| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 |
سلام
تقریبا روزی از سال نیست که اسمی نداشته باشد.
مجله رنگی رنگی هم جدا از هر مناسبت و تقویمی، برای روزها، اسم های قشنگی انتخاب میکند
مثلا امـــروز را "روز آگاهی بیشتر درباره فرهنگهای مختلف" نامگذاری کرده و البته "راه کار" هم داده است.
در همین راستا، دوستی دیگر هم، مطلب قابل تاملی ثبت نموده اند:
"معمولا وقتی آدم به یک مملکت و فرهنگ تازه ای قدم میگذارد چند مرحله را میگذراند که بطور فهرست وار عبارتند از:
یک - مرحله ماه عسل؛ که شخص اختلافات فرهنگی را با دید رومانتیک نگاه میکند.
دو - مرحله درک واقعیات؛ که احساس اضطراب و احیانا افسردگی و ناراحتی را به همراه دارد.
سه - مرحله تطابق، یعنی آشنا شدن با مسائل و پذیرش آنهاست.
چهار - و آن وقتی است که آدم بوطن خود برمیگردد و ممکنست دچار شوک فرهنگی معکوس گردد و مجبور باشد نظیر همان مراحل را دوباره طی کند!
البته همانطور که انتظار میرود همه افراد یکجور نیستند و این مراحل ممکنست کم و زیاد، یا سبک سنگین شوند. حتی بنظر من بعضیها، قبل از اینکه بمرحله دوم و سوم برسند فرار را بر قرار ترجیح میدهند!"
و
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
استاد سخن و شیخ اجل، سعدی بزرگ هم گویا به عشق همین آگاهی پای به راه گذاشته و سفرها رفته و فرهنگ ها دیده و ...
گفته اند، با اینکه در شیراز دیده به دنیا گشود برای کسب دانش روز! به بغداد رفت. پس از پایان تحصیل در بغداد، به سفرهای گوناگونی پرداخت که به بسیاری از این سفرها در آثار خود اشاره کردهاست. در این که او از چه سرزمینهایی دیدن کرده میان پژوهندگان اختلاف نظر وجود دارد.
گویا شیخ ما، به عراق، شام و حجاز سفر کردهاست. شاید از هندوستان، ترکستان، آسیای صغیر، آذربایجان، فلسطین، چین، یمن و آفریقای شمالی هم، دیدار کرده باشد!
سعدی، ایمان را مایه تسلیت میدانست و راه التیام زخمهای زندگی را محبت و دوستی قلمداد میکرد. گویا عمر درازش نیز به سبب ایمان قوی او بود. ^_^
از عالمی پرسیدند که کسی با ماهرویی در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب. کسی هست که با قدرت پرهیزکاری بتواند از این حالت، سلامت بماند؟
عالم گفت اگر از مهرویان به سلامت بماند از بدگویان سالم نماند.
پی نوشت:
و
حکایت آخر نقل از اینجــــا
مطلب حاضر از سوی آقای بهنام طبیبیان نویسنده ی وبلاگ مدارا ارسال شده که ضمن تشکر از ایشان، شما همراهان و همساده های عزیز را بخواندش دعوت می کنم:
گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد میشه از این چاردیواری، که همه دنیا چاردیواریه...سلامتی سه تن: ناموس و رفیق و وطن. سلامتی سه کس: زندونی و سرباز و بی کس. سلامتی باغبونی که زمستونش رو از بهار بیشتر دوست داره. سلامتی آزادی. سلامتی زندونیای بی ملاقاتی. (سکانس ماندگار فیلم اعتراض، ساخته مسعود کیمیایی(
شاید اولین باری که واژه آزادی را شنیدم بدون آنکه مفهومش را متوجه شوم در ماجرای مسافرت خانواده آقای هاشمی در کتاب درسی دوران ابتدایی بود. وقتی که به شهر تهران رسیدند و از عظمت و شکوه میدان بزرگ آزادی سخن ها گفتند. واژه آزادی با فوتبال و ورزشگاه آزادی پیوندی دیرینه دارد. اولین جایی که مفهوم آزادی را تا حدودی درک کردم و نبودش را بسیار سخت یافتم. هنگامی بود که عازم خدمت سربازی شدم. به هر حال انسان در مراودات اجتماعی به شکل های مختلف آزادی اش محدود می شود. اما خدمت سربازی آشکارا آزادی ام را گرفت. فرمانده مان می گفت در ارتش فقط چشم قربان، خیر قربان و بله قربان شنیده می شود. حتی اگر تحکمی صورت گرفت حق سرپیچی ندارید. فقط می توانید بعد از انجام دستور به مقام مافوق گزارش بدهید. مطلب به حقی است که در تمام ارتش های جهان رعایت و اجرا میشود. چاره ای جز اطاعت نیست. این روزها اما دوشنبه های شهرمان ناراحت کننده است. کسانی که از روبروی زندان شهر عبور می کنند روزهای دوشنبه انبوه کسانی را می بینند که برای ملاقات زندانیان پشت در منتظرند. مسلما کسی که محکوم به حبس شده لابد قصور و تقصیری داشته است. روی صحبتم با کسانی است که شکایتی شخصی داشته اند و یا برای مهریه یا مبالغ اندک چک و سفته از کسی او را به زندان انداخته اند. بدترین شکنجه برای انسان گرفتن آزادی اوست. مجازات زندان یکی از سخت ترین مجازات ها در همه جهان است. شاید خانواده ای از فروپاشی مصون بماند اگر کسی از شکایتش صرف نظر کند شاید بزرگ ترین هدیه دنیا هدیه آزادی به دیگران باشد شاید...
دلتنگی
خوشه انگور سیاه است ...
لگد کوبش کن ....
لگد کوبش کن ...
بگذار ساعتی سر بسته بماند ...
مستت می کند اندوه ...
(شمس لنگرودی)
در تو پیامبریست
که لب هایش شفابخش روزگارند
و چشمهایش شقُ القمر آفرینش
دین تو عشق است
و من مؤمن به عشق تو
و شعر های من کتاب هدایت توست
برای آنها که
در کلامشان گاهی
تازیانه می روید
(کامران فریدی)