همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی
همساده ها

همساده ها

وبلاگ گروهی

نظرسنجی

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی که در صدد ساخت وبلاگ گروهی برآمدیم، انتظار شروع به کار و سپس مداومت و پیگیری و این استقبال نسبتا خوب دوستان نویسنده و شما همراهان همیشگی را نداشتیم. باور عمومی بر این بود که وبلاگ گروهی دوام چندانی نخواهد آورد. آن روز درباره ی چگونگی شروع و محل نوشتن مطالب و تعداد نویسندگان تردیدهای جدی داشتیم و حتا در انتخاب اسم وبلاگ هم نظرات زیادی وجود داشت و... اما امروز شکر خدا که این نود و پنجمین نوشته ی این وبلاگ است. جز مطالب چرکنویس و حذف شده، از 24 دیماه تا کنون با 88 مطلب منتشر شده و دریافت 1000 کامنت تا حدودی می توان با دیده ی اغماض پذیرفت که موفق عمل کرده ایم. باری به لطف خدا و همت دوستان و وجود شما خوانندگان و همراهان گرامی و عزیز، امروز خوشحالیم که وبلاگ همساده ها جای خود را در وبلاگستان باز کرده و به پیش می رود و از این بابت خدای بزرگ را شاکریم.

مطابق با آمار وبلاگ، اینجا خواننده های ثابتی دارد که هر روز سر می زنند. هر چند تعدادشان از 33 نفر تا 71 نفر در نوسان است (من تا 89 نفر هم در آمار دیده ام) بیشترین بازدید 367 بازدید روزانه ثبت شده است، اما بازدیدکنندگان به طور متوسط، پنجاه نفر را شامل می شوند. مطابق با آخرین مراجعه به آمار، 3604 نفر یعنی 73% به طور مستقیم وارد وبلاگ شده اند. 827 نفر با حدود 17 % به واسطه ی لینک در وبلاگ ها آمده اند و وارد شدگان از طریق موتورهای جستجو هم 505 نفر بوده اند که حدود 11% درصد کل ورودی ها محسوب می شوند. 

حدود یک هفته ده روز اول بعد از ثبت وبلاگ، در انتظار اولین ورودی از گوگل روزشماری می کردم اما الان به طور متوسط روزانه چندین بازدید کننده داریم که برای مثال طی هفته گذشته کمترین میزان 9 و بالاترین آن 26 ورودی ثبت شده است.(43 مورد هم درخاطرم هست(

 

همه ی اینها که گفته شد گزارش مختصری بود از آنچه تاکنون شده و گذشته، اما باید اعتراف کنیم، برای رسیدن به چشم انداز ابتدایی که ترسیم کرده بودیم، فاصله بسیار داریم و لازم است که روز به روز موانع و مشکلات را برطرف سازیم و عیوب و ایرادات کار را مرتفع کنیم و نواقص و کمبودها را از میان برداریم. 

اولین و شاید بزرگترین آنها، مشکل و ایرادی است که بعضی از دوستان نویسنده از ابتدا وارد می کردند و همچنان هم آن را ایراد این وبلاگ می دانند. این دوستان معتقدند نوشتن هر روزه، باعث زدگی می شود و مخاطبان را فراری داده و دور می سازد. ضمن اینکه بعضی از مطالب خوب، نخوانده باقی می مانند و یا با نوشته های بعضا سطحی از دور خارج می شوند. کیفیت مطالب هم مورد نظر هست که سرعت انتشار پی در پی مطالب، ممکن است از کیفیت و سطح نوشته ها بکاهد.

 

لطفا دوستان نویسنده و خوانندگان همراه و همیشگی ، حتا دوستان خواننده ای که خاموش می آیند و می روند، نظر خودتان را بنویسید که: 

1 - از انتشار هر روز ، یک مطلب جدید ، خسته و دلزده شده اید؟

2 - به نظر شما سطح مطالب وبلاگ در کل راضی کننده است؟ یا شما پیشنهاد دیگری دارید؟ 

3 - آیا ساعت انتشار مطالب خوب و مناسب است؟

 

اگر دوست و یا دوستانی را می شناسید که می نویسند و مایل به همکاری با وبلاگ همساده ها هستند معرفی و دعوت به همکاری کنید. عملا سه نفر از دوستان نویسنده کناره گیری کرده اند و جای ایشان خالی مانده است، به طوریکه هر روز یک مطلب دیگر واقعیت عینی ندارد.

برای ایجاد تنوع و جذب بیشتر مخاطب و همکاری وبلاگنویسان و ارتباط تنگاتنگ با ایشان، برای قسمت مطالب مهمان، به مطالب دوستان خارج از وبلاگ همساده ها، نیاز مبرم داریم. به کسانیکه می شناسید پیام دهید و از آنها برای نوشتن مطلب دعوت کنید. گمان کنم موکول کردن همه ی کارها به عهده ی مدیر وبلاگ، کمی بی انصافی باشد. اینجا وبلاگی گروهی است و از همه ی شما برای اداره و بهتر شدن کیفیت کار، نظر و تشریک مساعی می خواهیم. یا شاید از اساس روش دیگری را برای ادامه ی کار این وبلاگ پیشنهاد می کنید. پس لطفاً دقایقی را وقت بگذارید و بی ملاحظه و به طور مبسوط نظرات خودتان را بنویسید. خلاصه اینکه هیچ آداب و ترتیبی مجو هر چه می خواهد‏ دل تنگت، بگو

...

