X
تبلیغات
رایتل
X
تبلیغات
جشنامه

فصل خزان یا مهر آرام

پنج‌شنبه 13 مهر 1396 ساعت 23:22

سلام

پاییــــز هم رسید

...

امشب اینجا – گلبهار-  باران تندی بارید وقتی سروصدایش کم شد متوجه شدم همچنان می بارد منتهی شبیه برفآبه

...

تماشای تی وی یکی از سرگرمی های منست

مثلا امروز یه مستند درباره دولت آباد دیدم زیبا

یه روستا درون حصار قلعه ... قلعه از نوع جلگه‌ای با برج های مدور خشتی و دیوارهای گلی موسوم به چینه...

قلعه آقاخان محلاتی... تنها قلعه باستانی و مسکونی در ایران

گویا قدمت قلعه روستای دولت آباد نیزار قم به بیش از ۴۰۰ سال می‌رسد که به عنوان یکی از آثار ملی به ثبت رسیده است.

روستا، فقط یک مغازه داشت! و یک خیابان شمال به جنوب با کلی کوچه پس کوچه... منتهی همگی درون حصار مستطیل شکل قلعه! شبیه یک حیاط بــزرگ

از زاویه بالا، ایزوگام خانه های جدید بیشتر نما داشت تا خانه های گلی قدیمی که اغلب خرابه بود و جا به جا ماشین پارک شده بود روبروی در خانه ها

و

همچنان صبح‌ها درِ چوبی قلعه باز می‌شود برای خروج چوپان و گله گوسفندان

و

همچنان بوی تازه نان و دود تنور بلند است هرچند اکثر ساکنین میانسال و کهنسالند.

پنجمین انگشت یا انگشتِ اول؟

یکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت 20:53

سلام

 

یه ماهی هست که شَست دست راستم، ضرب خورده (آسیب دیده. خواهرزاده‌ها مشغول جابجایی کابینت‌ها بودند تا آشپزخانه، جادارتر شود که بی‌دقتی کرده و دستم که نه، شستم ماند زیر یکی از این بارها)

به نظر یه ضرب خوردگی معمولی می‌آمد. خوو نه متورم شد نه کبود، ولی... هنوز هنوزه در مواردی! از درد چنان تیر می‌کشد که ناچار به بوسیدنش می‌شوم.

خداییش همین یه فسقل عضو، چقدر کارراه‌انداز بوده و همطاف بی‌خبر. (بویژه اگر راست‌دست باشی و شست آسیب دیده هم شستِ راستت باشد)


به این موارد توجه فرمایید:


بستن دکمه که کلیشه است ولی باز و بسته کردن زیپ (لباس و کیف و ...) خیلی به شست نیاز دارد.


نوشتن (تایپ نه)


پیچاندن شیر اجاق گاز برای تنظیم شعله.


دست گرفتن جارو دستی ( تمیز کردن حیاط مثلا)


باز کردن  سر شربت شیشه‌ای سن‌ایچ ( پیچاندن)


بازکردن سر بطری قرص‌جوشان ( فشار به بالا)


کوک کردن ساعت مچی.


بالا کشیدن پاشنه‌ کفش  (وقتی دسترسی به پاشنه‌کِش نیست)


بستن مو با کش یا جمع کردنش با کلیپس.


تنظیم چادر مشکی روی سر.

 











پ ن یک:  

این انگشت عضلانی‌ترین انگشت دست است و تنها انگشتی در انسان است که بند میان‌انگشتی ندارد، یعنی تنها از دو بند تشکیل شده‌است با اینحال مهم‌ترین انگشت در انجام فعالیت‌های دست می‌باشد ها


پ ن دو: دقت کردید در نقاشی انگشتان دست و پا، شست اغلب پدر می شود!؟

سالگرد یک خاطره

پنج‌شنبه 29 تیر 1396 ساعت 13:02

تیر ماه است و هوا بسی گرم ... یک مثل روسی می گوید " آدم با هر چیزی که مریض شد ، باید با همان چیز خودش را مداوا بکند !! "

 

از سالهای دور چندین خاطره ی تلخ ، بهمراه خیلی از خاطرات خوب با من هستند و همیشه با آلارمی که از اطرافم می آید آنها هم سر بلند کرده و دوباره می روند در قسمت زنده آلبوم خاطرات به صف می نشینند ... توی اتوبوس نشسته بودم و دو پیرمرد باهم حرف می زدند ،از جوانیهایشان و معلوم بود که هر کدام برای خود رستم دستانی بودند ؛ البته بازنشسته ژاندارمری بودند و رستم دستان ژاندارمری ( یا همان ژاندارمرغی !! ) که نیروی انتظامی فعلی باشد ، بیشتر از پهلوان پنبه نمی توانست باشد ؛ هر چند هیچ جمعی خالی از استثنائات نیست !!

خاطراتم ورق خورد و رفتم به سالهای دور ، حوالی سال 69 ، سقز ... آن زمان ها هنوز ژاندارمری داشتیم و تبدیل به نیروی انتظامی نشده بود !

