو انتخاب کردم و مطالبی رو که اون دکتر نوشته بود، برای دختر خواهرم خوندم: (بعضی از مادرها از صبر زرد برای شیر گرفتن بچه استفاده می کنند، بعضی مادرها سینه شون رو سیاه یا زرد می کنند، تا بچه رو بترسونند و اکثر مادرها بچه رو به صورت ناگهانی از شیر می گیرند ...
تمام این روشها غلطه! صبر زرد یک داروی مسهله و ممکنه بچه اسهال بگیره. رنگی کردن سینه و از شیر گرفتن ناگهانی هم از لحاظ روحی  به بچه ضربه می زنه، راه درست اینه که به تدریج بچه رو از شیر بگیرید و دفعات شیر دادن رو کم کنید. موقعی که می خواید بچه رو از شیر بگیرید، باید پدر بچه به شما کمک کنه و سر اونو گرم کنه، شاید لازم باشه شما ساعاتی رو تو خونه و پیش بچه نباشید، تا بچه شما رو نبینه و هوس نکنه شیر بخوره ....)

... من از روی نوشته ی دکتر می خوندم و دختر خواهرم با دقت گوش می داد و در باره ی هر جمله، اظهار نظر می کرد و حرفی می زد ...اما دختر خواهرم خبر نداشت که در اون لحظه، من چه دل آشوبه ای دارم و دارم به چه چیزایی فکر می کنم!

من احسان رو درست روز تولدش و به طور ناگهانی از شیر گرفتم، من از کجا می دونستم که نباید یهویی شیرمو قطع کنم و نباید سینه مو رنگی کنم؟ من از ضربه خوردن بچه چیزی نمی دونستم! من از همون روشی استفاده کردم که مادرم و مادربزرگم و مادر مادر بزرگم استفاده کرده بودند!

از روی نوشته می خوندم، اما ذهنم درگیر دهها سوال بود:
- آیا این تنها اشتباه من در مورد بچه ها بوده؟
- کجاها باید بچه ها رو راهنمایی می کردم و نکردم؟
- کی و چه موقع باید جلوشون در می آمدم و نیامدم؟
- چه موقع نیاز داشتند با من حرف بزنند، اما حواس من بهشون نبوده؟
- چه وقت به محبت من نیاز داشتند و من ازشون دریغ کردم
؟

- چه حرفهایی رو باید بهشون می زدم و نزدم؟

- چه موقع به وجود من نیاز داشتند و من در کنارشون نبودم؟

- و چه موقع باید براشون سرمایه گذاری می کردم، اما اولویت رو به چیزهای دیگه دادم و ازشون کم گذاشتم؟

و ....


پی نوشت :


- ... خدا رو شکر می کنم که این دغدغه های آزار دهنده ، همیشگی نیستند، بعضی وقتا یادم می افته که زمان قدیم مهم ترین دغدغه ی خیلی از پدر و مادرها، فقط سیر کردن شکم بچه های قد و نیمقدشون بوده و اتفاقا این پدر و مادرها، بچه هایی کم توقع و قدرشناسی تربیت کردند که خیلی بیشتر از بچه های امروزی قدر والدینشونو می دونند.

-من تنها مادری نیستم که این دغدغه ها رو دارم، هر پدر و مادری، به خاطر عشق و علاقه و همین طور مسئولیتی که در قبال به دنیا آوردن فرزندانشون دارند، زندگی و جوونی شونو به پای بچه ها می ذارند و حتی خیلی فراتر از توان و وظیفه شون، به اونا خدمت می کنند!

- خواهی نخواهی این همه ایثار و فداکاری و از خود مایه گذاشتن، انتظار و توقع ایجاد می کنه. البته نه انتظار مادی!  نهایت توقع پدر و مادرها در این حدّه که بچه هاشون ناسپاس نباشند و گاهی از اونا یاد کنند ...

- یک آقایی می گفت: "وقتی درسم تموم شد، پدرم خونه ش رو فروخت و خودش و مادرم رفتند مستاجری و پول خونه رو داد به من تا برای آینده م سرمایه گذاری کنم ". وقتی آدم چنین پدر و مادرهایی رو می بینه فکر می کنه در حق بچه هاش کم گذاشته!

- و دیدم فرزندانی رو که با فقر و تنگدستی بزرگ شدند و وقتی به ثمر رسیدند، زیر بال و پر والدینشونو گرفتند و حتی اونا رو بعد از عمری مستاجری، صاحب خونه کردند.

- بعضی وقتا می مونم که کدوم یک از این پدر و مادرا کارشون درسته؟ پدر و مادرایی که حتی بعد از ازدواج همچنان هوای فرزندشونو دارند و در بچه داری و کارای دیگه کمکش می کنند ( تا جایی که من دیدم اکثر این بچه ها متوقعند و هر چقدر پدر و مادر بهشون خدمت کنند باز طلبکارند! ) و یا پدر و مادرایی که تا یک سن خاص از بچه ها حمایت می کنند و بعد از اون به بچه ها می گن: از این به بعد باید روی پای خودتون بایستید و نباید هیچ توقعی از ما داشته باشید.

-آه که چه سخته پدر و مادر بودن!...شاید بشه برای بچه دار شدن از واژه ی "سهلِ ممتنع" استفاده کرد.... زن و شوهرها، بعد از ازدواج دلشون بچه می خواد، دلشون می خواد نوزادشونو در آغوش بکشند و اونو بو کنند، یاد شیرین زبونی های بچه ی نوپا که می افتند دلشون غنج می ره،  دلشون می خواد تن دختر بچه شون لباس دخترونه بپوشونند و موهاشو ببافند، وقتی یاد تیپ پسر بچه هایی که لباس مردونه می پوشند و موهاشونو مردونه می زنند می افتند دلشون ضعف می ره، دلشون عصای پیری می خواد ...و در این بین شاید به تنها چیزی که فکر نکنند، مسئولیت سخت پدر و مادر بودنه!

وقتی بچه به دنیا میاد می بینند، همه چیز همونطور بود که فکر می کردند، همه چی خوب پیش می ره تا بچه کم کم بزرگ می شه و به سن نوجوانی و بلوغ می رسه و تحت تاثیر ویژگیهای این دوره، شروع به سرکشی و طغیان می کنه، نوجوان دلش استقلال می خواد و دیگه مطیع محض نیست و تحت هر شرایطی به پدر و مادرش "چشم" نمی گه، اون وقته که بعضی از پدر و مادرها،  رَبّ شونو یاد می کنند و  حتی وقتایی می شه که دور از جون شما، به غلط کردن می افتند ...دیدم مادرهایی رو که می گن: خوش به حال فلانی که بچه دار نمی شه، یک کلمه می گن فلانی نازاست و خلاص!

تازه اون موقع بعضیها یاد جمله ای می افتند که بارها از زبون بزرگترا شنیده بودند، اما معنی شو نمی فهمیدند: "بچه ها وقتی بزرگ می شن غصه شونم مثل خودشون بزرگ می شه " ...

... و بچه ها بزرگ می شن، ازدواج می کنند و هوس می کنند بچه دار بشن...

و این قصه تا دنیا دنیاست ، ادامه دارد !



http://s6.picofile.com/file/8189008134/91_08_29_baby1.jpg