روز ولادت آقا امیر المومنین علیه السلام و روز پدر را هم پیشاپیش به همه ی شما دوستان و بزرگواران تبریک و تهنیت عرض می کنم

حرفهای خودمانی ...

مطلبی که می خوانید از سوی وبلاگ راز نهان ارسال شده که از ایشان خیلی متشکریم و چون آقای علایی به دلیل مشکلات و گرفتاری هایی که دارند از فرصت نوشتن خود استفاده نکردند و فردا هم نویسنده ای نداریم این مطلب را در این نوبت منتشر می کنیم

- امروز با همسرم رفتیم خیابون چون بعد از 20 سال جناب همسر تصمیم گرفته بود قاب عینکشو عوض کنه و دوست داشت منم باهاش برم تا در انتخاب قاب بهش کمک کنم. اولش رفتیم چشم پزشکی. همسرم می خواست مطمئن بشه شماره ی عینکش تغییر نکرده، منم که دو سه هفته ست حس می کنم یک جسم خارجی تو چشممه (تو اینترنت نوشته بود به خاطر خشکی چشم، فرد حس می کنه یک جسم خارجی تو چشمشه و چاره ش قطره ی اشک مصنوعیه ) اما چون طبابت اینترنتی افاقه نکرده بود ، بهتر دیدم دکتر از نزدیک چشممو معاینه کنه.

- اول دکتر چشم منو معاینه کرد (خانمها در هر کاری مقدمند!) و گفت: شما هم خشکی چشم دارید، هم پلک تون  سنگ سازه! 7-8 روز از پماد و قطره ای که نوشتم استفاده کنید بعد بیاید تا سنگ رو سرپایی خارج کنم! (به حق چیزای ندیده و نشنیده! شما تا حالا شنیده بودید پلک کسی سنگ ساز باشه؟) بعد از اینکه دکتر منو ویزیت کرد نوبت به همسرم رسید، خوشبختانه شماره ی چشمش تغییر نکرده بود.
- در طول مسیر چشم پزشکی تا عینک فروشی، فروشنده های دوره گرد زیادی رو دیدم که وسایلشونو روی زمین پهن کرده بودند و مشغول مگس پرونی بودند ... دریغ از یک مشتری!
- بعد از انتخاب قاب عینک رفتیم داروخونه برای اینکه قطره و پماد منو بگیریم. یکی از متصدی های داروخونه که از بچه محل های قدیمی مونه و آقای خیلی بامعرفتیه، وقتی من و همسرم رو دید با خنده گفت: شما دو تا خیلی شنگولید، وقتشه یک عروس بیارید تا حالتونو جا بیاره!
- به مرکز شهر که رسیدیم، فروشنده های روستایی رو دیدیم که سبزی ها و گیاههای کوهی این فصل رو می فروختند: جو قاسم، شنگ و شبدر، کنگر، موسیر، پونه، آویشن ...خلاصه بهار تو مرکز شهر غوغا کرده بود!
- کمی پایین تر، گزارشگر تلویزیون مشغول مصاحبه با یک آقایی بود. شنیدم که گزارشگر به اون آقا گفت: وقتی من ازت فلان سوال رو پرسیدم، شما در جواب من این جمله رو بگو! به همسرم گفتم این چه کاریه که گزارشگر جواب رو تو دهن مصاحبه شونده می ذاره؟!
- در طی مسیر و در خیابونهای مختلف شهر، همکارهای بازنشسته ی همسرمو دیدیم که دو سه تایی بی هدف مشغول گز کردن خیابونها بودند! یکی شون به شوخی به من گفت: چه کردی با این همکار ما؟ پیرش کردی! موهاش کووووووووووو؟
- بعد رفتیم عکس همسرمو از عکاسی گرفتیم، دقیقا عین کسلر تو سریال ارتش سری افتاده بود. به من گفت خوب افتادم؟ گفتم خییییییییییلی! عکس رو برای تمدید گواهینامه ی رانندگی می خواد.
- دوخت های کیفم شکافته بود، رفتیم مغازه ی تعمیر کیف تا بدوزش. تعمیرکار، دیوارهای مغازه ش رو پر کرده بود از نوشته هایی که رو برگه آچار تایپ کرده بود. چند تا از جمله ها مال شریعتی بود، گفتم این جملات تو کدوم یک از کتابهای شریعتیه که ما تا به حال ندیدیم  یک بچه حزب اللهی که تازه محاسنش در آمده بود گفت: " شریعتی یک جوجه فکلی غرب زده بوده که اروپا درس خونده و منطق غرب رو در قالب اسلام ریخته. شریعتی حتی نماز هم نمی خونده و می گفته به جای رفتن به مساجد به کلیسا برید!!! "
با تعجب گفتم: " این حرفها رو کی تو کلّه ی شما کرده؟ شما تا الان یک دونه از کتابهای شریعتی رو خوندید؟ اگه شما زمان انقلاب بودید، این حرف  ها رو نمی زدید، خیلی از جوونها به خاطر خوندن کتاب های شریعتی متحول شدند و ریختند تو خیابون و انقلاب کردند.
همسرم حرف منو ادامه داد و چند تا جمله از شریعتی در باره ی نماز گفت ....پسره در تمام مدت ساکت بود و فقط گوش می داد، نمی دونم چه کسانی و به چه نیتی این جوونها رو شستشوی مغزی می دن؟
- سوار یک تاکسی شدیم تا برگردیم خونه، راننده مدام در طول مسیر بوق می زد،  نزدیک های خونه بهش گفتم : یک آقایی به اسم لکی زاده که در فرانسه دیپلمات بوده، در خاطراتش نوشته: "در کشور فرانسه به ندرت راننده ای رو دیدم که بوق بزنه  در حالی که یک بار توی تهران شمردم و دیدم یک راننده تاکسی در مدت 45 دقیقه ای که من تو ماشینش بودم، 99 بار بوق زد! "
راننده ی تاکسی با شرمندگی گفت: شما درست می گید منم زیاد بوق می زنم.
- از تاکسی که پیاده شدیم دیدم مدرسه ی دخترونه ی نزدیک خونه مون تعطیل شده. یکی از همکارها داشت می رفت خونه. بعد از سلام و علیک، همکارم به همسرم گفت: من همیشه گفتم شما یک کاری به درگاه خدا کردید که یک فرشته نصیبتون شده، تو رو خدا قدر خانمتونو بدونید! همسرم گفت : قدرشو می دونم! اتفاقا دارم دنبال دو سه تا مثل خودش می گردم!