توی گردان نشسته بودیم ، کمی مانده به عصر بود که تلفن به صدا در آمد ، دیزززززززززز !!  از دفتر عملیات بود و اعلام کرد که یکی از گروهان ها آماده باشند برای عملیات !! و یکی دو دقیقه بعد از آن ماشین های آفند وارد حیاط گردان شدند !! بچه های یکی از گروهان ها توی حیاط جمع شده بودند و در حال بررسی وسایل خودشان بودند و بلافاصله سوار شدند تا به محل مورد نظر بروند !!

من جلوی دَرِ ستاد ایستاده بودم و آنها را نگاه می کردم ، البته طبق معمول هر کسی که از مقابل من رد می شد یک بفرما می زد ... " آقا شما نمی آیی !؟ " منهم مثل همیشه جواب می دادم " من هنوز بچه سال هستم ، گفته اند از کنار در خانه دور نشوم !! " وقتی آماده رفتن  شدند ، فرمانده گردان که همش سه سال از من بزرگتر بود ، داشت از ساختمان بیرون می رفت تا سوار ماشین بشود ، از من خواست که من هم همراه آنها بروم ، نه علاقه ای به رفتن داشتم و نه بی علاقه بودم ، حداقل اش این بود که به بچه ها در حضور من خوش می گذشت و چون همیشه دوربین گردان را همراهم می بردم ، شاید چند تائی از آنها عکس می گرفتم ، عکس گرفتن در آن روزها اصلا مد نبود ، آنهم در خطوط عملیاتی ... تازه سربازهایی که ما داشتیم ، پول رفتن به مرخصی را نداشتند چه برسد به دادن هزینه چاپ عکس ... هر از گاهی فرمانده سپاه ، که کیف اش کوک می شد ، دست به جیب می شد و می گفت تعدادی از عکس ها را برای بچه ها چاپ بکنم که ببرند به یادگار داشته باشند ، آنهم نه هرعکسی ؛ با رعایت کلیه جوانب و حواشی و ...

به ساختمان برگشتم و از اتاقم دوربین را برداشته و بیرون آمدم تا سوار ماشین بشوم ... فرمانده گردان نیم نگاهِ چپ چپی به من کرد و گفت :" حداقل یک اسلحه بردار ، ناسلامتی می رویم عملیات !! " گفتم : " توی راه اگر حمله شد ، مطمئنا یکی از ما را با تفنگ دوربین دار می زنند و نفر دوم می ماند و همین یک اسلحه ، بی خود چرا اسلحه به غنیمت دشمن بدهیم !!؟ " سرش را افقی تکان داد و راه افتادیم ... ماشین ها بسرعت جاده را طی می کردند ، آن روزها توی جاده های کردستان بندرت ماشین دیده می شد و در جاده های مرزی اصلا ماشین نبود !! برای همین یک جاده بود و یک سری تویوتاهای برو که راننده های کله پر از باد، آنها را تا مرز چپ کردن می راندند !! در آن روزها هنوز به سربازها ماشین تحویل نمی دادند و هر گردانی یک ماشین برای فرماندهی  داشت و ماشین هایی که از قسمت آفند می آمدند ، تقریبا ماشین چپه نشده  نداشتیم  !!

تقریبا محرم راز بودم و کمابیش از همه چیز مطلع ، البته همه چیزی که در ردیف خودمان بود !! خبر داده بودند که دو نفر از دموکرات ها از مرز گذشته اند و طبق بررسی ها و خبرهای رسیده از خبرچین ها (!) شب خود را باید به روستای ( ...) می رساندند ؛ اینها فرضیات بود و هر دو طرف همان اندازه که به خبرچین ها اعتمادداشتند ، بدبین هم بودند !! غالبا هم اطلاعات غلط رد و بدل می شد، در این مواقع ما دنبال اطلاعات غلط می رفتیم و یک عده ی دیگر می رفتند در نقطه ی مقابل ما و از آنطرف قضیه مواظبت می کردند !!

روستایی که می رفتیم ، پایگاه ژاندارمری داشت و برای همین بعد از اینکه سربازان را در دو طرف ورودی روستا آرایش کمین دادیم ، من و فرمانده و بیسیم چی مان به داخل پایگاه ژاندارمری آمدیم و آنجا بودیم ، قرار بود بعد از اتمام عملیات کمین ، بچه ها به محوطه پایگاه بیایند و صبح به گردان خودمان در شهر برگردیم ، برنامه های عملیاتی ما تقریبا از 9 شب تا 1 بامداد بود و این در شرایطی بود که کمین لو نرفته باشد ، در صورت لو رفتن کمین که اتفاقا زیاد هم رخ می داد بلافاصله کمین را جمع کرده و تا صبح در مسجد روستا و یا ... می ماندیم تا صبح بشود و برگردیم به شهر !!