و کلامی از امیر لبخند و عشق . . .

                                                به نام خدا

با شما سخن میگویم (از این انسان نطفه ای بود جهنده و سپس خونی شد لخته و ناتمام) و بچه ای در شکم مام وشیرخواره ای از پستان و کودکی (در خور دبستان) و نوجوانی رسید (که سبزه زندگی اش تازه دمیده) سپس او را دلی داد فراگیر و زبانی در خور تعبیر و دیده ای نگرنده و بصیر تا دریابد و پند پذیرید. و باز ایستد و راه نافرمانی پیش نگیرید. چندانکه جوانی شد راست اندام و تندرست و به قامت تمام ، گردن کشانه (از راه حق) دوری گزید و بیهشانه این سو و آن سو دوید از چاهسار آرزو نوشا و در پی دنیا کوشا .

سرمست لذت و شادمانی ، از عنفوان و نشاط جوانی نه اندیشه رسیدن مصیبت در سر و نه از خدا و تقوایش خبر، تا آنکه در این آزمایش فریب خورده مرد و روزگار کوتاه را در خطا به سر برد نه عوضی به دست آورد و نه واجبی را که برعهده داشت ادا کرد .

در واپسین دوران جوانی و آخرین منزل کامرانی درد مرگ او را فرو گرفت ، چندانکه روز را با حیرانی به سر می برد و شب را با بیداری و نگرانی . هر روز به سختی درد می کشد و هر شب رنج بیماری به سروقتش میرسید حالی که گردش برادری بود به جان برابر ، و پدری مهربان و نصیحتگر و مادری از ناشکیبایی فریاد کنان و از ناآرامی برسینه زنان و او در بیهوشی و غفلت و در سختی و مصیبت و ناله ای زار و نفستی افتاده به شمار، جان کندنی طاقتزا و دشوار ، سپس او را خاموش درون کفنهایش گذارده و گردن نهاده و رام از زمینش برگیرند و برپاره چوبهایش بردارند ، پیکر کوفته و رنجیده ، لاغر از بیماری که کشیده . فرزند و نواده و برادران همگان تابوتش را بردارند و به خانه غربتش رسانند ، آنجا که دیگر هیچ کس او را نبیند _ و تنها خود در آن خانه نشیند _ تا چون مشایعت کنندگان باز گردیدند و مصیبت زدگان وا پس گراییدند ، او را در گودالش نشانند ، زمزمه کنان ، حیرتزده از پرسش فرشتگان و خطا کردن در امتحان و دشوارتر چیز آنجا ، بلای فرود آمدن است در گرمی جهنم و بریان شدن در آتشی که زبانه زند پی هم ، و تیر گشتن بانگ آن هر دم ، نه لختی آسوده بودن ، و نه راحتی ، تا بدان رنج زدودن نه نیرویی بازدارنده تا در امان ماند ، نه مرگی تا او را از این بلا برهاند، و نه خوابی سبک تا آرامشی رساند سختی های مردن از پی هم، عذابها هر ساعت و هر دم
 به خدا پناه بریم ( از این غم)
      

قسمتی از خطبه 83 نهج البلاغه
ترجمه دکتر سیدجعفر شهیدی