توی اتاق فرمانده پایگاه نشسته بودیم ، یک ستوان جوان بود !! یادم نیست بچه ی کجا بود !؟ نشسته بود و فرمانده ما زمین و زمان را بهم می بافت و او فقط گوش می داد ، هر دو حق داشتند ، یکی برای خوردن آب هم باید از بالادست اجازه می گرفت و یکی هم در حد اعلا دست اش باز بود !! ژاندارمری ها برای شلیک یک عدد فشنگ باید اجازه می گرفتند و کلی برایش گزارش می نوشتند ، در عوض ما نه ایست داشتیم و نه اجازه و نه .... !! معروف بود که " سپاه ایست ندارد ! " قاعده ی کمین گذاشتن هم همین بود !!

تازه از شام فارغ شده بودیم که بیکباره صدای شلیک بلند شد و بدنبال آن یک رگبار نسبتا طولانی و دوباره رگبار تیربار ... درست یا غلط با این تیراندازی کمین لو رفته بود !! بیسیم چی از هر دو دسته خبر گرفت تا ببیند ، مورد تیراندازی چی بود !؟ یکی از دسته ها به حرکت یک نفر در میان بوته ها مشکوک شده بود ، ابتدا با تک تیر زده بود و وقتی مطمئن شده بود دوست اش او را به رگبار بسته بود ، همین ...

 دستور جمع شدن و آماده بودن برای بازگشت از کمین به طرف پایگاه داده شد ... در این طرف اما داستان جریان دیگری داشت !! مخابراتی پایگاه ژاندارمری که یک سرباز شسته رفته ای بود ، توی شوک شدیدی رفته بود و بعد از ورود به اتاقی که ما در آنجا بودیم ، نمی دانست چکار بکند !؟ از طرفی حضور ما باعث می شد حرفی نزند و از طرف دیگر نمی توانست صبر بکند ، بغض و گریه را همراه کرده بود و نفس اش داشت بند می آمد ... فرمانده پایگاه که دست و پایش را گم کرده بود او را به داخل اتاق کشید و پشت سرش از جلوی در به یکی از سربازها دستور داد که گروهبان ... را صدا بزند !! در حالیکه گریه سرباز شدیدتر می شد ، از پشت فرماندهش را گرفت و به داخل کشید، ستوان از این حرکت کمی یکه خورده بود ، به داخل اتاق برگشت و در را بست و از او خواست به جای گریه حرف بزند ... ولی سرباز هنوز مردد بود ، انگار ما دو نفر خیلی بیشتر از این حرفها زیادی بودیم ولی فرمانده پایگاه از او خواست راحت باشد و حرفش را بزند ...

کسی که در تیراندازی کشته شده بود همان گروهبان ... بود !!! فرمانده پایگاه شوکه شده بود ، چرا باید گروهبان در آن موقعیت می بود که تیر بخورد !؟ هر کسی می دانست که از روبرو به کمین نزدیک نمی شوند !! مخصوصا گروهبان که موقع چیدمان کمین کنار ما بود و از موقعیت کمین خبر داشت !! ... داستان لو رفت ، گروهبان بعد از خوردن شام شروع کرده بود به منم گوئی و ادعا کرده بود که این سربازانی که او دیده است ، توی روز روشن تیرشان به هدف نمی خورد چه برسد به نیمه شبِ تاریک !! و برای اثبات ادعای خودش رفته بود داخل روستا و قرار بود از میان کمین رد بشود، سرباز بدبخت هم مجبور بود این راز را تا اتمام کار گروهبان به کسی نگوید ......

بد اتفاقی افتاده بود ، گروهبان نگونبخت ، وقتی دوزاری اش افتاده بود که اولین گلوله ها در بدنش رفته بود و مطمئنا مجال فریاد نداشت ، چون رگبار تیرباری که پشت سرِ آن شلیک ها به او خورده بود ، کارش را تمام کرده بود ؛ ادعائی که به قیمت جانش تمام شده بود !!

از همان نیمه شب به ژاندارمری و سپاه بیسیم زده شد ، صبح یک عالمه آدم ریختند آنجا ، از همه جا آمده بودند؛ سپاه ، اطلاعات ، ارتش ، ژاندارمری (!)  ... یک جلسه سرپائی در آنجا گذاشتند ، جنازه ی گروهبان را در میان اشک و آه سربازان توی ماشین گذاشتند و به شهر انتقال دادند ، سربازهایی که او را زده بودند بیشتر از همه ناراحت بودند ، برای هیچ کس توضیح ندادند که چگونه این اتفاق افتاده است !!

فردای آن شب در حالیکه جنازه ی آن گروهبان نگونبخت به گرگان منتقل می شد ، در محوطه ی گردان از سربازانی که کارشان را درست انجام داده بودند ، تقدیر بعمل آمد و جوائزی به آنها داده شد و برای هر کدام 10 روز مرخصی تشویقی دادند ...

تا یک هفته حس و حال خوبی در گردان نبود !!

 

( تعداد کل: 363 )
   1       2       3       4       5       ...       121    >>